X
تبلیغات
هر چی می خوای سوا کن
اين مقاله به بيان روش‌ها و راهکارهاي علمي و عملي تربيت بر اساس ديدگاه‌هاي امام علي(ع) در نهج البلاغه پرداخته و در ارائه راهکارها و شيوه‌ها به ابعاد عاطفي و دروني انسان‌ها توجه بسياري شده است. پرداختن به اين نوع نگرش‌ها در تمام شيوه‌ها از جمله الگوبرداري و پيشگيري، تذکر و يادآوري، محبت و مدارا، عبرت آموزي و بصيرت آفريني و بالأخره عفو، تغافل و تشويق و تنبيه به منظور تربيت انسان، نياز عاطفي و مقتضاي فطرت انسان‌ها است، که از ديدگاه‌هاي گوناگون قابل بحث است.
کليد واژه‌ها: اخلاق، تربيت، الگوي تربيت، معيار عملي، اصلاح.
مقدمه

از تأمل در اهتمام دين اسلام به همه ابعاد وجودي انسان از جمله روح و جسم ، فطرت و عقل، توجه ويژه آن به بلوغ فکري و رشد انسان و تربيت و تزکيه او، و ارائه برنامه‌اي فراگيرتر از مکاتب بشري، به غناي واقعي آن مي‌توان پي‌برد؛ چنان که خداوند تزکيه را جزء اهداف اصلي بعثت پيغمبر خود و انسان را موجودي توانا و مسئول مي‌داند. تربيت بايد مايه ديني بيابد تا ناقص و صوري و بي‌دوام نماند و بتواند خُلق و سيرت افراد و اعتماد و ايمان و باور آنها را اصلاح و تکميل کند.[1]

کار عمده تربيت اسلامي اين است که آدمي را به ماهيت وجودي و هدف خلقت خود آگاه سازد تا با تکيه بر عقل و مقتضاي فطرتش بر اساس راه و روشي حرکت کند که براي او تبيين شده است. در روش الگويي که بيشتر صورت رفتاري مطرح است و غالباً بر اساس فطرت انسان تدوين يافته، نقش مؤثر الگويي رسول اعظم(ص) و ائمه اطهار(ع) براي خانواده‌‌ها به عنوان الگوهاي مجسّم و علماي عامل بر مبناي همان ويژگي‌ها، درخور توجه است.

از آن جا که اسلام، دين آگاهي بخش و هدايت است و در تمام راه کارهايش پيشگيري را بر درمان مقدم مي‌شمرد، روش کنترل و پيشگيري به ويژه در بعد تربيتي از دوران کودکي در اجتماع انساني و خانواده را بسيار مهم دانسته، بر آن تأکيد مي‌ورزد. پس از آن، روش موعظه و تذکر به عنوان غذاي روح و لازمه فطري بشر و سپس محبت و مدارا که به مثابه اکسير جان انسان‌ها و با طبع بشر سازگار است و روش‌هاي عبرت آميز، بصيرت آفريني و تشويق و تنبيه (عفو و تغافل) مورد اهتمام قرار گرفته است
روش الگوبرداري

بررسي شيوه‌هاي تربيتي از منظر اسلامي اهميت ويژه‌اي دارد. تربيت آن گاه به بار مي‌نشيند که اصول تربيتي آن در قالب شيوه‌هاي درستي به اجرا در ايد. يکي از آن روش‌ها، الگوبرداري برحسب نياز فطري انسان و همانند سازي و الگوپذيري از همان زمان کودکي است، ولي هرم اين الگو هر چه مناسب‌تر و کامل‌تر باشد، آدمي را در راه رسيدن به کمال مطلوب بيشتر ياري مي‌رساند. از ديدگاه امام علي(ع) تأسّي به اسوه‌هاي حسنه، نقش مهمي در رشد و تعالي انسان‌ها ايفا مي‌کند:

«و اقتدوا بهدي نبيکم أفضل الهدي و استنّوا بسنّتهِ فإنّها أهْدَي السنن[2] ؛ به سيرت پيامبرتان اقتدا کنيد که برترين سيرت است و به سنّت او باشيد که هدايت کننده‌ترين سنّت‌هاست».

آن حضرت در جاي ديگر، از تأسّي و اقتداي خويش به حضرت رسول اعظم(ص) سخن مي‌گويد:

«و لقد کنت اتبعُهُُ اتباع الفصيل أثر أمّه يرفع لي في کلّ يوم من أخلاقه علماً يأمرني بالاقتداء بِهِ[3]؛ و من در پي او بودم، چنان که بچه شتر در پي مادر است. هر روز براي من از اخلاق خود نشانه‌اي بر پا مي‌داشت و مرا به پيروي آن مي‌گماشت».

امير علم و بيان مولا علي(ع) در سخني ديگر نقش الگوپردازي و الگوپذيري از معصومان(ع) و لزوم پيروي از ايشان را در ابعاد والاي تربيتي چنين بيان مي‌فرمايند:

«به خاندان پيامبرتان بنگريد، بدان سو که مي‌روند، برويد و پي آنان را بگيريد که هرگز شما را از راه رستگاري بيرون نخواهند کرد و به هلاکتتان باز نخواهند آورد. اگر ايستادند، بايستيد و اگر برخاستند، برخيزيد. بر ايشان پيشي مگيريد که گمراه مي‌شويد و از آنان پس نمانيد که تباه گرديد».[4]

اسلام چون به نقش مهم و سازنده الگوها و اسوه‌هاي حسنه در تربيت افراد، واقف بوده است، به افراد ممتاز که داراي موقعيت خاص اجتماعي هستند و مي‌توانند براي سايرين الگو و سرمشق باشند، سفارش مي‌کند که قبلاً سيره و رفتار خودشان را اصلاح کنند؛ زيرا نقش الگودهي در تربيت در زمان غيبت بر عهده آنان است. از اين رو، آنان بايد متخلّق به اخلاق معصومان(ع) باشند و با ارائه صحيح مسير تربيتي، انسان‌ها را در پرورش روح و جان خود ياري رسانند و به مقابله با لغزش‌هاي فکري و علمي و ناهمسويي در قول و عمل خود برخيزند. مولا علي(ع) مي‌فرمايد:

«هر کس که خودش را در منصب پيشوايي و رهبري مردم قرار داد، لازم است قبل از تعليم ديگران، نفس خودش را اصلاح کند و بايد تأديب او به وسيله رفتارش، قبل از تأديب با زبانش باشد. کسي که معلم و تأديب‌کننده نفس خويش باشد، شايسته‌تر به احترام است از معلم و تأديب‌کننده ديگران».[5]

در جاي ديگري آن حضرت مي‌فرمايد:

«اي مردم! به خدا قسم من شما را به طاعتي بر نمي‌انگيزم، جز اينکه خود پيش از شما به گزاردن آن برمي‌خيزم و شما را از معصيتي باز نمي‌دارم، جز اينکه پيش از شما آن را فرو مي‌گذارم».[6]
روش پيشگيري و کنترل

رفتار و کردار انسان، متأثر از اوضاع محيطي مثل زمان و مکان و عوامل اجتماعي مثل دوستان و نزديکان در معرض تغيير و تحوّل است. بنابراين در تربيت افراد، بايد نهاد آنها را نيز به دست گرفت تا در معرض آسيب‌هاي گوناگون اجتماعي قرار نگيرند. کودکي که در دامان پر مهر خانواده‌اي پرورش يافته که خود متخلّق به مباني ديني و آشنا به فنون تربيت اسلامي بوده، در سنين بالاتر که غالباً به دور از چشم والدين و معلم به انتخاب دوست و همنشين مي‌پردازد، کمتر در معرض آسيب‌ها و انحرافات اجتماعي قرار مي‌گيرد و نقش نظارتي خانواده ر نيز بر خود مي‌پذيرد.[7]

پس اسلام، پيشگيري در تربيت را به عنوان سازنده‌ترين شيوه کنترل افراد، بر درمان آن مقدم مي‌داند و امام علي(ع) از آن به عنوان امري لازم در مسير تربيت و رشد انسان‌ها ياد مي‌کند و خطاب به فرزندش امام حسن مجتبي(ع) درباره فلسفه تربيتش در نوجواني مي‌فرمايد:

«قلب نوجوان، چون زمين کاشته نشده، آماده پذيرش هر بذري است که در آن پاشيده شود. پس در تربيت تو شتاب کردم، پيش از اينکه دل تو سخت شود و عقل تو به چيز ديگري مشغول شود تا به استقبال کارهايي بروي که صاحبان تجربه زحمت آزمون آن را کشيده و تو را از تلاش و يافتن بي‌نياز ساخته‌اند».[8]

صد هزاران دام و دانه است اي خدا

ما چو مرغان حريص بينوا

دم به دم ما بسته دام توايم

هر يکي گر باز و سيمرغي شويم

چشم باز و گوش باز و دام پيش

سوي دامي مي‌پرد با پر خويش[9]
روش موعظه[10] و تذکر

يکي از شيوه‌هاي تربيت و هدايت، موعظه حسنه و تذکّر بجاست که نياز فطري انسان است و بدون آن، دل به شرار غفلت و ضلالت دچار مي‌شود و مي‌ميرد. به فرموده امام علي(ع):

«الموعظةُ جلاءُ القلوبِ و صقالُ النفوس؛ موعظه، جلا دهنده قلب‌ها و روشني بخش جان‌‌هاست».

روش نيکوي موعظه و تذکّر در قرآن کريم نيز بعد از حکمت مورد تأکيد قرار گرفته است؛ چنان که خداوند خطاب به پيامبر خود در راه ابلاغ رسالت فرمود: )ادْعُ إِلِى سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَجَادِلْهُم بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ... ( [11] ؛ «اي پيامبر! مردم را به راه خدا با کلام حکمت‌بار و موعظه حسنه دعوت کن و با آنها به بهترين شيوه، سخن بگو».

تذکّر و يادآوري نعمت‌ها و تکاليف ابتدا در حق خود و آن گاه در حق ديگران، از آن رو لازم است که در طريق معرفت و رشد يا درمان باشد و غفلت‌ها را از دلمان در مسير نوراني تربيت بزدايد.

اميرمؤمنان(ع) نداي وعظ آميز پيامبران را چنين مي‌داند:

« پس خداي تعالي پيامبران خود ر برانگيخت و ايشان را پي در پي فرستاد تا عهد و پيمان خداوند را که فطري آنان بود، بطلبند و نعمت‌هاي فراموش شده را يادآوري و از راه تبليغ با ايشان گفتگو کنند و عقل‌ها را از زير غبار ضلالت و غفلت بيرون آورند و به کار اندازند».[12]

شيوه امام علي(ع) در سفر و حضر، و در دوران زمامداري و خانه‌نشيني‌اش، همين بود که جاهلان را از راه وعظ و نصيحت و تذکّر، هدايت و تربيت مي‌کرد و طاغيان سرکش را از راه مبارزه و تهديد و تنبيه بيدار مي‌ساخت و تأکيد مي‌فرمود:

«إن للقلوب شهوة و اقبالاً و ادباراً فأتوها من قبل شهوتها و اقبالها فانّ القلوب إذا أکره عمي؛[13] دل‌ها را روي کردن و پشت کردني است؛ پس دل‌ها را آن گاه به کار واداريد که بخواهند؛ زيرا اگر دل را به اجبار به کاري واداري، کور مي‌گردد».

يکي از راه‌هاي موعظه و تذکّر، عبرت است. عبرت، حالتي است که در اثر برخورد با اموري به انسان دست مي‌دهد و به خودي خود يک روش نيست، بلکه يک پيامد شيرين تربيتي است. لکن با توجه به عامل ايجاد کننده اين حالت، مي‌توان آن را روش ناميد و اظهار داشت که حالت تربيتي عبرت به دو طريق پديد مي‌ايد:

1. گاهي خود فرد با خواندن جريانات تاريخي يا ديدن طبيعت و آثار به جاي مانده از گذشتگان به اين حالت مي‌رسد.

2. گاهي ديگران زمينه‌ها و مقدمات به وجود آمدن چنان حالتي را براي فرد فراهم مي‌کنند؛ مثلا مربي با هدف عبرت آموزي، تربيت آموزان خود را به ديدن برج و بارو‌ها، کاخ‌هاي سلطنتي، مقابر و زيارتگاه‌ها مي‌برد که در اين صورت کار او «روش تربيتي» است.

به عامل و طريق اول، «عبرت گيري يا عبرت پذيري» و به عامل دوم، «عبرت‌دهي يا عبرت‌آموزي» مي‌گوييم.[14]

اميرمؤمنان حضرت علي(ع) در تربيت فرزند خويش امام حسن مجتبي(ع)، از روش و عامل دوم استفاده برد و در نامه‌اي خطاب به ايشان فرمود:

«اي پسرم! من تو را از دنيا و تحولات گوناگونش و نابودي و دست به دست گرديدنش، آگاه کردم و از آخرت و آنچه براي انسان‌ها در آنجا فراهم است، آگاه ساختم و براي تو از هر دو مثال زدم تا به آن پندپذيري و بر اساس آن در زندگي گام برداري».[15]

در اين سخن،حضرت علي(ع) متذکّر مي‌شوند که اي فرزندم! من، اخبار را براي تو گفتم و نشانه‌ها را نيز بيان کردم و راه را نشان دادم. حال تو بايد خود پندگيري و مسير زندگي را بر اساس آن بپيمايي.

تأکيد بر عبرت در مسير موعظه و تذکّر به مثابه يک روش ايده‌آل تربيتي، به دليل پيامد‌هاي مطلوب و شايسته‌اي است که در تربيت دارد. اين پيامد‌ها از ديدگاه امام علي(ع) در نهج‌البلاغه بدين قرارند:

1. عبرت، کليد بصيرت است؛ زيرا «مَنْ اعتبر أبصر و مَنْ أبصر فَهِمَ و مَنْ فَهِمَ عَلِمَ؛ کسي که عبرت آموزد آگاهي يابد و کسي که آگاهي يابد، مي‌فهمد و آنکه بفهمد، دانش آموخته است».[16]

سخن اصلي در اين کلام، آن است که تفکر زمينه‌ساز عبرت است و عبرت، زمينه بصيرت را فراهم مي‌آورد. در حقيقت، در مسير تربيت، زماني انساني به بينش و بصيرت مي‌رسد که به شنيدن اکتفا نکند، بلکه در شنيده‌ها، انديشه کند و با دقت به امور بنگرد. نتيجه اين انديشه و دقت نظر، همان عبرتي است که در تصميم‌گيري‌ها و رفتار انسان مؤثر خواهد بود.

2. عبرت، عامل انتقال تجارب است. انسان‌ها در طول زندگي سعي مي‌کنند هر امري را حداقل يک بار تجربه کنند و يک خطا را چند بار مرتکب نشوند. خردمندان در تلاش هستند که آن يک خطا را هم که ديگران تجربه کرده‌اند، اصلاً مرتکب نشوند و در واقع سعي در بهره‌مندي از تجارب ديگران دارند:

«إنّما العاقل مَنْ وَعَظته التّجاربُ؛ همانا عاقل، کسي است که تجربه‌ها او را پند دهند».[17]

همچنين اميرمؤمنان(ع) در وصيتي به فرزند خويش امام حسن مجتبي(ع) مي‌فرمايند:

«اي بُني إنّي و إنْ لم أکُنْ عُمِّرتُ عُمُرَ مَنْ کانَ قَبْلي فَقَدْ نَظَرْتُ في أعمالِهِمْ ...؛[18] اي پسرم! اگر چه من به اندازه همه کساني که پيش از من مي‌زيسته‌اند، عمر نکردم، اما در کردار آنها نظر افکندم و در اخبارشان انديشيدم و در آثارشان سير کردم؛ تا بدان جا که همانند يکي از آنها شدم؛ بلکه گويا در اثر آنچه از تاريخ آنان به من رسيد، با همه آنها از اول تا آخر بوده‌‌ام. پس من قسمت زلال و مصفّاي زندگي آنان را از بخش کدر و تاريک آن بازشناختم و سود و زيانش را دانستم. از ميان تمام آنها، قسمت‌هاي مهم و برگزيده را برايت خلاصه کردم و از بين همه آنها زيبايش را برايت برگزيدم و ناشناخته‌هاي آن را از تو دور کردم».

بر اساس اين کلام گهر بار امام علي(ع)، تجربه اندوزي از سرگذشت ديگران، بهره‌مندي از حاصل عمر آنهاست. گويا انسان، عمري به درازاي همه آنها داشته است، با اين تفاوت که خطاهاي آنان را مرتکب نشده است. نکته ديگري که در سخن امام علي(ع) مشهود است، وظيفه‌اي است که ايشان براي مربي ترسيم مي‌کند و آن، اين است که وي بايد تجربيات خود و ديگران را جمع آوري، تلخيص و تنقيح کند و آن را به طور صريح و دسته‌بندي شده، در اختيار تربيت آموز قرار دهد.

3. عبرت، عامل بازداري از خطاست؛ زيرا همواره انسان در سايه عبرت به رشد و کمال مي‌‌رسد و به راه درست هدايت مي‌شود. عبرت به منزله چراغ‌هايي است که راه صحيح زندگي را نشان مي‌دهد:

«الاعتبارُ يقودُ إلي الرُّشد؛ عبرت گرفتن، انسان را به سوي راه صواب و درست مي‌کشاند».[19]

ثمره اين هدايتگري نيز دوري از خطاست:

«الاعتبارُ يثْمَرُ العصمة؛ ميوه عبرت گرفتن، نگاهداري است».[20]

4. عبرت چراغ راه اينده است؛ زيرا «و لو اعتبرتَ بما مَضي حفظت ما بَقي؛[21] اگر از آنچه گذشته است عبرت بگيري، آنچه را که باقي است، حفظ خواهي کرد»؛ زيرا تاريخ تکرار پذير است: همواره قومي مي‌رود و قومي ديگر جايگزين مي‌شود. اختلاف حوادث و رويدادهاي تاريخي، در جزئيات آنهاست. انسان‌هاي عاقل و عبرت‌گير، مي‌توانند با موازنه و مقايسه اين پديده‌ها و بررسي اسباب و عوامل آنها، پيامد‌ها و نتايج آنها را پيش‌بيني و تصميم درست و متناسب را در هر مورد اتخاذ کنند. امام علي(ع) در نامه خويش به حارث هَمْداني به اين نکته اشاره فرموده است:

«از حوادث گذشته دنيا براي باقي مانده آن عبرت‌گير؛ چرا که بعضي از آنها شبيه بعضي ديگر است و پايانش به ابتداي آن مي‌پيوندد و در هر حال، تمام آن گذرا و ناپايدار است».[22]

ب توجه به تاريخ نيز مي‌توان بصيرتي راهگشا در مسير تربيت افراد فراهم کرد؛ بصيرتي که به تحولات عميق در زندگي و رفتار فرد منجر مي‌شود و از غفلت به آگاهي و از غرور به شعور برساند؛ چنان که علي(ع) براي ادامه مسير تربيت، امام حسن(ع) را به عبرت‌آموزي از سرنوشت ديگران در طول تاريخ توصيه مي‌کند و مي‌فرمايد:

«و سر في ديارهم و آثارهم فانظر فيما فعلوا و عما انتقلوا و اين حلوا و نزلوا؛[23] در دل تاريخ گذر کن و از ميان راه‌هاي رفته و نرفته‌اش بگذر و آثار به جاي مانده‌اش را بنگر و ببين که مردمان آن، چه کردند و چه با خود بردند و ...».
روش محبّت و مدارا

محبّت، اساس و رکن دين است و دين بر پايه آن به دل‌ها رسوخ کرده و راسخ مانده است. شيوه محبّت و مدارا در سراسر زندگي انسان‌ها، درس آموز و روشي مطلوب و ايده‌آل در مسير تربيت اسلامي است که هم جاذبه در افراد مي‌آفريند و هم انگيزه؛ تا از تلاطم و پراکندگي، انسان‌ها را به اتفاق و اجتماع بر محور دين سوق دهد و فرهنگ ديني رواج يابد.

از آنجا که محبّت با سرشت و فطرت آدمي سازگار است و پذيرش آن از ناحيه درون و به دور از هيچ تحميلي است، بايد مربيان تربيتي به ويژه خانواده‌ها براي جذب فرزندان و جلوگيري از انحراف آنان بدان متوسل شوند و آگاه باشند که اگر جام محبّت در خانواده‌ها لبريز باشد، فرزندان کمتر به ناهنجاري‌هاي جامعه تن مي‌دهند. در شيوه تربيتي امام علي(ع) به نهايت بعد عاطفي آن حضرت در برابر فرزندانش برمي‌خوريم؛ از جمله آنگاه که به امام حسن مجتبي(ع) در بيان وصاياي خود چنين خطاب مي‌کند:

«فرزندم! تو را ديدم که پاره تن من بلکه همه جان مني؛ آن گونه که اگر آسيبي به تو رسد، به من رسيده است و اگر مرگ به سراغ تو ايد، زندگي مرا گرفته است. پس کار تو را کار خود شمردم و نامه‌اي براي تو نوشتم تا تو را در سختي‌هاي زندگي رهنمون باشد، من زنده باشم يا نباشم».[24]

بنابراين طبق فرمايش و سيره امام علي(ع)، براي تربيت فرزند لازم است که با مدارا، ابتدا شفقت و دلسوزي و مهرباني خود را به اثبات رسانيم و اين شيوه را در سطح گسترده براي همه در پيش بگيريم. آن امام همام در تربيت افراد جامعه نيز به اصل تأليف قلوب و محبّت و مدارا بسيار توجه مي‌کرد و بر اشاعه آن تآکيد مي‌فرمود:

«قلوب الرجال حشية فمن تألفها اقبلت عليه؛ دل‌هاي مردم وحشي (پراکنده) است. به کسي روي مي‌آورند که با آنها خوش‌رويي (محبت و مدارا) کند».[25]
عفو و تغافل، تنبيه و تشويق

يکي از روش‌هاي تربيتي دين اسلام، تمسّک به عفو و تغافل و تنبيه و تشويق افراد است که در باب برتري هر يک از ملاک‌ها، بحث‌ها و گفتار‌هاي بسيار وجود دارد. چون انسان جايز الخطاست و مصون از اشتباه و خطا نيست، اگر در مسير دچار سهوي شود، نبايد چنان مورد عتاب و خطاب قرار گيرد که از ادامه راه بازماند و از خود باوري و اعتماد به نفس فاصله بگيرد. اما بايد در مسير تربيت فرزندان در خانواده‌ها و افراد در جامعه، معيار و ميزان تنبيه و تشويق به خوبي شناخته و مراعات شود؛ چنان که ائمه اطهار(ع) با شناختي که از نهاد افراد و قابليت‌هايشان داشتند، به اين مهم يعني تقدم عفو و تشويق بر تنبيه و مجازات مبادرت مي‌ورزيدند. امام علي(ع) در دستگاه عدالت خود هر دوي آنها يعني مهر و قهر، و شمشير تيز عدالت و زبان رأفتش را نيز در جاي مناسب به کار مي‌بست. در عين حال در مسير تربيت و پرورش فکري و اخلاقي افراد، به سان پيامبر اعظم(ص) از حقوق خود و جسارت‌هاي افراد در اوج قدرت مي‌گذشت و ناسزاي معاندان جاهل را به جاي اينکه به محکمه قضاوت بکشاند، با خود به مسجد مي‌برد و صميمانه از خدا براي چنين افرادي طلب مغفرت، و براي هدايت ايشان دعا مي‌کرد. آن حضرت براي بيداري و هوشياري مربيان در مسير تربيت افراد، خطاب به امام حسن مجتبي(ع) مي‌فرمايد:

« پس اگر يکي از شما مرتکب خطايي شد، عفو و تغافل همراه با توازن و به تناسب خطا، از تنبيه و زدن فرد ـ البته براي کسي که عاقل است ـ بهتر و برتر است».[26]

البته آن حضرت براي تعديل در برخوردها با اين اعتقاد که گاهي، بخشيدن يک فرد تبهکار براي فرد و جامعه مضر و فساد آور است، به تعيين حدود و مرزهاي تشويق و تنبيه متربّيان پرداخته، فرمودند:

«نبايد نيکوکار و بدکار نزد تو به يک پايه باشند که آن، نيکوکاران را در نيکويي بي‌رغبت سازد و بدکاران را به بدي کردن وا مي‌دارد. پس هر يک از ايشان را به آنچه عمل کرده است، جزا بده».[27]

نکته شايان توجه ديگر در اين روش آن است که حضرت علي(ع) بر اساس کرامتي که براي انسان‌ها قائل بودند، همواره تأکيد مي‌کردند که با انسان خطاکار در مرحله اول از روي رأفت و کرامت رفتار کنيد و به منظور بيداري و تحرّک انسان‌ها بر اساس همان غيرت و روح کرامتش وارد عمل شويد؛ چنان که خود در خطاب به تمام وجدان‌هاي خفته مي‌فرمايد:

«بزرگوارتر از آن باش که به پستي دنيا تن دهي؛ هر چند تو را به مقصود برساند؛ زيرا نمي‌تواني در برابر آنچه از شخصيت خود که در اين راه از دست مي‌دهي، جايگزيني به دست آوري. بنده ديگري مباش؛ در حالي که خدايت آزاد آفريده است».[28]

به راستي، خداوند براي حفظ کرامت انسان‌ها، آنان را از هر گونه هدف و روشي که به کرامتش لطمه بخورد، بازداشته و از اين رو، مي‌بينيم که حضرت علي(ع) بدين طريق به افراد منزلت مي‌بخشيد و آنها را با اعتماد به نفس و مسئوليت پذيري به تربيت خودشان وامي‌داشت تا ضمن حفظ عزّت و کرامت خود، به سراغ تخلّفي نروند و به عجز کشيده نشوند؛ بلکه متوجه شخصيت کريمانه خويش باشند و در سايه‌سار آن از پستي‌هاي گناه به بلنداي قلّه تقوا پناه آورند.
نتيجه

1. هر يک از روش‌هاي مذکور در تعليم و تربيت اسلامي براي هر فردي تعريف و جايگاه خاصي مي‌يابد که خداوند متعال و پيامبر اعظم(ص) و ائمه هدي(ع) همه اين روش‌ها و راه‌ها را در مقام بيان و عمل به ما نشان داده‌اند.

2. چگونگي تطبيق شرايط و مقتضيات افراد به تناسب شاخصه‌هاي مذکور و نيازمند درک ظرفيت‌ها در افراد است و فهم اين امر بر عهده مربيان از جمله پدر، مادر و معلم است که بر اساس توانايي و درايت خاص، با شناخت توانايي‌هاي افراد و متناسب با محور‌هاي عملي راه کارهاي بيان شده، وارد عرصه عمل مي‌شوند.

3. در کاربرد روش‌ها در مسير تربيت اسلامي، حتماً بايد به مسئله کرامت و شخصيت انسان‌ها توجه و تعديل در برخوردها اعمال شود.
پي‌نوشت‌ها



[1] . ر.ک: گامي ديگر در مسير تربيت اسلامي، رجبعلي مظلومي، ص14ـ15.

[2] . ر.ک: ترجمه نهج البلاغه، سيد جعفر شهيدي، خطبه 110، ص107.

[3] . همان، خطبه 192، ص122.

[4] . ترجمه نهج البلاغه، سيدعلي نقي فيض الاسلام، ص330.

[5] . همان، کلمات قصار، شماره 73.

[6] . همان، ص702.

[7] . ر.ک: روش‌هاي تربيت در پرتو قرآن و نهج‌البلاغه، سيد محمد ابراهيم حسني، ص150ـ151.

[8] . ترجمه نهج‌البلاغه، محمد دشتي، ص157.

[9] . مثنوي معنوي.

[10] . موعظه به معناي منعي است که با بيم دادن همراه باشد. (مفردات الفاظ قرآن، راغب اصفهاني، ترجمه خسروي حسيني، ج2، ص527).

[11] . نحل /125.

[12] . ترجمه نهج‌البلاغه، فيض الاسلام، ص33.

[13] . ترجمه نهج‌البلاغه، محمد دشتي، ص205.

[14] . ر.ک: فرهگ کوثر، ش66، مقاله عبرت در انديشه علوي(ع)، مهدي سلطاني رناني، ص81.

[15] . ترجمه نهج‌البلاغه، محمد دشتي، نامه 31.

[16] . همان، خطبه 208.

[17] . غررالحکم و دررالکلم، شرح سيد جمال الدين خوانساري، ج3، ص75، ح3863.

[18] . ترجمه نهج‌البلاغه، سيد جعفر شهيدي، نامه31.

[19] . غررالحکم و دررالکلم، ج1، ص291، ح1121.

[20] . همان، ص221، ح789.

[21] . ترجمه نهج‌البلاغه، سيد جعفر شهيدي، نامه49.

[22] . همان، نامه 69.

[23] . ترجمه نهج‌البلاغه، فيض الاسلام، ص33.

[24] . ترجمه نهج‌البلاغه، محمد دشتي، ص156.

[25] . همان، ص193.

[26] . بحارالانوار، ج ، ص218.

[27] . ترجمه نهج‌البلاغه، فيض الاسلام، ص1000.

[28] . همان، ص891. براي مطالعه تفصيلي نکته مذکور ر.ک: اسلام و تعليم و تربيت، سيد محمد باقر حجتي، ج1، ص61ـ101.



تاريخ : چهارشنبه دهم آبان 1391 | 19:28 |نویسنده غزیز : امیرمحبی نورالدین وند |

حجت الاسلام و المسلمین حسن میلانی

نقدی بر کتاب علي بن موسى الرضا عليه السلام والفلسفة الإلهية نوشته آیت الله جوادی آملی

اشاره

فلسفه در آخرین و عمیق ترین تحلیلات خود به خداوند به مثابه وجود نامتناهی ای رسیده است که جایی برای وجود غیر باقی نگذاشته است و احدیت خداوند نیز با نامتناهی بودن او توضیح داده می شود اما آیا بر اساس موازین برهانی و وحیانی چنین است؟ آیا اساسا اتصاف خداوند به تناهی و عدم تناهی صحیح است؟ آیا اگر بگوییم خداوند نامتناهی نیست، بدان معناست که متناهی است؟ اگر اتصاف خداوند به عدم تناهی ناروا است پس روایاتی که خداوند را نامحدود و نامتناهی اعلام می کنند، به چه معناست؟ مقاله زیر که به خامه استاد حسن میلانی در نقد کتاب « علی بن موسی الرضا علیه السلام و الفلسفة الالهیة» اثر حضرت آیت الله جوادی آملی به رشته تحریر در آمده است، به سئوالات فوق پاسخ داده است. امیدواریم این مقاله آغاز گر مباحث موافق و مخالف پیرامون این موضوع باشد. سمات از مقالات انتقادی در رد دیدگاه موجود در این مقاله استقبال می کند.

شناخت صحيح خداوند متعال، همان شناخت معناي واقعي توحيد او جل و علاست به گونه‏اي كه اگر معناي وحدت و يگانگي خداوند متعال به طور صحيح شناخته نگردد، اقرار به وجود او با هر گونه بت‏پرستي مي‌‏سازد. لذا ما در ابتدا به ياري خداوند متعال به توضيح معاني مختلف وحدت و معناي حقيقي توحيد بر اساس برهان و تعاليم مكتب وحي پرداخته، و سپس نادرستي انديشه‏هاي بشري در اين مورد را بيان مي‌‏داريم.

 وحدت عددي، وحدت حقيقي، وحدت موهوم

"وحدت" داراي دو معناي صحيح و معقول و يک معناي موهوم مي‌‏باشد. آن دو معناي صحيح و معقول عبارتند از:

الف) "وحدت اعتباري" يا "وحدت عددي"

ب) "وحدت حقيقي"

و معناي موهوم آن عبارت است از موجود نامتناهي

و ما اينک به شرح و بسط هر سه معنا مي‌‌پردازيم.

1) وحدت اعتباري

"وحدت اعتباري" يا "وحدت عددي" آن است كه ما مقداري معين از يك حقيقت داراي مقدار و اجزا را (كه در حقيقت ذات خود متكثّر و متجزّي و غيرواحد است) "واحد" اعتبار كرده و آن را مبناي شمارش قرار دهيم، مانند اينكه هر كره‏اي را (كه در حقيقت داراي اجزاي متعدد است) واحد فرض كرده و كره زمين، كره ماه، كره مريخ، كره خورشيد و... را بشماريم. يا مقداري از يك كره را واحد فرض (و اعتبار) كرده و مثلا بگوييم: قاره آسيا، قاره اروپا، قاره آفريقا، و ...

يا مقدار معيني از مساحت يك قاره را كشور فرض كرده و كشورها و همچنين پس از آن شهرها و خيابان‏ها و كوچه‏ها را بشماريم، در موارد مذكور واحدي كه آن را مبناي شمارش قرار داده‏ايم واحد حقيقي نبوده و در حقيقت داراي اجزاي متعدد و متكثّر مي‌‏باشد، لذا آن را "واحد عددي" و "واحد اعتباري" مي‌‏ناميم.

 2) وحدت حقيقي

در مقابل معناي فوق، معناي ديگري براي "واحد" وجود دارد و آن واقعيتي است كه اصلا جزء نداشته، و ذاتا قابل تعدد و تكثّر و قبول زياده و نقصان و تناهي و عدم‏تناهي و داشتن دوم و سوم نيست؛ چه اينكه بديهي است امكان تعدد و تكثّر و داشتن دوم و سوم، فرع بر امتدادي و متجزّي‏بودن ذات است، و "واحد حقيقي" ـ كه البتّه مصداقي جز وجود قدوس خداوند ندارد ـ به نفس ذات متعالي خود فراتر از داشتن شبيه و نظير و شريك و مثل و مانند و دوم و سوم مي‌‏باشد.

اين معنا "واحد حقيقي" ناميده مي‌‏شود كه وحدت و غير قابل تعدد بودن، و نيز غير قابل انقسام بودن آن لازمه حقيقت وجود آن است و به اعتبار و فرض ما بستگي ندارد.

اميرالمؤمنين عليه السلام مي‌‏فرمايند:

إن ما لا ثاني له لا يدخل في باب الاعداد.[1]

موجودي كه دوم ندارد در باب اعداد داخل نمي‌‏شود.

حضرت رضا عليه السلام در توصيف "وحدانيت" خداوند متعال مي‌‏فرمايند:

هو اللطيف الخبير السميع البصير الواحد الاحد الصمد الذي لم يلد ولم يولد ولم يكن له كفوا أحد، منشيء الاشياء، ومجسم الاجسام، ومصور الصور، لو كان كما يقولون لم يعرف الخالق من المخلوق، ولا المنشيء من المنشأ، لكنه المنشيء فرق بين من جسمه وصوره وأنشأه إذ كان لا يشبهه شيء ولا يشبه هو شيئا.

قلت: أجل، جعلني اللّه‏ فداك، لكنك قلت: الاحد الصمد، وقلت: لايشبه شئيا، واللّه‏ واحد والانسان واحد، أليس قد تشابهت الوحدانية؟ قال: يا فتح، أحلت، ثبتك اللّه‏ تعالي، إنما التشبيه في المعاني، فأما في الاسماء فهي واحدة وهي دلالة علي المسمي، وذلك لان الانسان وإن قيل: "واحد"، فإنما يخبر أنه جثة واحدة وليس بإثنين، فالانسان نفسه ليست بواحدة لان أعضائه مختلفة، وألوانه مختلفة كثيرة غير واحدة، وهو أجزاء مجزأة، ليست بسواء، دمه غير لحمه، و لحمه غير دمه، وعصبه غير عروقه، وشعره غير بشره، وسواده غير بياضه، وكذلك سائر جميع الخلق. فالانسان واحد في الاسم لا واحد في المعني، واللّه‏ جل جلاله واحد لا واحد غيره، لا اختلاف فيه، ولا تفاوت ولا زيادة ولا نقصان، فأما الانسان المخلوق المصنوع المؤلف من أجزاء مختلفة وجواهر شتي غير أنه بالاجتماع شيء واحد.[2]

اوست خداوند غيرقابل شناخت خبير شنواي بيناي يكتاي بي‏مانندي كه چيزي از او پديد نيامده، و خود نيز از چيزي پيدا نشده است، و او را هيچ شبيه و همانند نيست. آفريننده اشيا و اجسام و صور، اگر چنان بود كه مي‌‏گويند خالق و آفريننده با مخلوق و آفريده شده تفاوتي نداشت، و حال اينكه او آفريننده و خالق و صورت دهنده است، و بين او و ساير اشيا تفاوت است چه اينكه هيچ چيز همانند او نيست و او نيز به هيچ چيزي شباهت ندارد.

گفتم: خداوند مرا فدايتان گرداند شما فرموديد: خداوند يكتاي بي‏مانند است و هيچ شبيه و نظير ندارد، و حال اينكه هم خداوند واحد است و هم انسان واحد است، آيا اين دو در وحدانيت شبيه هم نيستند؟!

فرمودند: خداوند تو را ثابت قدم بدارد، همانا تشبيه تنها از جهت معاني است، اما از جهت اسما هر دو يكي هستند و دلالت بر مسمي مي‌‏كنند. اگر چه به انسان واحد گفته مي‌‏شود، اما منظور اين است كه انسان هيكل واحدي است و دو تا نيست، حقيقت وجود انسان واحد نيست زيرا اعضاي او مختلفند و او آميخته از رنگهاي متفاوت است و اجزاي گوناگون دارد، خون و گوشت و رگ و پيوند و مو و پوست و سپيد و سياهش غير همند. بقيه مخلوقات نيز چنينند، پس انسان در اسم واحد است و در حقيقت وجود و معني واحد نيست. اما خداوند جل جلاله واحدي است كه جز او واحدي وجود ندارد، اجزاي مختلف و گوناگون نداشته، و ذات او داراي زيادت و نقصان نيست. انسان مخلوق مصنوع، از اجزاي مختلف و مواد گوناگون تشكيل يافته است كه از اجتماع و به هم پيوستن آن‏ها چيز واحدي پديد آمده است.

چنان‌که به طور مفصل بيان خواهيم داشت اصولا قابليت وصف به "تناهي و عدم تناهي"، و داشتن دوم و سوم و شريك و شبيه ـ مانند ملكه و عدم ـ از شؤون ويژه ذات داراي مقدار و اجزا است، توصيف خداوند متعال ـ كه واحد حقيقي است به هر يك از دو طرف آن (متناهي و نامتناهي) نادرست است، و از آنجا كه حقيقت عددي و موجود داراي جزء و كل در هر مقداري كه محقّق شود پيوسته محدود و قابل زياده و نقصان است، موضوع "نامتناهي" مطلقا محال بوده و اعتقاد به وجود آن امري موهوم و نادرست مي‌‏باشد.

لذا در روايت مذکور به روشني مي‌‏بينيد كه بر اساس بيان آن حضرت، تصور وحدت و يگانگي ذات خداوند به معناي فراگيري و شمول ذات او نسبت به همه چيز ـ كه همان نظريه "وحدت وجود"مي‏باشد، و اعتقاد اهل فلسفه و عرفان در مورد حقيقت وجود و وحدت خداوند متعال است مردود و باطل بوده، و امام عليه السلام وحدت خداوند متعال را به معناي فراتر بودن وجود او از داشتن جزء و كل و مقدار و عدد و تناهي و عدم تناهي و زيادت و نقصان بيان مي‌‏فرمايند.

رسول اکرم صلي‏ الله ‏عليه ‏و‏آله مي‌‏فرمايند:

اللّه‏ واحد وأحدي المعني والانسان واحد ثنوي المعني، جسم، وعرض، وبدن، وروح.[3]

خداوند هم در اسم و هم در معنا واحد است، ولي انسان تنها در اسم واحد است و در معنا دوگانگي دارد. جسم است و عرض، و بدن است و روح.

زنديقي از امام صادق عليه السلام پرسيد:

... فكيف هو اللّه‏ الواحد؟

... معناي "وحدت خداوند" چيست؟

امام عليه السلام فرمودند:

واحد في ذاته فلا واحد كواحد، لان ما سواه من الواحد متجزيء، وهو تبارك وتعالي واحد لا متجزيء ولا يقع عليه العد.[4]

در ذات خود واحد و يكتا است نه اينكه مانند واحدهاي ديگر باشد، زيرا هر واحدي غير از خداوند داراي اجزا است، ولي او واحد است، نه متجزّي است، و نه قابل شمارش.

امام رضا عليه السلام مي‌‏فرمايند:

واللّه‏ جل جلاله هو واحد لا واحد غيره، لا اختلاف فيه ولا تفاوت ولا زيادة ولا نقصان.[5]

خداوند جلّ جلاله واحد است و جز او واحدي وجود ندارد. اجزاي مختلف و متفاوت ندارد و زياده و نقصان را در او راه نيست.

... إن أعرابيا قام يوم الجمل إلي أمير المؤمنين عليه السلام فقال: يا أمير المؤمنين، أتقول: إن اللّه‏ واحد؟ قال: فحمل الناس عليه وقالوا: يا أعرابي، أما تري ما فيه أمير المؤمنين من تقسم القلب؟ فقال أمير المؤمنين عليه السلام: دعوه، فإن ما يريده الاعرابي هو الذي نريده من القوم، ثم قال:

 

يا أعرابي، إن القول في "أن اللّه‏ واحد" علي أربعة أقسام، فوجهان منها لا يجوزان علي اللّه‏، ووجهان يثبتان فيه، فأما اللذان لا يجوزان عليه فقول القائل: "واحد" يقصد به باب الاعداد فهذا ما لا يجوز، لان ما لا ثاني له لا يدخل في باب الاعداد، أما تري أنه كفر من قال: إنه ثالث ثلاثة، وقول القائل: هو واحد من الناس، يريد به النوع من الجنس فهذا ما لا يجوز، لانه تشبيه وجل ربنا وتعالي عن ذلك. وأما الوجهان اللذان يثبتان فيه فقول القائل: هو واحد ليس له في الاشياء شبه، كذلك ربنا، وقول القائل: إنه أحدي المعني يعني به: أنه لا ينقسم في وجود، ولا عقل، ولا وهم، كذلك ربنا.[6]

در هنگامه جنگ جمل مردي از اعراب از اميرالمؤمنين عليه السلام پرسيد: آيا شما خداوند را واحد مي‌‏دانيد؟ پس مردم از هر طرف به او هجوم آوردند كه مگر پريشاني و مشغوليت اميرالمؤمنين عليه السلام را نمي‌‏بيني؟ اميرالمؤمنين عليه السلام فرمودند: وايش گذاريد چه اينكه ما براي همان چيزي مي‌‏جنگيم كه اين عرب در جست‏وجوي آن است. سپس فرمودند: اي مرد عرب، سخن درباره "وحدت خداوند" بر چهار قسم است، دو وجه آن در مورد او جايز نيست، و دو وجه ديگر از آن‏ها براي او ثابت است. آن دو وجهي كه درباره او ممكن نيست يكي اين است كه كسي بگويد: "خدا واحد است"، و مقصودش از آن، معناي باب اعداد باشد. اين وجه جايز نيست زيرا موجودي كه دوم ندارد در باب اعداد داخل نمي‌‏شود، مگر نمي‌‏بيني آن كس كه خداوند را "سومي سه تا" دانست كافر شد. معناي دوم اين است كه كسي بگويد: "خداوند يكي از مردمان است"، و منظورش اين باشد كه او نوعي از يك جنس است. اين هم جايز نيست زيرا آن تشبيه است و پروردگار ما فراتر از آن است. اما آن دو وجهي كه براي خداوند ثابت است يكي سخن كسي است كه بگويد: "او واحد است، و در مي‌ان همه اشيا هيچ چيزي شبيه او نيست"، و پروردگار ما چنين مي‌‏باشد. ديگري سخن كسي است كه بگويد: "خداوند از جهت معنا واحد است"، به اين معنا كه خداوند در وجود و در عقل و در وهم، قابل انقسام نيست، و چنين است پروردگار ما.

 3) وحدت موهوم

برخي مي‌‌گويند "واحد عددي" به معناي اين است كه شي‏ء "محدود" باشد، و "واحد حقيقي و غير عددي" به معناي اين است كه شي‏ء "نامحدود و نامتناهي" باشد، لذا وحدت خداوند را از اين جهت مي‌‏دانند كه مي‌‏گويند: نامتناهي بودن ذات خداوند جايي براي وجود غير او باقي نگذاشته، و هستي بي‏كران او به جهت وسعت وجودي و فراگيري مطلقش ذاتا قابل تعدد نيست.

به نظر ما اين معنا امري موهوم است و علاوه بر اين که به خودي خود موهوم و باطل است هيچ ربطي هم به وحدت خداوند متعال ندارد. لذا براي تحقيق اين مطلب در ابتدا موهوم بودن اعتقاد به نامتناهي را بيان مي‌‌داريم.

اساس تفسير فلسفه و عرفان در مورد معناي وحدت واجب الوجود فلسفي، مبتني بر اعتقاد به وجود نامتناهي است لذا شايسته است که در اين جا اساس اين اعتقاد را تحليل و بررسي کنيم و بيان داريم که اعتقاد به وجود نامتناهي بر خلاف برهان است .

 محال و موهوم بودن اعتقاد به نامتناهي

اساس نظريه وحدت وجود اين توهم است که برخي "نامتناهي" را موجودي حقيقي و عيني و موجود در خارج پنداشته‌اند و خداوند سبحان را با اين وصف موهوم توصیف کرده‌اند در حالي که اولا "عدم تناهي" از امور وهمي و ذهني و غير واقعي است، و ثانيا وصف تناهي و عدم تناهي از اعراض است و عرض هم از ويژگي‌هاي جسم مي‌‌‌باشد، و خداوند تعالي نه جسم است و نه عرض و هرگز به نامتناهي بودن که از خواص اجسام است متصف نمي‌‌گردد. لذا کسي که خداوند را متناهي يا نامتناهي بداند، او را جسم دانسته است، اگر چه خودش هم متوجه نباشد. خود فلاسفه هم صريحاً معترفند که متناهي و نامتناهي از خواص و ويژگي‌هاي کميت و جسمانيات است، چنان‌که مي‌‌‌نويسند:

إنما الخواص المساوية للكم هي الثلاثة المذكورة أولا وخاصة رابعة وهي قبول النهاية واللانهاية.

کميت و مقدار... خاصيت چهارمي دارد و آن اين است که قبول نهايت و عدم نهايت مي‌‌‌کند.[7]

النهاية واللانهاية من الاعراض الذاتية التي تلحق الكم.

تناهي و عدم تناهي از اعراض ذاتي‌اي هستند که به کميت و مقدار عارض مي‌‌شوند.[8]

الكم عرض... ويختص الكم بخواص... الخامسة النهاية واللانهاية.

کم عرض است... و خواص و ويژگي‌هايي دارد که... پنجمين آن‌ خواص، متناهي بودن و نامتناهي بودن است.[9]

بر اين اساس است که مي‌‌گوييم خداوند سبحان نه متناهي است و نه نامتناهي، و نه بزرگ است و نه کوچک. زيرا بزرگي و کوچکي و تناهي و عدم تناهي، از اعراض و ويژگي‌هاي جسم است، و جز در مورد شيء امتدادي و داراي اجزا و ماهيت عددي و امتدادي قابل طرح نيست و معنايي ندارد. بلکه به اعتراف خود فلاسفه، حتي در مورد کميت و مقدار و وجود امتدادي هم، وجود نامتناهي محال و باطل و بي‌اساس مي‌‌‌‏باشد.

اين تذکر لازم است كه گاهي در زبان وحي تناهي و حد از خداوند تعالي سلب شده است اما هرگز نبايد از اين مطلب گمان كرد كه پس او «بي نهايت» مي‌‌‌‏باشد. زيرا سلب معاني ملكات از موضوع غير قابل اتصاف؛ به آن‌ها از جهت عدم قابليت موضوع مي‌‌‌‏باشد، و هرگز موجب اثبات طرف مقابل آن‌ها نمي‌‏شود. بنابراين از جهت اين که خداوند اصلاً جسم و مقداري و امتدادي نيست و قابليت اتصاف به عرض نهايت داشتن و نهايت نداشتن را ندارد، مي‌‌شود گفت که او متناهي نيست، نه اين که نتيجه گرفته شود که پس او نامتناهي است؛ چنان‌که وقتي مي‌‌‏گوييم: «سنگ با سواد نيست» معنايش اين نيست كه پس بي‌سواد است؛ بلكه معنايش اين است كه سنگ اصلاً قابليت با سواد شدن را ندارد، و منظور بيان عدم قابليت موضوع براي اين صفت است و در نتيجه اين جمله منفي، موجب اثبات طرف مقابل آن براي موضوعش نيست.

مضافا چنان‌که اشاره کرديم بي‌نهايت مطلقاً مصداق ندارد، نه در ذات متعالي از مقدار و امتداد وجودي ـ چنان‌كه بيان شد ـ و نه در اشياي مقداري و امتدادي، چه اين‌که حقيقت قابل زياده و نقصان، پيوسته قابل زياده و نقصان است، و هرگز بي‌نهايت بالفعل نخواهد شد کما اين‌که ملاصدرا هم اعتراف مي‌‌کند که بي‌نهايت پيوسته امري معدوم و بالقوه است نه موجود و بالفعل چنان‌که مي‌‌گويد:

إن الموصوف باللانهاية لا‌بد أن يكون مادة لا صورة... و اللانهاية طبيعة عدمية.

نامتناهي قطعاً بايد مادّه و قوه باشد و محال است که فعليت و وجود داشته باشد... نامتناهي طبيعت عدمي مي‌‌باشد.[10]

بنابر اين کسي که خدا را نامتناهي مي‌‌داند، نه تنها او را جسم دانسته است بلکه او را جسمي دانسته که وجودش محال است!

و به همين دليل كه موضوع بي‌نهايت، تنها در مقدار و اجزا و امتداد قابل فرض است ـ كه البته در همين مورد هم گفتيم که مصداق آن ممتنع الوجود مي‌‌‏باشد ـ ديگر نمي‌‏توان گفت كه «خداوند نامتناهي است، امّا نه نامتناهي مقداري، بلكه نامتناهي به حسب خودش! و به يک معناي ديگر!». بلکه کسي که چنين سخني را بگويد در واقع به معناي نامتناهي توجه ندارد و مانند کسي است که بگويد: «خداوند جسم است و خنده و گريه هم دارد، امّا نه به طور امتدادي و متجزّي و داراي طول و عرض و عمق و زمان و مکان، بلكه به حسب خودش!» در حالي كه جسم بودن چيزي نه در مقدار بلكه به حسب خودش، يعني همان متجزّي بودن شيء امّا نه در اجزا و ابعاض! كه تناقض اين كلام روشن و آشكار است.

و به طور کلي بايد دانست که آن‌چه براي خلق (موجود داراي مقدار و اجزا) روا باشد، ويژه خود آن‏هاست. حتي علم و قدرت مخلوقات و ساير چيزهايي که فلاسفه و عرفا آن‌ها را کمالات وجودي مي‌‌دانند و هم‌سنخ با ذات احديت مي‌‌شمارند حقايقي حادث و داراي زمان و مکان و اجزاي قابل زياده و نقصان مي‌‌باشند و هيچ‌گونه مناسبتي با ذات احديت ندارند و مانند ساير اشيا مخلوق اويند.

زمان و مكان، كوچكي و بزرگي، تناهي و عدم تناهي، دخول و خروج، تولّد و صدور، تجلّي و ظهور، تعدّد و تكثّر، وجدان و فقدان، جزء و كل، اطلاق و تقييد، شدّت و ضعف، وقوّه و فعل از خصوصيات (ملكات) و ويژگي‏هاي اشياي داراي مقدار و اجزا و عدد و حادث و مخلوق مي‌‏باشد و ثبوتاً به غير شي‏ء امتدادي و عددي و مخلوق نسبت داده نمي‌‏شوند.

(تذکر 1: علم و قدرت خداوند متعال ذات او مي‌باشد يعنی خداوند تعالي ذات علم و قدرت است، نه ذاتي كه واجد و داراي صفات مذكور باشد.

تذکر 2: فيلسوفان مي‌‌پندارند كه "فعليت" مساوي با وجود است. لذا گمان مى‏كنند كه نفي فعليت از چيزي مستلزم نفي وجود آن مى‏باشد. اين انديشه باطل است؛ زيرا "فعليت" معنايي اضافي و در مقابل "قوه" مى‏باشد، و دلالت بر نحوي از انحاي وجود همان چيزي مى‏كند كه ذاتاً داراي قوّه و امكان خاص است. لذا خداوند تعالي موضوعاً از قابليت اتّصاف به قوّه و فعل خارج است. تمامي اشكالاتي كه درباره "نامتناهى" بيان داشتيم، به موضوع "فعليت تام" هم وارد است).

امام صادق علیه السلام مي‌‏فرمايند:

توحيد آن است كه هر چه بر تو روا باشد، بر پروردگارت روا نداني.[11]

هر چه در خلق موجود باشد در خالق آن‌ها پيدا نمي‌‏شود، و هر چه در مورد مخلوق ممكن باشد درباره آفريدگارش ناممكن است... چگونه بر او صادق باشد چيزهايي [از صفات و ويژگي‌هاي خلق] خود او آن‌ها را در مورد خلقش مقرر داشته، و به او باز گردد آن‌چه او آن را احداث فرموده است؟![12]

 براهين استحاله وجود نامتناهي

حقيقت امتدادي و متجزي ـ چه كم متّصل فرض شود و چه كم منفصل، و چه حصّه‏هاي متعدد وجودي، و چه مراتب شديد و ضعيف يك حقيقت، محال است كه نامتناهي و نامحدود باشد زيرا:

اول: هر عددي كه تحقق خارجی داشته باشد باز هم قابل زیادت است و هميشه همان عدد به اضافه يك، فراتر از مفروض اول خواهد بود، پس هرگز مرتبه نامتناهي آن تحقّق نخواهد يافت.

دوم: عدد، حقيقتي قابل زياده و نقصان است و چنانچه تحقّق مرتبه نامتناهي آن ممكن باشد لازم مي‌‏آيد آن مرتبه قابل زياده نباشد، يعني لازم مي‌‏آيد عدد به آخر رسيده و محدود و متناهي باشد. و اين فرض مستلزم خلاف ذات، و خلاف فرض، و خلاف بديهي است.

سوم: از هر حقيقت عددي و شمارشي كه آن را نامتناهي فرض كرده‏ايم مقدار معيني مي‌‏كاهيم، اگر باقي‏مانده با مفروض اولي مساوي باشد تساوي دو مقدار غيرمساوي لازم مي‌‏آيد، و چنانچه باقي‏مانده از مفروض اولي كمتر باشد محدود و متناهي خواهد بود و مفروض اولي نيز كه مقدار محدود و معيني بر آن افزون دارد بايد متناهي و محدود باشد. "کشف المراد في شرح تجريد الاعتقاد" در اين مورد مي‌فرمايد:

 الثالث: التطبيق وهو أن تؤخذ جملة الحركات من الان إلي الازل جملة ومن زمان الطوفان إلي الازل جملة أخري ثم تطبق إحدي الجملتين بالاخري فإن استمرا إلي ما لا يتناهي كان الزائد مثل الناقص هذا خلف وإن انقطع الناقص تناهي وتناهي الزائد لانه إنما زاد بمقدار متناه والزائد علي المتناهي بمقدار متناه يكون متناهيا...[13]

و "الياقوت" در همين باره مي‌نگارد:

وبطلان التسلسل بفرض نقصان جملة فاما أن لا يؤثر او يؤثر وکلاهما محالان.[14]

چهارم: اگر قرار باشد چيزي بعد از افراد نامتناهي موجود باشد (مانند انسانی که پس از گذشتن بی نهایت پدر و مادر به وجود آید) هرگز وجود نخواهد داشت، زيرا در اين صورت وجود آن متوقف است بر اين‌که بي‌نهايت افراد قبل از آن تمام شوند تا نوبت به وجود اين فرد برسد در حالي که بي‌نهايت هرگز تمام نمي‌شود! "کشف الفوائد" در اين باره مي‌نويسد:

ان کل واحد من الحوادث علي تقدير کونه مسبوقا بما لا نهاية له يستحيل ان يوجد الا بعد انقضاء ما لا نهاية من الحوادث حتي تتصل النوبة اليه وانقضاء ما لا نهاية له من الحوادث محال ولکن الحوادث موجودة فاذا کونها مسبسوقة بما لا نهاية له باطل.[15]

و "الياقوت" مي‌نويسد:

ان ما لايتناهي لا ينقضي بالافراد.[16]

پنجم (در مورد بطلان اعتقاد به قدم و نامتناهي بودن عالم که عقيده فلاسفه است): حرکات بعضي از افلاک از بعضي ديگر از آنها بيشتر است در حالي که اگر حرکات همه آنها نامتناهي باشد چنين تفاوتي محال است، و اگر حرکات يکي کمتر و ديگري بيشتر باشد عمر هر دو متناهي خواهد بود.

"الياقوت" در اين مورد مي‌نويسد:

ان حرکات بعض الافلاک اکثر من بعض وقبول التفاوت في مثل هذا محال.[17]

ششم (نيز در مورد بطلان اعتقاد به قدم و نامتناهي بودن عالم که عقيده فلاسفه است): عالم ممکن الوجود است و خداوند به آن وجود داده است پس وجود آن حادث و متناهي است، زيرا اگر وجود آن ازلي و نامتناهي مي‌بود موجود کردن آن تحصيل حاصل و محال مي‌بود.

"الياقوت" در اين مورد مي‌نويسد:

طريق آخر وهو اعم من الاولين ذلک ان يقال کل ما سوي الواجب ممکن وکل ممکن محدث فکل ما سوي الواجب محدث سواء کان جسما او جوهرا او عرضا او غير ذلک اما المقدمة الاولي فظاهرة واما المقدمة الثانية فلان الممکن يحتاج في وجوده الي موجد والممکن لا يمکن ان يوجد حال وجوده فان ايجاد الموجود وتحصيل الحاصل محال فيلزم منه ان يوجد حال لا وجود له فيکون وجوده مسبوقا بلا وجوده وذلک حدوثه.[18]

هفتم: اگر نامتناهي وجود داشته باشد بايد مجموعه يکي‌هاي آن، از دسته‌هاي ده‌تايي و صدتايي و هزارتايي آن بيشتر نباشد در حالي که بطلان اين مطلب واضح است. "الحجة البالغة للحجة البالغة في قمع المذاهب المختلفة الزائغه" در اين مورد مي‌نويسد:

... لو وجدت لزم أن يكون آحادها لا يزيد علي ألوفها وهو محال.

بلکه بر اساس حكم بديهي عقل، حقيقت امتدادي و عددي و داراي جزء و كل، در هر مقداري كه موجود شود باز هم قابل زياده و نقصان مي‌‏باشد و محال است كه افرادي نامتناهي از آن حقيقت محقّق شود.

امام صادق عليه السلام مي‌‏فرمايند:

ما احتمل الزيادة كان ناقصا، وما كان ناقصا لم يكن تاما.[19]

هر چيزي كه قابل زيادت و فزوني باشد ناقص است، و هر چيزي كه ناقص باشد كامل نيست .

و مي‌‏فرمايند:

أنت الّذي لا تحد فتكون محدودا.[20]

تو آن هستي كه وصف نمي‌‏شوي كه در نتيجه محدود باشي.

امام مجتبي عليه السلام مي‌‏فرمايند:

الّذي لم يكن له... اختلاف صفة فيتناهي.[21]

خداوندي كه... داراي صفات مختلف و گوناگون نيست، كه در نتيجه متناهي گردد.

اميرالمؤمنين عليه السلام مي‌‏فرمايند:

كل مسمي بالوحدة غيره قليل.[22]

هر واحدنامي جز او، كوچك و اندك است.

امام صادق عليه السلام مي‌‏فرمايند:

إن الكيفية جهة الصفة والاحاطة.[23]

همانا كيفيت داشتن، نشانه موصوف شدن و به احاطه درآمدن است.

امام رضا عليه السلام مي‌‏فرمايند:

ومن قال: متي؟ فقد وقته، ومن قال: في م؟ فقد ضمنه، ومن قال: إلي مَ؟ فقد نهاه، ومن قال: حتي مَ، فقد غياه، ومن غياه فقد غاياه، ومن غاياه فقد جزأه، ومن جزأه فقد وصفه، ومن وصفه فقد ألحد فيه.[24]

 و هر كس از زمان وجود او پرسد او را داراي وقت و زمان دانسته، و هر كس از مكان او پرسد ذات او را دربر گرفته دانسته، و هر كس براي او حدود وجود جويد او را داراي حدود و مقادير انگاشته، و هر كس او را محدود انگارد او را داراي اجزا دانسته، و هر كس او را متجزّي داند او را قابل وصف پنداشته، و هر كس او را قابل وصف داند ملحد شده است.

و در مناظره رسول اللّه‏ صلي ‏الله ‏عليه ‏و‏ آله با دهريان آمده است:

أو لستم تشاهدون الليل والنهار وأحدهما بعد الاخر؟ فقالوا: نعم، فقال: أفترونهما لم يزالا ولا يزالون؟ فقالوا: نعم، قال صلي ‏الله ‏عليه ‏و‏ آله: أفيجوز عندكم اجتماع الليل والنهار؟ فقالوا: لا، فقال: فإذن ينقطع أحدهما عن الاخر فيسبق أحدهما ويكون الثاني جاريا بعده. فقالوا: كذالك هو، فقال، صلي ‏الله ‏عليه ‏و‏آله: قد حكمتم بحدوث ما تقدم من ليل أو نهار ولم تشاهدوهما، فلا تنكروا للّه‏ قدرته.[25]

آيا نمي‌‏بينيد كه وجود شب و روز يكي پس از ديگري است؟ گفتند: چرا. فرمودند: آيا مي‌‏پنداريد كه آن‏ها ازلي هستند؟ گفتند: آري. فرمودند: آيا جايز مي‌‏دانيد كه شب و روز هم‏زمان باشند؟ گفتند: نه. فرمودند: پس بايد هر يك از آن‏ها تمام شود تا نوبت ديگري برسد؟ گفتند: آري، چنين است. فرمودند: اينك با اينكه شب و روزهاي گذشته را نديده‏ايد، به حدوث آن‏ها اقرار كرديد، پس قدرت خداوند را انكار نكنيد.

و همان حضرت مي‌‏فرمايند:

أتقولون ما قبلكم من الليل والنهار متناه أم غير متناه؟ فإن قلتم: غير متناه، فقد وصل إليكم آخر بلا نهاية لاوله، وإن قلتم: إنّه متناه، فقد كان ولا شيء منهما.[26]

آيا شما مي‌‏گوييد شبها و روزهاي قبل از شما متناهي است يا نامتناهي؟ اگر بگوييد نامتناهي است، پس آخر چيزي به شما رسيده است كه اول آن را نهايتي نيست!! و اگر بگوييد متناهي است پس هيچ‏كدام از آن دو موجود نبوده‏اند.

نه تنها تمامي موجودات زمين و آسمان بلکه خود زمان و مکان نيز حادث و مخلوق است چنان که امام صادق عليه السلام مي‌‏فرمايند:

إن اللّه‏ تبارك وتعالي لا يوصف بزمان ولا مكان، ولا حركة ولا انتقال ولا سكون، بل هو خالق الزمان والمكان والحركة والسكون، تعالي عما يقول الظالمون علوا كبيرا. [27]

همانا خداوند قابل توصيف به داشتن زمان و مكان و حركت و انتقال و سكون نيست، او آفريننده زمان و مكان و حركت و سكون است، فراتر است از آن‌چه ستمگويان مي‌‏انديشند فراتري بزرگي.

و مي‌‏فرمايند:

إنه أين الاين وكيف الكيف.[28]

همانا خداوند تعالي "مكان" و "كيفيت" را ايجاد فرموده است.

بايد دانست كه در طول تاريخ اعتقادي شيعي، اعتقاد به محال‏بودن وجود نامتناهي از امور مسلّم و بديهي بوده است، و اعتقاد به آن به توسط فلسفه يونان و عرفاي اهل سنّت در بين برخي از ايشان رخنه كرده است. ابو الصلاح حلبي مي‌‏فرمايد:

فيلزم ما قلناه من وجود ما لا نهاية له، مع استحالته بدليل وجوب حصر ما وجد.[29]

و مي‌‏فرمايد:

فيؤدي إلي وجود ما لا نهاية له.[30]

و مي‌‏فرمايد:

وذلك يؤدي إلي إيجاد ما لا يتناهي من المشتهيات.[31]

و مي‌‏فرمايد:

ولانه يوجب عليهم تقدم تكليف علي تكليف إلي ما لا نهاية له.... وذلك محال.[32]

و مي‌‏فرمايد:

إن ذلك يقتضي تقدم تكليف قبل تكليف إلي ما لا يتناهي، وذلك محال.[33]

شيخ طوسي قدس سره مي‌‏فرمايد:

إن وجود ما لا نهاية له محال.[34] و مي‌‏فرمايد: لانه لو وجب ذلك لادي إلي وجوب ما لا يتناهي، وذلك محال.[35]

شرح تجريد مي‌‏نويسد:

إن وجود ما لا يتناهي محال علي ما يأتي.[36]

و مي‌‏نويسد:

قال: وأما تناهي جزئياتها فلان وجود ما لا يتناهي محال للتطبيق.[37]

و مي‌‏نويسد:

وهكذا إلي ما لا يتناهي وهو محال. أما أولا فلما بينا من امتناع وجود ما لا يتناهي مطلقا، وأما ثانيا فلان تلك الاضافات موجودة دفعة ومترتبة في الوجود باعتبار تقدم بعض المضاف إليه علي بعض فيلزم اجتماع أعداد لا تتناهي دفعة مترتبة وهو محال اتفاقا، وأما ثالثا فلان وجود الاضافات يستلزم وجود المضاف إليه فيلزم وجود ما لا يتناهي من الاعداد دفعة من ترتبها، وكل ذلك مما برهن علي استحالته.[38]

شرح إحقاق الحق مي‌‏نويسد:

وأما ما ذكره آخرا من أنه لا يلزم التسلسل المحال لفقدان شرط الترتب " الخ " فدليل علي جهله بشرائط استحالة التسلسل عند المتكلمين، فإن وجود ما لا يتناهي في الخارج محال عندهم مطلقا سواء كان هناك ترتب أو لا، كما صرحوا به وعرفه من له أدني تحصيل. 

ادامه دارد

کامل این مقاله را در آدرس زیر بخوانید:

http://www.sematmag.com/index.php?view=article&catid=43:no-3&id=173:2011-01-21-13-37-19

منبع: فصلنامه سمات شماره سوم



تاريخ : پنجشنبه هجدهم مهر 1392 | 12:2 |نویسنده غزیز : امیرمحبی نورالدین وند |



تاريخ : پنجشنبه یازدهم آبان 1391 | 20:3 |نویسنده غزیز : امیرمحبی نورالدین وند |
منطق مدون که مورد تعليم و تعلّم قرار مي­گيرد - در مقابل منطق فطري- بنابه قول مشهور از زمان ارسطو شروع شده است. اولين اثر در منطق که پس از ارسطو از آثار وي جمع آوري شد کتابي به نام "ارگانون"[1] (به معناي وسيله و ابزار) مي­باشد. شايد از انگيزه­هاي ارسطو در تدوين منطق، وضعيت نابسامان فکري در آن دوره يونان باستان بوده باشد، بخصوص که قرن چهارم و پنجم قبل از ميلاد افرادي ، از جمله وکلا، بودند که از فنون مغالطه و جدل در مجامع عمومي و دادگاه­ها سوءاستفاده مي­کردند به گونه­اي که حق را ناحق يا بالعکس جلوه مي­دادند.
لذا ارسطو در صدد برآمد تا روش صحيح استدلال کردن را آموزش دهد و ضوابط و مقرراتي که در يک استدلال بايد رعايت کرد را تبيين کند. کتاب "ارگانون" از شش قسمت تشکيل شده است: "مقولات"، که درباره انواع کلمات صحبت مي­کند؛ "عبارات"، که در باره انواع جمله­ها صحبت مي­کند؛ "تحليلات اول" (يا قياس) که به نوع مهمي از استدلال به نام قياس مي­پردازد؛ "تحليلات ثاني" (يا برهان) که در دنباله قياس است و هم از نظر صورت و شکل و هم از نظر محتوا به بحث از قياس مي­پردازد؛ "جدل"، که به نوعي از قياس که هدف آن غلبه بر حريف است مي­پردازد؛ و سرانجام فصل "مغالطات"، که به معرفي انواعي از استدلال مي­پردازد که به ظاهر درستند اما در واقع از نظر صورت يا از نظر محتوا دچار خدشه مي­باشند و موجب مي­گردند افراد به اشتباه دچار گردند. همزمان و نيز بعد از ارسطو نحله­هايي بودند – مانند رواقيون و مگاريون – که به نوع ديگري از استدلال­ها اهتمام داشتند، استدلال­­هايي که امروزه به "منطق گزاره­ها" شهرت يافته است و در واقع مي­توان گفت مکمل منطق ارسطو محسوب مي­شود.

در دوره­هاي بعد، هم در مغرب زمين و هم در شرق – از جمله ايران و عراق – منطقدانان ارسطويي به تشريح، تنقيح و حاشيه­نويسي بر منطق ارسطو اهتمام داشتند. فورفوريوس از شاگردان فلوطين در حدود قرن دوم ميلادي بخشي به نام "کليات خمس" به منطق ارگانون افزود. منطق­دانان مسلمان نيز در پرورش، تفسير و گاه افزايش منطق ارسطويي سهم به سزايي داشته­اند. در اينجا به اختصار به بعضي منطق­دانان مسلمان و برخي از مهمترين آثار آنها اشاره مي­شود: فارابي (المنطقيات)، ابن سينا (شفا، النجاه، دانش­نامه علايي، اشارات و تنبيهات)، غزالي (قسطاس المستقيم)، فخر رازي (الملخص، شرح اشارات و تنبيهات)، خواجه نصيرالدين طوسي (منطق التجريد، اساس الاقتباس، شرح اشارات و تنبيهات)، شيخ شهاب­ الدين سهروردي (حکمه الاشراق)، سراج الدين ارموي (مطالع الانوار)، قطب الدين رازي (شرح مطالع، شرح شمسيه)، کاتبي قزويني (شمسيه)، قطب الدين شيرازي (شرح حکمه الاشراق، دره التاج)، تفتازاني (تهذيب المنطق)، حاج ملا هادي سبزواري (منظومه، شرح منظومه) و ... .

از متاخرين نيز مي­توان به اشخاص زير اشاره کرد: مشکوه الديني (منطق نوين)، محمود شهابي (رهبر خرد)، محمد خوانساري (منطق صوري)، محمدرضا مظفر (المنطق)، محمد علي اژه­اي (مباني منطق)، احدفرامرز قراملکي (منطق)، لطف­الله نبوي (مباني منطق و روش­شناسي)، غلامرضا ذکياني (هنر استدلال) و ... .

البته آثاري نيز ترجمه شده­اند که در اينجا از ذکر آنها مي­گذريم. آنچه که قابل توجه است سهم 80 درصدي ارسطو در رابطه با منطق ارسطويي است و مي­توان گفت سايرين سهم زيادي در آنچه منطق ارسطويي ناميده مي­شود نداشته­اند. اما از اواسط قرن نوزدهم ميلادي با تجديد نظري که در تحليل گزاره­ها پيش آمد، رويکرد جديدي به منطق شروع شد و در 1879 ميلادي اولين اثر در منطق جديد توسط رياضي دان آلماني ، گوتلب فرگه، منتشر گرديد. به دنبال اين اثر شاخه­هاي جديد و مباحثي گسترده در منطق نوين به وجود آمد که همچنان در حال رشد است. شاخ و برگ­هاي که اين منطق داراست به مراتب از منطق ارسطويي بيشتر است. همچنين توانايي اين منطق به مراتب از منطق ارسطويي بيشتر مي­باشد. البته هر منطق، شان و موقعيت خاص خود را دارد و ممکن است داراي ضعف­ها و مزايايي باشد. منطق ارسطويي را نبايد منطقي دانست که تاريخ مصرف آن گذشته است و در واقع منطق را مي­توان همانند نهالي دانست که به تدريج به درخت تنومندي تبديل مي­شود و اين نهال در هر موقعيتي شان و منزلت خاص خود را دارد.



تاريخ : پنجشنبه یازدهم آبان 1391 | 19:43 |نویسنده غزیز : امیرمحبی نورالدین وند |
شاگردی از استاد پرسید: منطق چیست؟

استاد کمی فکر کرد و جواب داد : گوش کنید ، مثالی می زنم ، دو مرد - پیش من می آیند. یکی تمیز ودیگری کثیف من به آن ها پیشنهاد می کنم حمام کنند.شما فکر می کنید ، کدام یک این کار را انجام دهند ؟

هردو شاگرد یک زبان جواب دادند : خوب مسلما کثیفه !

استاد گفت : نه ، تمیزه . چون او به حمام کردن عادت کرده و کثیفه قدر آن را نمی داند.پس چه کسی حمام می کند ؟

حالا پسرها می گویند : تمیزه !

استاد جواب داد : نه ، کثیفه ، چون او به حمام احتیاج دارد.وباز پرسید :

خوب ، پس کدامیک از مهمانان من حمام می کنند ؟

یک بار دیگر شاگردها گفتند : کثیفه !

استاد گفت : اما نه ، البته که هر دو ! تمیزه به حمام عادت دارد و کثیفه به حمام احتیاج دارد. خوب بالاخره کی حمام می گیرد ؟

بچه ها با سر درگمی جواب دادند : هر دو !

استاد این بار توضیح می دهد : نه ، هیچ کدام ! چون کثیفه به حمام عادت ندارد و تمیزه هم نیازی به حمام کردن ندارد!

شاگردان با اعتراض گفتند : بله درسته ، ولی ما چطور می توانیم تشخیص دهیم ؟هر بار شما یک چیزی را می گویید و هر دفعه هم درست است

استاد در پاسخ گفت : خوب پس متوجه شدید ، این یعنی: منطق !

خاصیت منطق بسته به این است که چه چیزی رابخواهی ثابت کنی!



تاريخ : پنجشنبه یازدهم آبان 1391 | 19:40 |نویسنده غزیز : امیرمحبی نورالدین وند |
قالَ أَمیرُالمُؤْمِنینَ عَلِىُّ بْنُ أَبیطالب(علیه السلام):

1- خیر پنهانى و کتمان گرفتارى

مِنْ کُنُوزِ الْجَنَّةِ الْبِرُّ وَ إِخْفاءُ الْعَمَلِ وَ الصَّبْرُ عَلَى الرَّزایا وَ کِتْمانُ الْمَصائِبِ.

از گنجهاى بهشت; نیکى کردن و پنهان نمودن کار[نیک] و صبر بر مصیبتها و نهان کردن گرفتاریها (یعنى عدم شکایت از آنها) است.

2- ویژگى هاى زاهد

أَلزّاهِدُ فِى الدُّنْیا مَنْ لَمْ یَغْلِبِ الْحَرامُ صَبْرَهُ، وَ لَمْ یَشْغَلِ الْحَلالُ شُکْرَهُ.

زاهد در دنیا کسى است که حرام بر صبرش غلبه نکند، و حلال از شکرش باز ندارد.

3- تعادل در جذب و طرد افراد

«أَحْبِبْ حَبیبَکَ هَوْنًا ما عَسى أَنْ یَعْصِیَکَ یَوْمًا ما. وَ أَبْغِضْ بَغیضَکَ هَوْنًا ما عَسى أَنْ یَکُونَ حَبیبَکَ یَوْمًا ما.»

با دوستت آرام بیا، بسا که روزى دشمنت شود، و با دشمنت آرام بیا، بسا که روزى دوستت شود.

4- بهاى هر کس

قیمَةُ کُلِّ امْرِء ما یُحْسِنُ.

ارزش هر کسى آن چیزى است که نیکو انجام دهد.

5- فقیه کامل

«اَلا أُخْبِرُکُمْ بِالْفَقیهِ حَقَّ الْفَقیهِ؟ مَنْ لَمْ یُرَخِّصِ النّاسَ فى مَعاصِى اللّهِ وَ لَمْ یُقَنِّطْهُمْ مِنْ رَحْمَةِ اللّهِ وَ لَمْ یُؤْمِنْهُمْ مِنْ مَکْرِ اللّهِ وَ لَمْ یَدَعِ القُرآنَ رَغْبَةً عَنْهُ إِلى ما سِواهُ، وَ لا خَیْرَ فى عِبادَة لَیْسَ فیها تَفَقُّهٌ. وَ لاخَیْرَ فى عِلْم لَیْسَ فیهِ تَفَکُّرٌ. وَ لا خَیْرَ فى قِراءَة لَیْسَ فیها تَدَبُّرٌ.»

آیا شما را از فقیه کامل، خبر ندهم؟ آن که به مردم اجازه نـافرمانى خـدا را ندهـد، و آنهـا را از رحمت خدا نومید نسازد، و از مکر خدایشان آسوده نکند، و از قرآن رو به چیز دیگر نکنـد، و خیـرى در عبـادت بدون تفقّه نیست، و خیـرى در علم بدون تفکّر نیست، و خیرى در قرآن خواندن بدون تدبّر نیست.

6- خطرات آرزوى طولانى و هواى نفس

«إِنَّما أَخْشى عَلَیْکُمْ إِثْنَیْنِ: طُولَ الاَْمَلِ وَ اتِّباعَ الْهَوى، أَمّا طُولُ الاَْمَلِ فَیُنْسِى الاْخِرَةَ وَ أَمّا إِتِّباعُ الْهَوى فَإِنَّهُ یَصُدُّ عَنِ الْحَقِّ.»

همانا بر شما از دو چیز مىترسم: درازى آرزو و پیروى هواى نفس. امّا درازى آرزو سبب فراموشى آخرت شود، و امّا پیروى از هواى نفس، آدمى را از حقّ باز دارد.

7- مرز دوستى

«لاَ تَتَّخِذَنَّ عَدُوَّ صَدیقِکَ صَدیقًا فَتَعْدى صَدیقَکَ.»

با دشمنِ دوستت دوست مشو که [با این کار] با دوستت دشمنى میکنى.

8- اقسام صبر

«أَلصَّبْرُ ثَلاثَةٌ: أَلصَّبْرُ عَلَى الْمُصیبَةِ، وَ الصَّبْرُ عَلَىالطّاعَةِ، وَ الصَّبْرُ عَلَى الْمَعْصِیَةِ.»

صبر بر سه گونه است: صبر بر مصیبت، و صبر بر اطاعت، و صبر بر [ترک] معصیت.

9- تنگدستى مقدَّر

مَنْ ضُیِّقَ عَلَیْهِ فى ذاتِ یَدِهِ، فَلَمْ یَظُنَّ أَنَّ ذلِکَ حُسْنُ نَظَر مِنَ اللّهِ لَهُ فَقَدْ ضَیَّعَ مَأْمُولاً.

وَ مَنْ وُسِّعَ عَلَیْهِ فى ذاتِ یَدِهِ فَلَمْ یَظُنَّ أَنَّ ذلِکَ اسْتِدْراجٌ مِنَ اللّهِ فَقَدْ أَمِنَ مَخُوفًا.

هر که تنگدست شد و نپنداشت که این از لطف خدا به اوست، یک آرزو را ضایع کرده و هر که وسعت در مال یافت و نپنداشت که این یک غافلگیرى از سوى خداست، در جاى ترسناکى آسوده مانده است.

10- عزّت، نه ذلّت

اَلْمَنِیَّةُ وَ لاَ الدَّنِیَّةُ وَ التَّجَلُّدُ وَ لاَ التَّبَلُّدُ وَ الدَّهْرُ یَوْمانِ: فَیَوْمٌ لَکَ وَ یَوْمٌ عَلَیْکَ فَإِذا کانَ لَکَ فَلا تَبْطَرْ،وَ إِذا کانَ عَلَیْکَ فَلا تَحْزَنْ فَبِکِلَیْهِما سَتُخْتَبَرُ.

مردن نه خوار شدن! و بى باکى نه خود باختن! روزگار دو روز است، روزى به نفع تو، و روزى به ضرر تو! چون به سودت شد شادى مکن، و چون به زیانت گردید غم مخور، که به هر دوى آن آزمایش شوى.

11- طلب خیر

ما حارَ مَنِ اسْتَخارَ، وَ لا نَدِمَ مَنِ اسْتَشارَ.

هر که خیر جوید سرگردان نشود، و کسى که مشورت نماید پشیمان نگردد.

12- وطن دوستى

عُمِّرَتِ الْبِلادُ بِحُبِّ الأَوْطانِ.

شهرها به حبّ و دوستى وطن آباداند.

13- سه شعبه علوم لازم

أَلْعِلْمُ ثَلاثَةٌ: أَلْفِقْهُ لِلاَْدْیانِ، وَ الطِّبُّ لِلاَْبْدانِ،وَ النَّحْوُ لِلِّسانِ.

دانش سه قسم است: فقه براى دین، و پزشکى براى تن، و نحو براى زبان.

14- سخن عالمانه

تَکَلَّمُوا فِى الْعِلْمِ تَبَیَّنَ أَقْدارُکُمْ.

عالمانه سخن گویید تا قدر شما روشن گردد.

15- منع تلقین منفى

لا تُحَدِّثْ نَفْسَکَ بِفَقْر وَ لا طُولِ عُمْر.

فقر و تنگدستى و طول عمر را به خود تلقین نکن.

16- حرمت مؤمن

سِبابُ الْمُؤْمِنِ فِسْقٌ وَ قِتالُهُ کُفْرٌ وَ حُرْمَةُ مالِهِ کَحُرْمَةِ دَمِهِ.

دشنام دادن به مؤمن فسق است، و جنگیدن با او کفر، و احترام مالش چون احترام خونش است.

17- فقر جانکاه

أَلْفَقْرُ الْمَوْتُ الاَْکْبَرُ، وَ قِلَّةُ الْعِیالِ أَحَدُ الْیَسارَیْنِ وَ هُوَ نِصْفُ الْعَیْشِ.

فقر و ندارى بزرگترین مرگ است! و عائله کم یکى از دو توانگرى است، که آن نیمى از خوشى است.

18- دو پدیده خطرناک

أَهْلَکَ النّاسَ إِثْنانِ: خَوْفُ الْفَقْرِ وَ طَلَبُ الْفَخْرِ.

دو چیز مردم را هلاک کرده: ترس از ندارى و فخرطلبى.

19- سه ظالم

أَلْعامِلُ بِالظُّلْمِ وَ المُعینُ عَلَیْهِ وَ الرّاضِىُ بِهِ شُرَکاءُ ثَلاثَةٌ.

شخص ستمکار و کمک کننده بر ظلم و آن که راضى به ظلم است، هر سه با هم شریکاند.

20- صبر جمیل

أَلصَّبْرُ صَبْرانِ: صَبْرٌ عِنْدَ الْمُصیبَةِ حَسَنٌ جَمیلٌ، وَ أَحْسَنُ مِنْ ذلِکَ الصَّبْرُ عِنْدَ ما حَرَّمَ اللّهُ عَلَیْکَ.

صبر بر دو قسم است: صبر بر مصیبت که نیکو و زیباست، و بهتر از آن صبر بر چیزى است که خداوند آن را حرام گردانیده است.

21- اداى امانت

أَدُّوا الاَْمانَةَ وَ لَوْ إِلى قاتِلِ وُلْدِ الاَْنْبیاءِ.

امانت را بپردازید گرچه به کشنده فرزندان پیغمبران باشد.

22- پرهیز از شهرت طلبى

قالَ(علیه السلام) لِکُمَیْلِ بْنِ زِیاد:رُوَیْدَکَ لاتَشْهَرْ، وَ أَخْفِ شَخْصَکَ لا تُذْکَرْ، تَعَلَّمْ تَعْلَمْ وَ اصْمُتْ تَسْلَمْ، لا عَلَیْکَ إِذا عَرَّفَکَ دینَهُ، لا تَعْرِفُ النّاسَ وَ لا یَعْرِفُونَکَ.

آرام باش، خود را شهره مساز، خود را نهان دار که شناخته نشوى، یاد گیر تا بدانى، خموش باش تا سالم بمانى.
بر تو هیچ باکى نیست، آن گاه که خدا دینش را به تو فهمانید، که نه تو مردم را بشناسى و نه مردم تو را بشناسند (یعنى، گمنام زندگى کنى).

23- عذاب شش گروه

إِنَّ اللّهَ یُعَذِّبُ سِتَّةً بِسِتَّة : أَلْعَرَبَ بِالْعَصَبیَّةِ وَ الدَّهاقینَ بِالْکِبْرِ وَ الاُْمَراءَ بِالْجَوْرِ وَ الْفُقَهاءَ بِالْحَسَدِ وَ التُّجّارَ بِالْخِیانَةِ وَ أَهْلَ الرُّسْتاقِ بِالْجَهْلِ.

خداوند شش کس را به شش خصلت عذاب کند:عرب را به تعصّب، و خان هاى ده را به تکبّر، و فرمانروایان را به جور، و فقیهان را به حسد، و تجّار را به خیانت، و روستایى را به جهالت.

24- ارکان ایمان

أَلاِْیمانُ عَلى أَرْبَعَةِ أَرْکان: أَلتَّوَکُّلِ عَلَى اللّهِ، وَ التَّفْویضِ إِلَى اللّهِ وَ التَّسْلیمِ لاَِمْرِللّهِ، وَ الرِّضا بِقَضاءِ اللّهِ.

ایمان چهارپایه دارد: توکّل بر خدا، واگذاردن کار به خدا، تسلیم به امر خدا و رضا به قضاى الهى.

25- تربیت اخلاقى

«ذَلِّلُوا أَخْلاقَکُمْ بِالَْمحاسِنِ، وَ قَوِّدُوها إِلَى الْمَکارِمِ. وَ عَوِّدُوا أَنْفُسَکُمُ الْحِلْمَ.»

اخلاق خود را رامِ خوبى ها کنید و به بزرگوارى هایشان بکشانید و خود را به بردبارى عادت دهید.

26- آسانگیرى بر مردم و دورى از کارهاى پست

«لاتُداقُّوا النّاسَ وَزْنًا بِوَزْن، وَ عَظِّمُوا أَقْدارَکُمْ بِالتَّغافُلِ عَنِ الدَّنِىِّ مِنَ الاُْمُورِ.»

نسبت به مردم، زیاد خرده گیرى نکنید، و قدر خود را با کناره گیرى از کارهاى پست بالا برید.

27- نگهبانان انسان

«کَفى بِالْمَرْءِ حِرْزًا، إِنَّهُ لَیْسَ أَحَدٌ مِنَ النّاسِ إِلاّ وَ مَعَهُ حَفَظَةٌ مِنَ اللّهِ یَحْفَظُونَهُ أَنْ لا یَتَرَدّى فى بِئْر وَ لا یَقَعَ عَلَیْهِ حائِطٌ وَ لا یُصیبَهُ سَبُعٌ، فَإِذا جاءَ أَجَلُهُ خَلُّوا بَیْنَهُ وَ بَیْنَ أَجَلِهِ.»

آدمى را همین دژ بس که کسى از مردم نیست، مگر آن که با او از طرف خدا نگهبان هاست که او را نگه مىدارند که به چاه نیفتد، و دیوار بر سرش نریزد، و درنده اى آسیبش نرساند، و چون مرگ او رسد او را در برابر اجلش رها سازند.

28- روزگار تباهیها

«یَأْتى عَلَى النّاسِ زَمانٌ لا یُعْرَفُ فیهِ إلاَّ الْماحِلُ وَ لا یُظَرَّفُ فیهِ إِلاَّ الْفاجِرُ وَ لا یُؤْتَمَنُ فیهِ إِلاَّ الْخائِنُ وَ لا یُخَوَّنُ إِلاَّ المُؤتَمَنُ، یَتَّخِذُونَ اْلَفْئَ مَغْنًَما وَ الصَّدَقَةَ مَغْرَمًا وَصِلَةَ الرَّحِمِ مَنًّا، وَ الْعِبادَةَ استِطالَةً عَلَى النّاسِ وَ تَعَدِّیًا و ذلِکَ یَکُونُ عِنْدَ سُلطانِ النِّساءِ، وَ مُشاوَرَةِ الاِْماءِ، وَ إِمارَةِ الصِّبیانِ.»

زمانى بر مردم خواهد آمد که در آن ارج نیابد، مگر فرد بىعرضه و بىحاصل، و خوش طبع و زیرک دانسته نشود، مگر فاجر، و امین و مورد اعتماد قرار نگیرد، مگر خائن و به خیانت نسبت داده نشود، مگر فرد درستکار و امین! در چنین روزگارى، بیتالمال را بهره شخصى خود گیرند، و صدقه را زیان به حساب آورند، وصله رحم را با منّت به جاى آرند، و عبادت را وسیله بزرگى فروختن و تجاوز نمودن بر مردم قرار دهند و این وقتى است که زنان، حاکم و کنیزان، مشاور و کودکان، فرمانروا باشند!

29- زیرکى به هنگام فتنه

«کُنْ فِى الْفِتْنَةِ کَابْنِ اللَّبُونِ; لا ظَهْرٌ فَیُرْکَبَ، وَ لا ضَرْعٌ فَیُحْلَبَ.»

هنگام فتنه چون شتر دو ساله باش که نه پشتى دارد تا سوارش شوند و نه پستانى تا شیرش دوشند.

30- اقبال و ادبار دنیا

«إذا أَقْبَلَتِ الدُّنیا عَلى أَحَد أَعارَتْهُ مَحاسِنَ غَیْرِهِ، وَ إِذا أَدْبَرَتْ عَنْهُ سَلَبَتْهُ مَحاسِنَ نَفْسِهِ.»

چون دنیا به کسى روى آرد، نیکویى هاى دیگران را بدو به عاریت سپارد، و چون بدو پشت نماید، خوبى هایش را برباید.

31- ناتوان ترین مردم

«أَعْجَزُ النّاسِ مَنْ عَجَزَ عَنِ اکْتِسابِ الاِْخْوانِ، وَ أَعْجَزُ مِنْهُ مَنْ ضَیَّعَ مَنْ ظَفِرَ بِهِ مِنْهُمْ.»

ناتوانترین مردم کسى است که توانِ به دست آوردن دوستان را ندارد، و ناتوانتر از او کسى است که دوستى به دست آرد و او را از دست بدهد.

32- فریاد رسى و فرح بخشىِ گرفتار

«مِنْ کَفّاراتِ الذُّنُوبِ الْعِظامِ إِغاثَةُ الْمَلْهُوفِ وَ التَّنْفیسُ عَنِ الْمَکْرُوبِ.»

از کفّاره گناهان بزرگ، فریاد خواه را به فریاد رسیدن، و غمگین را آسایش بخشیدن است.

33- نشانه کمال عقل

«إِذا تَمَّ الْعَقْلُ نَقَصَ الْکَلامُ.»

چون خرد کمال گیرد، گفتار نقصان پذیرد.

34- رابطه با خدا

«مَنْ أَصْلَحَ ما بَیْنَهُ وَ بَیْنَ اللّهِ أَصْلَحَ اللّهُ ما بَیْنَهُ وَ بَیْنَ النّاسِ وَ مَنْ أَصْلَحَ أَمْرَ آخِرَتِهِ أَصْلَحَ اللّهُ لَهُ أَمْرَ دُنْیاهُ. وَ مَنْ کانَ لَهُ مِنْ نَفْسِهِ واعِظٌ کانَ عَلَیْهِ مِنَ اللّهِ حافِظٌ.»

آن که میان خود و خدا را اصلاح کند، خدا میان او و مردم را اصلاح مىکند و آن که کار آخرتِ خود را درست کند، خدا کار دنیاى او را سامان دهد. و آن که او را از خود بر خویشتن واعظى است، خدا را بر او حافظى است.

35- افراط و تفریط

«هَلَکَ فِىَّ رَجُلانِ مُحِبٌّ غال وَ مُبْغِضٌ قال.»

دو تن به خاطر من هلاک شدند: دوستى که اندازه نگاه نداشت و دشمنى که بغض ـ مرا ـ در دل کاشت.

36- روایت و درایت

«إِعْقِلُوا الْخَبَرَ إِذا سَمِعْتُمُوهُ عَقْلَ رِعایَة لاعَقْلَ رِوایَة، فَإِنَّ رُواةَ الْعِلْمِ کَثیرٌ، وَ رُعاتُهُ قَلیلٌ.»

هر گاه حدیثى را شنیدید آن را با دقّت عقلى فهم و رعایت کنید، نه بشنوید و روایت کنید! که راویان علم بسیارند و رعایت کنندگانِ آن اندک در شمار.

37- پاداش تارک گناه

«مَا الُْمجاهِدُ الشَّهیدُ فى سَبیلِ اللّهِ بِأَعْظَمَ أَجْرًا مِمَّنْ قَدَرَ فَعَفَّ، لَکادَ الْعَفیفُ أَنْ یَکُونَ مَلَکًا مِنَ الْمَلائِکَةِ.»

مُزد جهادگرِ کشته در راه خدا بیشتر نیست از مرد پارسا که ـ معصیت کردن ـ تواند ـ لیکن ـ پارسا ماند و چنان است که گویى پارسا فرشته اى است از فرشته ها.

38- پایان ناگوار گناه

«أُذْکُرُوا انقِطاعَ اللَّذّاتِ وَ بَقاءَ التَّبِعاتِ.»

به یاد آرید که لذّتها تمام شدنى است و پایان ناگوار آن بر جاى ماندنى.

39- صفت دنیا

«فى صِفَةِ الدُّنْیا: تَغُرُّ وَ تَضُرُّ وَ تَمُرُّ.»

در صفت دنیا فرموده است:مىفریبد و زیان مىرساند و مىگذرد.

40- دینداران آخر الزّمان

«یَأْتى عَلَى النّاسِ زَمانٌ لا یَبْقى فیهِ مِنَ الْقُرْآنِ إِلاّ رَسْمُهُ وَ مِنَ الاِْسْلامِ إِلاَّ اسْمُهُ. مَساجِدُهُمْ یَوْمَئِذ عامِرَةٌ مِنَ الْبِناءِ خَرابٌ مِنَ الْهُدى. سُکّانُها وَ عُمّارُها شَرُّ أَهْلِ الاَْرْضِ، مِنْهُمْ تَخْرُجُ الْفِتْنَةُ وَ إِلَیْهِمْ تَأْوِى الْخَطیئَةُ یَرُدُّونَ مَنْ شَذَّ عَنْها فیها.

وَ یَسُوقُونَ مَنْ تَأَخَّرَ إِلَیْها.

یَقُولُ اللّهُ تَعالى «فَبى حَلَفْتُ لاََبْعَثَنَّ عَلى أُولئِکَ فِتْنَةً أَتْرُکَ الْحَلیمَ فیها حَیْرانَ» وَ قَدْ فَعَلَ. وَ نَحْنُ نَسْتَقیلُ اللّهَ عَثْرَةَ الْغَفْلَةِ.»

مردم را روزگارى رسد که در آن از قرآن جز نشان نماند و از اسلام جز نام آن، در آن روزگار ساختمان مسجدهاى آنان نو و تازه ساز است و از رستگارى ویران. ساکنان و سازندگان آن مسجدها بدترین مردم زمین اند، فتنه از آنان خیزد و خطا به آنان درآویزد.

آن که از فتنه به کنار ماند بدان بازش گردانند، و آن که از آن پس افتد به سویش برانند.

خداى تعالى فرماید: «به خودم سوگند، بر آنان فتنه اى بگمارم که بردبار در آن سرگردان مانَد» و چنین کرده است، و ما از خدا می خواهیم از لغزش غفلت درگذرد.

 

بی کلک

ارسال شده در آشپزی | برچسب‌شده , , , , | پاسخ دهید:



تاريخ : پنجشنبه یازدهم آبان 1391 | 19:37 |نویسنده غزیز : امیرمحبی نورالدین وند |

شکرگزار با خود شکر سعادتمند است تا نعمتی که باعث شکر شده ؛

زیرا نعمت کالای دنیاست و شکر ، نعمت دنیا و آخرت است.

از سخنان امام هادی علیه السلام( تحف العقول )

تولد امام هادی علیه السلام بر همگان مبارک باد

جملات زیبا گیله مرد




تاريخ : پنجشنبه یازدهم آبان 1391 | 19:26 |نویسنده غزیز : امیرمحبی نورالدین وند |

فقه شیعه در ادوار مختلف تاریخ با قوسهای صعودی و نزولی متعددی همراه بوده است. یکی از دوره های فقهی حاکم بر فرهنگ شیعی; دوره تسلط مکتب حدیث و یا گرایش به ظواهر اخبار است. با سپری شدن دوران نصوص در سال 260 قمری، فقیهان و محدثان شیعی خود را در محیطی بدون دسترسی به امام معصوم دیده و راهی جز داخل شدن در وادی اجتهاد با ابزار ویژه آن، در پیش روی نداشتند. گرچه در دوره حضور نیز اجتهاد در بین اصحاب ائمه علیهم السلام کم و بیش دیده می شد و امام شیعه علیهم السلام یاران خود را به این شیوه تشویق و ترغیب می کردند اما شیوه اجتهاد در میان آنان بسیار بسیط بود و به خاطر دسترسی به نصوص کمتر جایگاهی برای تمسک به ادله ظنی وجود داشت.

متن مقاله :

 

فقه شیعه در ادوار مختلف تاریخ با قوسهای صعودی و نزولی متعددی همراه بوده است. یکی از دوره های فقهی حاکم بر فرهنگ شیعی; دوره تسلط مکتب حدیث و یا گرایش به ظواهر اخبار است. با سپری شدن دوران نصوص در سال 260 قمری، فقیهان و محدثان شیعی خود را در محیطی بدون دسترسی به امام معصوم دیده و راهی جز داخل شدن در وادی اجتهاد با ابزار ویژه آن، در پیش روی نداشتند. گرچه در دوره حضور نیز اجتهاد در بین اصحاب ائمه علیهم السلام کم و بیش دیده می شد و امام شیعه علیهم السلام یاران خود را به این شیوه تشویق و ترغیب می کردند (1) اما شیوه اجتهاد در میان آنان بسیار بسیط بود و به خاطر دسترسی به نصوص کمتر جایگاهی برای تمسک به ادله ظنی وجود داشت.

پس از زمان حضور، فقه شیعه با گرایشهای مختلفی روبه رو شد; جمعی از عالمان و فقیهان به حدیث و ظواهر آن بسنده کردند و در این راستا از شیوه اجتهاد و استنباط عقلانی غافل شدند که از جمله آنان «ابوالحسین علی بن عبد الله بن وصیف ناشی » است.

وی در سال 271 متولد و در سال 365 یا 366 قمری بدرود حیات گفته است. او فقیه و شاعری زبردست و محب اهل بیت علیهم السلام بود که فقه خود را بر پایه اعتماد بیش از حد به ظواهر احادیث بنا کرده بود.

شیخ طوسی رحمه الله در باره شخصیت علمی او و شیوه استنباطش می نویسد:

«علی بن وصیف ناشی متکلمی نیکو و شاعری زبردست و دارای تالیفات بود; شیوه فقهی او در علم فقه همان شیوه اهل ظاهر بود». (2)

گرچه در حال حاضر آثاری از آن گرایش حدیثی وجود ندارد اما با توجه به موضع گیریهای دانشمندان در آن قرون می توان گفت که مکتب گرایش به ظواهر حدیث یک خطر جدی برای فرهنگ شیعه به شمار می رفت.

این خطر تنها فقه شیعه را هدف نگرفته بود بلکه در مرزهای کلامی شیعه نیز وارد شده بود.

سید مرتضی رحمه الله در این زمینه می نویسد:

«اصحاب حدیث آنچه را که شنیده بودند و برای آنان نقل شده بود روایت کرده و از گذشتگان خود نقل می کردند و به آنچه نقل می کردند اهمیتی نمی دادند که حجت و دلیل در احکام شرعیه باشد یا خیر... آیا نمی بینی آنان در اصول دین مانند توحید و عدل و نبوت و امامت به اخبار آحاد احتجاج می کردند در صورتی که نزد هر عاقلی استناد به اخبار آحاد نسبت به اصول دین رد شده است.

چه بسا برخی از آنان قایل به جبر و تشبیه می شدند و گمراهی آنان به خاطر عمل به اخبار آحاد بود. و برخی دیگر از این غافلان به خبری احتجاج می کردند که نه آن را روایت کرده و نه از ناقل آن شنیده اند تا او را به عدالت و غیر آن بشناسند. حتی اگر نسبت به برخی از احکام سؤال می شد که از کجا می گویی و چرا قایل به آن شده ای در جواب می گفت همانا آن را در کتاب فلانی دیدم و منسوب است به روایت فلان پسر فلان. و هر کس که خبر واحد را حجت بداند یا نداند می داند که این گونه استفاده کردن از اخبار آحاد، قابل قبول نبوده و راهی نیست که بتوان آن را پیمود. به درستی که این مطلب چیزی جز گمراهی نیست ». (3)

در کنار این شیوه استنباط وحتی در مقابل آن جمعی از فقیهان با گرایشی متعادل، اخبار و روایات را با معیارهای معرفی شده از سوی اهل بیت علیهم السلام در بوته نقد و بررسی قرار می دادند و بر اساس این معیارها به تفریع فروع و استنباط احکام می پرداختند.

این گرایش گرچه به مبارزه جدی وعلنی با شیوه اول بر نخاست اما در عمل آن شیوه حدیث گرایی ظاهری را مغلوب خود قرار داد. به ویژه که مکتب ظاهری حدیث، فاقد هرگونه نوآوری و پویایی تلقی می شد و پیروان خود را به تبعیت کورکورانه از هر حدیث و خبری دعوت می کرد.

در حقیقت فقیهانی که با شیوه دوم، فقه را مورد کند و کاو قرار می دادند مکتب حدیث را همراه با گرایش عقلانی در استنباط احکام رواج می دادند و شاگردان خود را به این مکتب فرا می خواندند، برخی از چهره های درخشان این مکتب عبارتند از:

1. «ابو محمد حسن بن علی بن ابی عقیل عمانی» (م 329).

وی از فقیهان و متکلمان قرن چهارم هجری و صاحب کتاب فقهی «المتمسک بحبل آل الرسول علیهم السلام » است.

مرحوم شوشتری در باره شیوه فقهی او می نویسد:

«و کتاب او [المتمسک]، به دست ما نرسیده است. اما علامه (حلی) در «مختلف » از این کتاب نقل می کند. او دارای نظرات و فتواهای نادر و شاذ بود... و عموم آیات را بر خصوص روایات صحیح مقدم می کرد. از این رو، فتوا داد: قضای روزه از بیماری که بیماریش تا سال آینده ادامه یابد ساقط نمی گردد به جهت عموم آیه قرآن «فعدة من ایام اخر» و نیز فتوا داد: رضایت زن در ازدواج شوهرش با دختر برادر و دختر خواهر زن، شرط نیست به جهت کلام خداوند:«و احل الله لکم ما وراء ذلکم ». او به غیر از اخبار متواتر به چیز دیگری عمل نمی کرد. البته او همانند شیخ مفید و سید مرتضی دربسیاری از موارد که تواتری وجود نداشت ادعای تواتر می کرد. همانند ادعای اجماع در مواردی که اجماع وجود ندارد». (4)

2. «ابوالحسن علی بن حسین بن موسی بن بابویه قمی » (260-329) پدر شیخ صدوق رحمه الله و از محدثان و فقیهان متقدم شیعه.

وی کتابهای فقهی متعددی را تالیف کرد که نام برخی از آنها در فهرست نجاشی آمده است. (5)

او فتاوای خود را از متن نصوص و روایات انتخاب می کرد. از این رو فقیهان و محدثان شیعی با اعتمادی که بر نوشته هایش داشت هنگام فقد نص، ازعبارتهای کتب فقهی او به جای روایت استفاده می کردند.

شهیدرحمه الله در «ذکری » پیرامون این مطلب می نویسد:

«اصحاب هنگامی که به روایتی دست نمی یافتند به کتاب شرایع شیخ ابوالحسن بن بابویه تمسک می کردند. و این به دلیل حسن ظنی بود که به او داشتند و این که فتوای او را مانند روایت او می دانستند; و خلاصه فتاوای آنان به منزله روایاتشان بود». (6)

شیخ صدوق رحمه الله نیز در ابتدای کتاب «من لا یحضره الفقیه » به این مطلب تصریح فرموده (7) و در جای جای این کتاب از متن کتابها و رساله های پدر بزرگوارش به عنوان روایت استفاده کرده است. (8)

3. «ابو علی محمد بن احمد بن جنید اسکافی » (م 381) او نیز از کسانی بود که پا را از دایره حجیت اخبار فراتر نهاد و به قیاس مقبول رو آورد و بر این اساس کتابهای «الاحمدی فی الفقه المحمدی » و «تهذیب الشیعة لاحکام الشریعة » را به رشته تحریر در آورد.

مرحوم شوشتری در این باره می نویسد:

«ابن جنید متهم بود که به قیاس عمل می کند، اما این مطلب معلوم نیست; چرا که بطلان آن از ضروریات مذهب امامیه است و چه بسا او به عمومیت و مشمول علت و مانند آن که غیر از قیاس می دانسته عمل کرده است. از این رو،یکی از کتابهای او کتاب [کشف التمویه فی الالتباس علی اغمار الشیعة] در مسئله قیاس است و گمان می کنم کتابهای او اگر یافت می شد به فقه ما نزدیکتر بود از کتابهای شیخ طوسی چون مبسوط و خلاف ». (9)

ابن جنید همچنین کتابی در راستای معرفی مبانی اجتهاد خود نگاشته و آن را «کتاب اظهار ما ستره اهل العناد من الروایة علی ائمة العترة فی امر الاجتهاد» نامیده است. (10)

4. «ابوجعفر محمد بن علی بن بابویه قمی » معروف به «شیخ صدوق » (306-381) شخصیت والای علمی و روایی شیعه در قرن چهارم.

او نیز در مقابل کسانی که به ظواهر نصوص بسنده می کردند، به بررسی روایات و جرح و تعدیل آنها پرداخت; و بسیاری از قواعد اصولی و رجالی را در کتابهای فقهی خود به کار گرفت. وی از بزرگترین محدثان شیعه و از آگاهان مسائل رجال بود.

مرحوم صدق از رهگذر جمع روایات در حدود سیصد کتاب و رساله را تالیف و تدوین کرد; اما در جهت صدور فتوی کتاب «مقنع » و «هدایه » را نگاشت.

مراجعه به این دو کتاب به خوبی بیانگر جرح و تعدیل و نقادی روایات در مسلک فقهی او می باشد.

شیخ صدوق رحمه الله حتی برای نگاشتن کتاب «من لا یحضره الفقیه » به هر روایتی اعتماد نکرد. وی در این باره می نویسد:

«در این کتاب [من لا یحضره الفقیه] چون دیگر مؤلفان قصد جمع آوری تمام روایات را نداشتم بلکه قصد کردم هر آنچه را که بدان فتوا داده و حکم به صحت آن داشته و میان خود و پروردگارم اعتقاد به حجیت آن داشته ام در آن جمع کنم ». (11)

ولی با این حال، فقاهت شیعی باز هم از محدوده نقل حدیث و تطبیق آن فراتر نرفت. گواه این مدعا، منابع فقهی متعددی است که تا این دوران کمتر از دایره تعبیر روایات گذر کرده است.

شیخ طوسی رحمه الله با انتقاد از شیوه پیشینیان در اجتهاد، این گونه در دیباچه کتاب فقهی خود یادآور می شود که:

«فقیهان شیعی بر این باور بودند که در مسایل فقهی از نصوص بهره گیرند به گونه ای که اگر در مسئله ای الفاظ حدیث تغییر می یافت و نقل به معنا صورت ی گرفت شگفت زده می شدند». (12)

این حدیث گرایی و مماشات، با آن که در شرایط مختلف خود را به صورتهای گوناگون نشان می داد نه تنها عقل را که از پایه های راستین اجتهاد بود بی رنگ ساخته بود بلکه می رفت تا برخی از فقیهان را از ریشه های قرآنی مسایل فقهی نیز غافل سازد و فقه شیعی را تنها در قالب فقه روایی و نه فقه اجتهادی و عقلانی جلوه گر سازد.

در این زمان بود که فقیهان متکلم، با شناخت خوبی که از مسایل عقلانی و محدوده کاربردی آن داشتند پا در میدان علم و فقاهت گذاشته و فقه شیعه را از حالت خمودی و سستی که در اثر ظاهرگرایی برخی از پیروان مکتب حدیث، پس از زمان حضور عارض آن شده بود نجات بخشیدند. این دوره با شیخ مفیدرحمه الله آغاز می شود و در زمان شیخ طوسی رحمه الله به طور کامل به بار می نشیند.

اولین چهره ای که توانست فقه شیعی را پویایی ویژه بخشد متکلم و فقیه پر توان عالم اسلام مرحوم «ابو عبد الله محمد بن محمد بن نعمان بغدادی » ملقب به «شیخ مفید»(336-413) بود.

او سخت با شیوه پیشینیان خود به مبارزه پرداخت و در این راه از روش حدیث گرایی در مسایل فقهی و کلامی به شدت انتقاد کرد و پای استدلالات عقلی را با حفظ محدوده مجاز آن در شریعت و مسایل آن باز کرد.

شیخ مفید با تالیف کتابی به نام «مقابس الانوار فی الرد علی اهل الاخبار» مکتب حدیث را زیر سؤال برد و با آن که از خرمن دانش شیخ صدوق، خوشه ها چیده بود و در دامن علمی او پرورش یافته بود بر افکار و دیدگاههای او سخت برآشفت و از این رهگذر افزون بر تصحیح افکار و عقاید دانشیان شیعه را آموزش اجتهاد داد.

در این زمینه می توان به برخی از کتابهای شیخ مفیدرحمه الله از جمله «اجوبة المسائل السرویة »، «تصحیح الاعتقاد» و «جواب اهل الحائر» مراجعه کرد.

دومین شخصیتی که قدم در راه مبارزه با حدیث گرایی گذاشت، متکلم، فقیه و اصولی شیعه «سید مرتضی علم الهدی علی بن حسین بن موسی » (355-436) بود.

او نیز در جای جای نوشته های خود راه و روش حدیث گرایی را مردود دانست و راه اجتهاد را با ابزار کتاب و سنت و اجماع و عقل فرا روی خود و شاگردان مکتبش نهاد. (13)

سید مرتضی رحمه الله کتابی در اصول شیعه به نام «الذریعة الی اصول الشریعة » در چهارده باب و هر باب مشتمل بر چندین فصل را به رشته تحریر درآورد.

او با نگاشتن چنین کتابی فرهنگ اجتهاد شیعه را برای اولین بار پس از زمان غیبت به طور مستقل معرفی کرد و باب اجتهاد را عملا برای آیندگان خود باز گذاشت.

صاحب روضات الجنات پیرامون شیوه اجتهاد و استنباط سید مرتضی می نویسد:

«سید مرتضی از همگان به کتاب و سنت و راههای تاویل در آیات و روایات آشناتر بود و چون عمل به خبر واحد را رد می کرد ناچار گردید که در استنباط احکام شریعت از کتاب و سنت و اخبار متواتر و محفوف به قراین علمی بهره جوید و طبیعی است که این گونه استنباط به اطلاعاتی وسیع پیرامون احادیث و احاطه به اصول و قواعد اصحاب و نیز مهارت در علم تفسیر و چگونگی استخراج مسایل از قرآن را داشت و این در صورتی است که عمل کنندگان به اخبار آحاد نیاز به این اطلاعات را ندارند». (14)

صاحب حدائق نیز در باره شیوه اجتهاد او می نویسد:

انه کان مجتهدا صرفا و اصولیا بحتا قلیل التعلق فی الاستدلال بالاخبار و انما یتعلق بالادلة العقلیة کما لا یخفی علی من راجع کتبه الفقهیة ». (15)

سومین چهره ای که توانست ذهنها را از بقای مکتب حدیث شستشو دهد و باب دقت و تحقیق را در اجتهاد برای همیشه باز نگاه دارد فقیه پر توان و متکلم خبیر شیعه مرحوم «ابوجعفر محمد بن حسن طوسی »معروف به «شیخ الطائفة » (...460) بود.

او با درهم آمیختن قرآن، اخبار و تعقل کوشید راه اجتهاد تحلیلی را پیوسته باز نگهدارد و در عین پیشبرد و تحول فقه شیعی مبانی سنتی آن را نیز کاملا پاس دارد.

او در راه پاس داشتن اخبار و احادیث اهل بیت علیهم السلام دو مجموعه گرانبها و غنی فقهی را با اسلوب و روش قابل قبول به نامهای «الاستبصار فیما اختلف من الاخبار» و «تهذیب الاحکام » تدوین کرد که نام آنها اجمالا گویای طرز تفکر او در مسایل احکام می باشد.

شیخ طوسی رحمه الله همچنین در راستای حفظ میراث اصیل پیشینیان در زمینه فقه نگاری، کتاب فقه سنتی «النهایة » را نوشت که تا چند قرن به عنوان مهمترین متن فقهی شیعه به شمار می رفت.

او در کتاب «مبسوط » بیش از همه فقیهان گذشته در به کارگیری اجتهاد به گونه عملی و تفریع و تطبیق در دامنه وسیع احکام اسلامی، تلاش مستمر از خود نشان داد و به طور کامل جمود فکری و ظاهرگرایی را که بر برخی از فقیهان و عالمان پیش از شیخ حاکم بود محکوم کرد.

دیباچه کتاب مبسوط از بهترین اسناد تاریخی است که نمایانگر چگونگی اجتهاد و استنباط پیش از زمان شیخ می باشد. مرحوم شیخ آن روند اجتهاد را به طور کلی متوقف و در این کتاب به آرزوی دیرینه خود جامه عمل می پوشد.

امید که مردان علم در میدان فقاهت چون شیخ مفید، سید مرتضی و شیخ طوسی رحمهم الله آستین همت بالا زده و با حفظ مبانی اصیل اسلامی، اجتهاد و استنباط احکام را در فرهنگ شیعی بیش از پیش بالنده تر سازند.



تاريخ : دوشنبه دهم مهر 1391 | 19:49 |نویسنده غزیز : امیرمحبی نورالدین وند |

رهبر عالیقدر حضرت آیت الله سید على خامنه ‏اى فرزند مرحوم حجت الاسلام والمسلمین حاج سید جواد حسینى خامنه ‏اى، در روز 24 تیرماه 1318 برابر با 28 صفر 1358 قمرى در مشهد مقدس چشم به دنیا گشود. ایشان دومین پسر خانواده هستند. زندگى حجت الاسلام حاج سید جواد خامنه ‏اى مانند بیشتر روحانیون و مدرسّان علوم دینى، بسیار ساده بود. همسر و فرزندانش نیز معناى عمیق قناعت و ساده زیستى را از او یاد گرفته بودند و با آن خو داشتند.

حجت الاسلام حاج سید جواد خامنه ای و همسرشان که دختر حجت الاسلام سید هاشم نجف آبادی بود. سعی بلیغی در تربیت فرزند خود داشته و در دوران طفولیت زمینه شناخت و آشنایی او را با معارف اسلامی فراهم ساختند.

رهبر بزرگوار در ضمن بیان نخستین خاطره ‏هاى زندگى خود از وضع و حال زندگى خانواده‏ شان چنین مى گویند: «پدرم روحانى معروفى بود، امّا خیلى پارسا و گوشه گیر... زندگى ما به سختى مى ‏گذشت. من یادم هست شب‏هایى اتفاق مى ‏افتاد که در منزل ما شام نبود! مادرم با زحمت براى ما شام تهیه مى ‏کرد و... آن شام هم نان و کشمش بود

امّا خانه‏ اى را که خانواده سید جواد در آن زندگى مى کردند، رهبر انقلاب چنین توصیف مى کنند: «منزل پدرى من که در آن متولد شده ‏ام، تا چهارـ پنج سالگى من، یک خانه 60 ـ 70 مترى در محّله فقیر نشین مشهد بود که فقط یک اتاق داشت و یک زیر زمین تاریک و خفه‏ اى! هنگامى که براى پدرم میهمان مى آمد (و معمولاً پدر بنا بر این که روحانى و محل مراجعه مردم بود، میهمان داشت) همه ما باید به زیر زمین مى ‏رفتیم تا مهمان برود. بعد عدّه اى که به پدر ارادتى داشتند، زمین کوچکى را کنار این منزل خریده به آن اضافه کردند و ما داراى سه اتاق شدیم

رهبر انقلاب از دوران کودکى در خانواده اى فقیر امّا روحانى و روحانى پرور و پاک و صمیمی، اینگونه پرورش یافت و از چهار سالگى به همراه برادر بزرگش سید محمد به مکتب سپرده شد تا الفبا و قرآن را یاد بگیرند. سپس، دو برادر را در مدرسه تازه تأسیس اسلامى « دار التعّلیم دیانتى » ثبت نام کردند و این دو دوران تحصیل ابتدایى را در آن مدرسه گذراندند.


موضوعات مرتبط: زندگینامه سیدعلی خامنه ای{رهبرجمهوری اسلامی ایران}

تاريخ : یکشنبه دوازدهم شهریور 1391 | 15:9 |نویسنده غزیز : امیرمحبی نورالدین وند |
ي 4) انگيزش 5) ارتباطات 6) رهبري 7) کنترل و نظارت 8) خود کنترلي واما بخش اول که برنامه ريزي مي باشد که خودش داراي 3 فصل است و فصل اول مفاهيم و کليات: اول از همه به تعريف برنامه ريزي مي پردازيم برنامه ريزي عبارت است از تعيين هدف ها و پيش بيني راهها و امکانات لازم براي دست يابي به آن اهداف.اهداف برنامه ريزي چيست؟براي ارزيابي ميزان موفقيت مدير در سازمان بايد عملکرد مدير را با دو معيار اثر بخشي يعني توانايي انجام دادن کارهاي درست و کارآيي يعني توانايي انجام دادن کارها به صورت درست و مناسب که دو رکن اصلي برنامه ريزي هستند.پس اهميت برنامه ريزي در اين است که اگر سازماني برنامه نداشته باشد انسجام سازمان از بين مي رود و ناهماهنگي رواج پيدا مي کند. که در اين مورد حضرت علي (ع) مي فرمايند هر کسي دست از برنامه ريزي بردارد گرفتار مشکلات خواهد شد.و فوايد برنامه ريزي اين است که 1) کاستن از ميزان خطا پذيري 2) استفاده بهينه از منابع و امکانات 3) ايمني از ندامت و پشيمانيفصل دوم: انواع برنامه ريزي1 – انواع برنامه ريزي دو نوع مي باشد : 1) برنامه ريزي جامع 2) عملياتي يا اجراييتفاوت برنامه ريزي جامع و عملياتي در اين است که برنامه ريزي جامع در سطوح عالي سازمان انجام مي شود در حالي که برنامه ريزي عملياتي که در سطوح مياني و پايين سازمان انجام مي گيرد.فرآيند هاي برنامه ريزي جامع عبارتند از : 1) تعيين اهداف  و اصلي سازمان 2) تجزيه و تحليل منابع و امکانات سازمان 3) شناسايي فرصتها 4) شناسايي وتعيين گزينه ها5) ارزيابي گزينه ها و انتخاب گزينه مناسب 6) اجراي برنامه 7) کنترل برنامهبرنامه ريزي عملياتي واجرايي:برنامه ريزي عملياتي را مي توان پيش بيني عمليات براي نيل به هدف هاي معين با توجه به امکانات و خطوط کلي ترسيم شده در برنامه هاي جامع تعريف کرد.ويژگي هاي برنامه ريزي عملياتي: 1) بيشتر به جزئيات پرداخته مي شود.2) مدت زمان کمتري نياز دارد.3) در سطوح پايين و اجرايي سازمان انجام مي شود.4) بر صرفه جويي اقتصاد تأکيد فراواني شده5) دست يابي به منابع فعلي سازمان مورد توجه قرار گرفته.7) تعيين بودجه سازمان بندي 7) روش هاي ار متکي بر تجربه ها است.8) ريسک و مخاطره ي کمتري را در بر دارد.اهميت زمان و زمان بندي در برنامهيکي از عوامل مهم و مؤثر در برنامه عنصر زمان است که اهميت فوق العاده اي دارد که در عهدنامه معروف حضرت علي (ع) به مالک اشتر آمده است: هر روز، کار همان روز را انجام بده ، زيرا هر روز کار مخصوص خود را دارد.فصل سوم : مباحث ويژه در برنامه ريزي1) هدف گذارياولين مسئله مهم در برنامه ريزي تعيين هدف است که رکن اصلي برنامه ريزي است اهداف دقيقاً مشخص مي کنند که سازمان به کجا مي خواهد برود و چه چيزي را بايد به دست آورد. ويژگي هاي هدف : 1) عالي بودن هدف 2) واقع بينانه و قابل حصول بودن 3) صراحت و روشني مي باشد.از ديگر مباحث ويژه در برنامه ريزي سرنوشت برنامه ريزي است و 3 عوامل معنوي و برنامه ريزي.عوامل معنوي خلاف عوامل مادي عواملي هستند که رابطه اي نامحسوس و غيرعادي با حوادث و پديده ها دارند و تنها اين مي تواند بيانگر اين نوع روابط باشد. همچنين مي توان بسياري از عوامل معنوي را عواملي دانست که نمود ظاهري ندارند گرچه ممکن است آثار خارجي و مادي داشته باشند و اين عوامل : 1) توکل و 2) دعا هستند.توکل يکي از عوامل مهم معنوي مي باشد که اعتماد بر خداوند در تمام کارها و تکيه نمودن بر اراده ي او مي باشد. خداوند براي متوکل هم راه را نشان مي دهد و هم در اجراي برنامه شخص را به نتيجه مطلوب مي رساند.دعا يکي ديگر از عوامل معنوي است که نقش مهمي را در جلوگيري از بحراني شدن برنامه و نيز خلاصي از بن بست ايفا مي کند.4 ) عوامل معنوي شکست برنامهعوامل معنوي همان گونه که در برخي از موارد و باعث موفقيت برنامه و نتيجه رسيدن آن مي شدند و در برخي از موارد باعث شکست برنامه مي شود.مانند جريان اصحاب فيل و ماجراي محله ي آمريکا به ايران و يا طوفان شن نام برد.بخش دوم « تصميم گيري»«فصل اول » تعريف تصميم گيري ، تصميم گيري فرآيندي است که طي آن گزينش بهترين راه حل صورت مي گيرد.اهميت تصميم گيري: کانون اصلي مديريت را تصميم گيري تشکيل مي دهد و اصل و اساس وظايف مدير را تشيل مي دهد و برخي از صاحب نظران کيفيت مديريت را تابع کيفيت تصميم گيري مي دانند و آن ها معتقدند که تصميم گيري به تنهايي مهم ترين وظيفه ي مدير است.فرآيند تصميم گيرياگرچه درباره فرآيند تصميم گيري نظرات متعددي وجود دارد ولي به طور کلي مي تواند داراي مراحل زير است:1) بررسي و درک مسئله 2) بافتن و ارائه راه حل ها 3) ارزيابي راه حل ها و انتخاب گزينه ي اصلح 4) اجرا و بازنگريفصل سوم : مؤلفه هاي اساسي در تصميم گيريمؤلفه ها و عوامل متعددي در تصميم گيري اثر گذار هستند که توجه به آن ها مي تواند در فرآيند تصميم گيري تأثير داشته باشد ه عبارتند از :1) مشورت با صاحب نظران 2) حق محوري 3) توکل به خداوندمشورت و نظرخواهي از عوامل مهم در تصميم گيري است که در اين مورد حضرت علي (ع) مي فرمايند: هيچ حامي و پشتيباني استوارتر و محکم تر از مشورت کردن نيست. از آن جا که به وسيله ي مشورت و نظرخواهي آگاه هاي انسان بيشتر بيشتر مي شود و مسئله براي او روشن مي شود.آثار و فوايد مشورت مشورت کردن و استفاده از نظرها و ديدگاه ها پيامدهاي مثبت زيادي دارد که عبارتند از:1) بهره برداري از درخشش افکار ديگران 2) جلوگيري از هلاکت 3) شناسايي خطاها 4) دست يابي به راه کار مناسب 5) پيش گيري از پشيماني.حضرت علي درباره ي بهره برداري از درخشش افکار ديگران مي فرمايند: هر کس با صاحبان عقل و خرد مشورت کند از درخشش افکار بهره مند مي شود.صفات و ويژگي هاي مشاورانيکي از مسايل مهم و قابل توجه در مشورت اين است که طرف مشورت چه کسي باشد؟ آيا با هر کسي مي توان مشورت کرد؟ که در پاسخ به اين سئوال به اختصار تنها به ويژگي هايي که حضرت علي (ع) براي مشاوران مطرح کرده اند اشاره مي کنيم.1) خدا ترس بودن 2) با تجربه بودن 3) خردمند بودن 4) بخيل نبودن 5) ترسو نبودن 6) حريص نبودن 7) دروغ گو نبودن 2) حق محوري: حضرت علي (ع) در اين باره مي فرمايند:همانا برترين مردمان در نزد خدا کسي است که عمل به حق نزد او محبوب تر از باطل باشد گرچه از نفع و قدر او بکاهد و برايش مشکلاتي پيش آورد.3) توکل :يکي از مباحث مهم تصميم گيري در مديريت اسلامي است.فصل چهارم : ويژگي هاي تصميم گيري مؤثر1) دارا بودن اطلاعات کافي: اطلاعات از اصلي ترين عناصر تصميم گيري خوب و مؤثر است. زيرا همه ي مديران هنگام اخذ تصميم نياز به اطلاعات دارند تا بتوانند پيش بيني هاي لازم را درباره ي رويدادهاي آتي به عمل آورند.2) آينده نگري و عاقبت انديشي: از ديگر ويژگي هاي تصميم گيري مؤثر اين است که تصميم با تدبير و عاقبت انديشي توام باشد بدين معناکه اخذ تصميم بدون انديشه در سرانجام آن نمي تواند به صورت يک تصميم خوب و مؤثر باشد.3) استفاده از تجربه: بهره گيري مناسب از تجارب گذشته مي تواند اطلاعات بسيار ارزشمندي را در اختيار مديران قرار دهد.ميزان خطا و اشتباه در تصميم ها کاهش مي يابد و تصميمات از ارزش و اعتبار بيشتري برخوردار خواهند شد.4) بهره گيري از مزاياي تصميم گيري فردي – گروهي 5) قاطعيت در تصميم گيريتصميم گيري آن گاه مؤثر و کارا خواهد بود که از درجه ي قاطعيت و ثبات برخوردار باشد. اگر سستي و ترديد و احتياط بيش از حد در مدير وجود داشته باشد کارها در زمان مناسب خود انجام نمي گيرد و سازماني به اهداف خود نمي رسد و صدمات جبران ناپذيري بر سازمان وارد مي شود.بخش سوم : سازماندهي1) تعريف سازمان : سازمان يک نهاد اجتماعي است که داراي هدف بوده و سيستمي است که به سبب داشتن يک ساختار آگاهانه ، فعاليت هاي خاصي را انجام مي دهد و داراي مرزهاي شناخته شده است.2) تعريف سازماندهي: مجموعه اي از فعاليت ها براي رسيدن به هدف هايي است که وظايف هر يک از مديران که براي سرپرستي نياز دارند مشخص مي کند.فصل دوم : مباني و عناصر سازماندهي1) مباني سازماندهي : آگاهي مديران از نحوه ي ايجاد سازماندهي و اصلاح و تغيير آن ها در زمان مورد نياز از مهم ترين مسائل مديران شمرده مي شود.يکي از رايج ترين مباني سازماني سازمان بر مبناي وظيفه يا هدف مي باشد که در انواع ديگر مباني سازماني عبارتند از سازماندهي بر مبناي زمان، محصول ، ناحيه جغرافياي و ارباب رجوع.2) عناصر سازماندهي : 1) تقسيم وظايف و کارها 2) تقسيم وظايف و کارها يکي از عناصر مهم در سازماندهي است تقسيم کار همانگونه که تيلور در نظر داشت يکي از اصول مهم مديريت علمي است. اين اصل ايجاب مي کند که کار به اجزاي نوعي تقسيم شدند.هماهنگي : فراگردي است که طي آن همه بخش هاي تشکيل دهنده ي يک کل، براي کسب هدف مشترک ترکيب مي شوند.« نفر سوم »فصل سوم « تمرکز و عدم تمرکز سازماني»تعاريف کلي 1) تمرکز و عدم تمرکز ساسي: در عدم تمرکز سياسي ، واحدهاي مستقل محلي به عنوان واحدهاي حکومتي ، در کليه ي امور محلي از قبيل : وضع قوانين ، حفظ انتظامات و ... جز آن چه به موجب قوانين اساسي حکومت محلي يا منع شده ، دخالت مي کنند ، اختيار کامل دارند. از بهترين نمونه هاي عدم تمرکز سياسي سيستم حکومتي ايالات متحده ي آمريکاي شمالي است. که به حکومت فدرال موسوم است.2) تمرکز و عدم تمرکز اداري: در سيستم تمرکز اداري ، مقررات همه ي امور به صورت هماهنگ در مرکز تنظيم مي شود و حق تصميم گيري در امور داخلي محلي نيز در اختيار حکومت مرکزي است.3) تمرکز و عدم تمرکز سازماني: مبناي عدم تمرکز سازماني ، تفويض اختيار است به عبارت ديگر عبارت است از تفويض اختيار از رأس هرم به سراسر سازمان تا پايين ترين سطح. تمرکز و عدم تمرکز از تئوري تا عمل : براي تبيين اين مطلب چند نمونه ذکر مي شود :1) عدم تمرکز به دليل اطلاعات غير واقعي مدير: فرض کنيد که مديران سازماني بر کنترل سازمان از راه تمرکز سخت تأکيد مي کنند ولي همين مديران براي کسب اطلاعات به افراد سطوح پايين تر متوسل مي شوند در نتيجه آنان اطلاعات را به گونه اي تنظيم خواهند کرد که تصميمات مديران در راستاي خواسته هاي آن ها قرار گيرد.2) عدم تمرکز به دليل عدم اجراي تصميمات مدير: نمونه ي عيني اين حقيقتي در نظام مديريتي حضرت علي (ع) مشاهده مي شود: در جنگ صفين حضرت تصميم داشت که با شکست معاويه و سپاهيانش ، ريشه فتنه را بخشکاند ، ولي بر اثر جهل و نافرماني اصحابش مجبور شد چرخشي در تصميم خود داشته باشد و نظر جاهلانه ي اطرافيان خود را بپذيرد.3) تمرکز به دليل کمي دانش و اطلاعات زيردستان: با توجه به اينکه کيفيت تصميمات ، بستگي به کميت و کيفيت اطلاعاتي دارند که در دست تصميم گيرنده است اگر اطلاعات ناقص باشد نمي تواند تصميم درست را بگيرد.4) علل گرايش مديران به تمرکز: يکي از اين دلايل اين است که اگر اساساً بعضي از مديران تصميمات خود را بهترين و جامع ترين تصميم مي دانند و طبيعي است چنين طرز تفکري انسان را دچار خودپسندي مي کند.که دراين مورد حضرت علي (ع) مي فرمايند: هيچ تنهايي اي وحشتناک تر از خودبيني و خودپسندي نيست.5) نقشي انتقادپذيري مديران در تحقيق عدم تمرکز: اگر مديران به ضرورت عدم تمرکز در تصميم گيري اعتقاد داشته باشد اختيار تصميم گيري را به مديران سطوح پايين واگذار خواهد کرد و ايجاد فضايي مي کند که در آن زيردستان بتوانند به راحتي از وي انتقاد کنند و عيوب او را گوشزد کنند.6) ضرورت عدم اتکاي سازمان به مدير عالي : مدير ارشد هر سازماني بايد با برنامه ريزي دقيق و شفاف کردن اهداف سازمان و ميدان دادن به زير دستان فضايي را ايجاد کند که اساساً سازماني ف متکي به شخص مدير عالي نباشد تا در صورت به وجود آمدن مشکل براي او، سازمان دچار بحران و نابساماني نشود.7) علل عدم گرايش زيردستان به پذيرش مسئوليت: عدهاي از زيردستان به دلايلي از قبيل موارد زير از پذيرش مسئوليت فرار مي کنند.1) هراس از اين که در صورت بروز اشتباه، در معرض انتقاد قرار گيرند.2) فقدان انگيزه و عامل مشوق کافي3) عدم برخورداري برخي از زيردستان از اعتماد به نفس کافي و ترديد در توانايي پذيرش مسئوليت.8) راه هاي چيره شدن بر موانع تفويض اختيار: 1)ايجاد اعتماد به نفس 2) اعتماد به زير دستان 3) فراهم کردن عوامل تشويقي 4) گذشت از خطاي زيردستان و ملامت نکردن آن ها .9) اصول تفويض اختيار: تفويض اختيار اصولي دارد که اگر به دقت به کار بسته نشود ممکن است نابساماني هايي در سازمان به وجود آيد و چه بسا موجب متلاشي شدن آن شود. برخي از اين اصول به شرح زير است : 1) هماهنگي مسئوليت با توانايي هاي فرد .2) تفويض اختيار پس از امتحان فرد.3) تفويض اختيار همراه با نظارت و کنترل 4) تفويض اختيار همراه با مسئوليت خواهي 5) تفويض اختيار با حسابرسي 6) عدم سلب مسئوليت از واگذارنده ي اختيار.10) شايسته سالاري: اختيار تصميم گيري بايد به زيردستاني تفويض شود که صلاحيت و شايستگي هاي لازم را داشته باشند در چنين شرايطي است که مي توان اميد به کارايي بيشتر سازمان داشت. که حضرت علي (ع) در اين مورد مي فرمايند: زوال و سقوط دولت ها به واسطه ي به کار گرفتن افراد پست است.11) محاسن و معايب عدم تمرکز: نخستين و آشکارترين آن ها اين است که با توجه به اين که مديران مي توانند مقدار بيشتري از کارها و وظايف خود را به ديگران محول کنند و فرصت هاي بيشتري براي آن ها به وجود مي آيد در نتيجه مي توانند مسئوليت هاي بيشتري از مقامات بالاتر بپذيرند و مزيت ديگر آن اين است که غالباً به تصميمات بهتري منجر مي شود.و از معايب آن 1) ايجاد هماهنگي در سازمان غير متمرکز بسيار پيچيده و دشوار مي شود.2) ممکن است تسلط و کنترل مديران رده بالا را بکاهد.3) ممکن است در اثر نداشتن مديران قابل در سطوح پايين بي خاصيت گردد.12) تمرکز و عدم تمرکز از ديدگاه اسلام: بررسي سيره ي حکومت داري پيامبر نشان مي دهد که پيامبر در موارد مختلفي اختياراتي را به ديگران تفويض مي کرددند.به طور مثال حضرت علي (ع) هميشه پرچمدار پيامبر بودند و در همه ي نبردها با ايشان بودند جز غزوه ي « تبوک» که به دستور پيامبر،حضرت علي(ع) در مدينه ماندند زيرا پيامبر به خوبي مي دانست که منافقان فرصتي مي گردند تا در غياب پيامبر وضع را دگرگون سازند.بخش چهارم : انگيزشفصل اول :تعرييف انگيزش: اصطلاح انگيزش نخستين بار از واژه ي لاتين «موو،move » که به معناي حرکت است گرفته شده ، براي انگيزش تعاريف بسياري وجود دارد که در ميان آن ها تعريف جامعي که اتفاق نظر را دارا باشد وجود ندارد.ولي در يک جمع بندي کلي انگيزش را مي توان حالتي در افراد دانست که آنان را به انجام و تداوم رفتار خاصي متمايل مي کند و علت و چرايي فعاليت ها را مشخص مي کند.اهميت و جايگاه انگيزه: يکي از وظايف اوليه مديران ايجاد انگيزه در کارکنان است به گونه اي که عملکرد آن ها به بالاترين سطوح ممکن برسد.بدين معني که سخت تر تلاش کنند و به طور منظم در محل کار حاضر شوند و براي عملي شدن هدف هاي سازمان تلاش کنند. که در اين مورد حضرت علي (ع) مي فرمايند: انگيزه اساسي عمل است.فصل دوم : نيازها و انگيزه هاتئوري هاي نياز در انگيزش: قضيه ي اصلي در تئوري هاي نياز آن است که انگيزش ناشي از وجود کمبود در يک يا مجموعه اي از نيازهاي انسان است.تئوري هاي نياز در انگيزش عبارتند از : 1) نظريه ي سلسله مراتب نيازها2) فهرست نيازهاي ماري3) تئوري ERG آلدرفر 4) نظريه ي نيازهاي سه گانه 1) نظريه ي سلسله مراتب نيازها: که يکي از مشهورترين نظريه هاي انگيزشي است که به وسيله ي آبراهام مازلو ارائه شد او اساس فرض خود را بر اين گذاشت که در درون هر انسان 5 طبقه نياز وجود دارد که عبارتند از : 1) فيزيولوژيکي: شامل گرسنگي 2) ايمني: شامل امنيت 3) اجتماعي : شامل عاطفه 4) احترام 5) خودشکوفايي.2) فهرست نيازهاي ماري: به عقيده ي ماري گروه اي متعددي از نيازها براي بيشتر انسان ها مهم هستند و ممکن است در هر زمان تعدادي از اين نيازها فعال شده و به اصطلاح پديدار شوند. قوي ترين نيازها به عقيده ي ماري عبارتند از : کسب موفقيت ، تعلق،تهاجم، استقلال ، ارائه خود نمايي، هيجان، پرستاري و نظم و قدرت.3) تئوري ERG آلدرفر: آلدرفر نيازهاي اصلي را به سه دسته تقسيم کرد:1) هستي يا وجود 2) داشتن ارتباط3) رشد. که نيازهاي هستي همان نياز فيزيولوژيکي و ايمني و نيازهاي داشتن ارتباط همان نياز اجتماعي و احترام و نياز رشد همان نياز به خود شکوفايي است.4) نظريه ي نيازهاي سه گانه عبارتند از : 1) نياز به کسب موفقيت2) نياز به کسب قدرت 3) نياز به ايجاد ارتباط با ديگران.2) ارزيابي تئوري هاي نياز: شايد در ابتدا چنين به نظر آيد که ايجاد انگيزه از طريق شناسايي نيازها بسيار ساده است در حالي که بايد به کارمند پي برد و آنگاه مي توان نوع کاري را که او مي تواند انجام دهد و زمينه و محيطي که مي تواند به بهترين نحو موجبات انگيزه ي او را فراهم آورد مشخص نمود.3) مراتب ودرجات انگيزه ها: به طور کلي سه سطح انگيزشي را در انسان ها مي توان تصور کرد: 1) انگيزه هاي مادي2) تلفيقي 3) معنوي و الهي.1) انگيزه هاي مادي: اين نوع انگيزه ها معمولاً خواست هايي را شامل مي شود که با ارضاي آن ها نياز فرد تأمين مي شود.2) انگيزه هاي تلفيقي: اين انگيزه ها همان گونه که از نامش پيداست تلفيقي از انگيزه هاي مادي و معنوي است که در مجموع علت و چرايي رفتار خاصي را نيز مشخص مي کند.3) انگيزه هاي معنوي : انگيزه هاي معنوي انگيزه هايي نشأت گرفته از ايمان به مبدأ و معاد است که محور آن ها را وجود مقدس پروردگار تشکيل مي دهد.فصل سوم : متغيرهاي اساسي در انگيزش1) باورهاي ديني: از مهم ترين متغيرهاي مؤثر بر انگيزش باورهاي ديني است اين باورها نه تنها انگيزشي افراد را شکل ديني مي دهند که حتي در قوت و تداوم بخشيدن به آن نيز نقش بالايي را ايفا مي کنند.2) برخورد عادلانه : ظلم و اجحاف به اشکال مختلف آن از قبيل بي عدالتي در پرداخت حقوق و مزايا، ارتقا و انتصاب و تحفيض امکانات سازماني عامل مؤثري در کاهش انگيزش کارکنان است. به همين دليل عدالت باعث ايجاد انگيزش مي شود.3) تأمين مطلوب نيازهاي مادي: در اهميت اين نوع نيازها همين بس که ارضاي آن ها موجب آسودگي خاطر و دور ماندن از پريشان حالي مي گردد. که در اين باره پيامبر(ص) مي فرمايند: آدمي زماني قرار و آرام دارد که قوت خود را ذخيره کرده باشد.4) جذابيت اهداف5) توجه ، تمجيد و تشويق6) طراحي مناسب شغل: هر اندازه شغل متناسب با روحيات و نيازهاي کارکنان طراحي شده باشد اثر مهمي در ايجاد انگيزش آن ها خواهد داشت.بخش پنجم : ارتباطاتتعريف ارتباطات: اغلب افراد برداشت روشن و واضحي از ارتباطات ندارند به همين اساس برخي از دانشمندان درتعريف مي گويند: ارتباطات عبارت است از انتقال اطلاعات از طريق فرستنده به گيرنده به شرط اينکه گيرنده همان معنايي را که فرستنده قصد کرده است درک کند و بعضي ديگر گفته اند ارتباطات فرايند ارسال و دريافت نمادهايي است که داراي معاني به هم پيوسته مي باشند.اهميت ارتباطات: موضوع ارتباطات در سازمان از چنان اهميتي برخوردار است که مي توان گفت: اولين وظيفه ي مدير اين است که سيستم ارتباطات را در سازمان توسعه دهد.فصل دوم : فرايندارتباطات1) فرستنده پيام: که به صورت شفاهي يا کتبي پيام خود را ارسال مي کند. ويژگي هاي فرستنده پيام : 1) مهارت هاي علمي 2) قدرت بيان 3) نرم خويي2) پيام: پيام عبارت است از شکل عيني شده ي مفهوم ذهني فرستنده پيام که داراي ويژگي هاي زير است: 1) مفيد بودن پيام2) روشن بودن پيام 3) متانت پيام3) کانال هاي ارتباطي : ارسال پيام نيز اسلوب و روش صحيحي مي طلبد و تنها با روش صحيح و مناسب است که مي توان پيام را با موفقيت به مخاطبان رساند به همين دليل روش هاي ارسال پيام به صورت زير است: 1) استفاده از هنر 2) روش غيرمستقيم 3) روش هاي استدلالي4) گيرنده ي پيام: گيرنده پيام فردي است که پيام را دريافت مي کند و از آن استنباطي مي کند.5) بازخور: پس از اينکه پيام دريافت شده معنا يافت، دريافت کننده در موقعيت پاسخ گويي قرار مي گيرد ، اين پاسخ که بازخور نام دارد مي تواند يک واکنش کلامي يا غير کلامي يا مجموعه اي از هر دو باشد.فصل سوم : موانع ارتباطات1) اختلال محيطي: به آن دسته از عوامل مزاحم بيروني مي گويند که مانع دريافت پيام توسط دريافت کننده مي شود.2) اختلال معنايي: گاهي معاني کلمات باعث اختلال در فرايند ارتباط مي گردد.3) اختلال ادراکي : هرگاه در ادراک پيام، اختلالي ايجاد شود پيام به درستي دريافت و درک نمي شود و مانع ارتباط به وجود مي آيد.4) خشم: حالت خشم و غضب ممکن است  قدر اختلال در ذهن و حواس ما ايجاد کند که نتوانيم پيام را به صورت صحيح دريافت يا ارسال کنيم.5) ترس: گاهي زيردستان به دليل ترس از مجازات يا اخراج اطلاعاتي را به مديران مي دهند که تصور مي کنند مدير دوست دارد به همين دليل اطلاعات غلط در اختيار مدير قرار مي گيرد.6) تملق و چاپلوسي: در صورتي که زيردستان با انگيزه خوش خدمتي اطلاعات را خوب جلوه مي دهند به همين دليل اطلاعات غلط در اختيار مدير قرار مي دهند.7) ارتباط با واسطه : واسطه بين فرستنده ي پيام و گيرنده است به عبارت ديگر هرچه مدت ارتباطات طولاني تر باشد، امکان تحريف افزايش مي يابد.فصل چهارم : ارتباطات اثربخش1) هماهنگي ميان گفتار و عمل مدير2) خيرخواهي مديران نسبت به کارکنان 3) موقعيت سنجي 4) عوامل فيزيکي و ظاهرينفر سومبخش ششم: رهبريفصل اول1) اهميت رهبري: دلايل زيادي براي اثبات اهميت و ضرورت بحث رهبري وجود دارد که برخي از آن ها عبارتند از :1) ضعف و نارسايي در طراحي سازمان : سازمان به يک عامل قوي و اطمينان بخش براي هدايت و ايجاد هماهنگي هاي لازم در ميان اعضا و فعاليت هاي آنها نياز مبرم دارد، اين عامل قوي براي هدايت و هماهنگي همان رهبري است.2) تغيير در شرايط و پويايي محيط: رهبري مي تواند به عنوان يک عامل اطمينان بخش در مقابل تغييرات سريع محيطي عمل کند و در حفظ ثبات سازمان در شرايط متلاطم نقش اساسي را ايفا کند.3) پويايي در درون سازمان : پويايي در درون سازمان يکي از ضرورت هاي اصلي رشد و بالندگي سازمان است و رهبري مي تواند در ايجاد پويايي در دورن سازمان نقش مهمي داشته باشد.4) تلفيق نيازها و اهداف کارکنان با اهداف سازمان.2) تعريف رهبري: تعريف هاي متعددي از رهبري ارائه شده است اما هيچ کدام مورد پذيرش عام قرار نگرفته است ولي نقطه ي مشترک در آن ها اين است که رهبري فرايند نفوذ و تأثير گذاري بر افراد است اما در اين نفوذ و تأثيرگذاري حتماً بايد بدون اعمال زور به صورت مشتاقانه باشد و نه اختلاف نظر وجود دارد.1 – 2- رابطه رهبري و مديريت: بعضي ها فکر مي کنند که مديريت و رهبري دو مفهوم مترادف است در حالي که اين طور نيست. زيرا مديران اغلب بر وظايفي مثل برنامه ريزي ، سازماندهي و نظارت و کنترل تأکيد مي کنند در حالي که رهبران بر نفوذ و تأثير گذاري بر ديگران و روند تغييرات اصرار مي ورزند.3) نظريه هاي رهبري: تمام نظريه هاي رهبري را مي توان به طور کلي در سه گروه خلاصه کرد: 1) نظريه هاي خصوصيات فردي رهبري 2) نظريه هاي رفتاري رهبري3) نظريه هاي اقتضايي رهبري1) نظريه هاي خصوصيات فردي رهبري: برخي از صفات و خصوصيات عمده اي که براي رهبران ذکر کرده اند عبارتند از : 1) هوش2) بلوغ اجتماعي 3) انگيزه ي طلبي4) داشتن بيان زيبا5) خصوصيات ظاهري و فيزيکي 6) ويژگي هاي فرهنگي 7) برون گرايي 8) ابتکار و نوآوريفصل دوم : قدرت و رهبري1) تعريف قدرت : قدرت در سازمان به معناي نيرويي است که مديران و رهبران سازمان نياز دارند تا به وسيله ي آن امکانات و نيروهاي سازمان را براي انجام وظايف و مأموريت هاي آن بسيج کنند و بدين وسيله سازمان را به سمت دست يابي به اهداف از پيش تعيين شده اش حرکت دهند. بنابراين قدرت در سازمان به معناي زور و خشونت نيست.2) رابطه ي قدرت با رهبري: قدرت لازمه ي يک رهبري اثربخش است چرا که رهبر اثر بخش کسي است که بتواند در زيردستان خود نفوذ کند و رفتار آن ها را تحت تأثير خود قرار دهد.و در کل رهبري و قدرت ارتباط تنگاتنگ و نقاط مشترک زيادي با هم دارند.3) تصور قدرت : آيا ضرورت دارد که حتماً قدرت اعمال شود ؟ در جواب بايد گفت که رفتار و عملکرد ما بر اساس برداشت ها و تصورات ذهني ما است نه بر اساس واقعيت ها.4) انواع قدرت: در يک تقسيم بندي کلي مي توان قدرت در سازمان را به 2 نوع عمده يعني :1) قدرت پست ومقام 2) قدرت شخصي که قدرت مقام به پست و مقام سازماني تعلق دارد.ولي قدرت شخصي قدرتي است که هيچ ارتباطي به پست و مقام ندارد و به فرد و شخصيت و ويژگي هاي شخصي او بستگي دارد.فصل سوم : ويژگي رهبران موفق و اثر بخش1) تقوا: تقوا و پرهيزکاري يکي از عوامل اصلي و مهم است که در نفوذ و تأثير گذاري رهبر نقش اساسي دارد. تقوا و پرهيزکاري باعث مي شود که انسان در ميان مردم از عزت و احترام بيشتري برخوردار باشد و محبوب دل هاي آنان گردد و هر کسي از عزت و احترام بيشتري در ميان مردم برخوردار باشد و مردم او را دوست داشته باشند نفوذ بيشتري برآنان خواهد داشت و بهتر از ديگران مي تواند بر مردم تأثير گذار باشد.2) رفق و مدارا: يکي از اصول مهم و حياتي اخلاق اجتماعي است چرا که رفق و مدارا باعث مي شود ککه دل افراد نرم شود و تمايل قلبي در آنان به وجود بيايد به عبارت ديگر نفوذي که از طريق رفق و مدارا حاصل مي شود نفوذ در دل هاست و نفوذ در دل ها قوي ترين و مؤثرترين نفوذ مي باشد.1- 2- آثار و پيامدهاي رفق و مدارا: رفق ومدارا با مردم آثار مثبت و برکات فراواني دارد و برخي از آثار آن عبارتند از: دست يابي به خواسته هاي فرد از ديگران ، فايق آمدن بر مشکلات و تسهيل روابط اجتماعي و حضرت علي(ع) در اين مورد مي فرمايند: موفق ترين مردم در رسيدن به خواسته هايشان ، انسان خردمند و مدارا کننده است.2-2- رفق و مدارا يا شدت و تندي: حضرت علي(ع) در اين مورد مي فرمايند در آن جا که مدارا کردن بهتر است مدارا کن. اما آن جايي که جز با شدت عمل کار از پيش نمي رود ، شدت عمل را به کار بند.3) الفت و محبت: اين يک  قاعده ي کلي است که لطف و محبت به افراد باعث مي شوند که انسان در نزد آن ها محبوب شود و آن گاه که فردي در چشم ديگران محبوب شده نفوذ و تأثير گذاري بيشتري خواهد داشت.4) رفع بدي با خوبي 5) سعه ي صدر: سعه ي صدر و داشتن ظرفيت گسترده فکري و روحي ، يکي ديگر از ويژگي هايي است که رهبران با داشتن آن مي توانند در ديگران نفوذ کنند.فصل چهارم : نقش اطرافيان در موفقيت رهبر1) اطرافيان رهبر: حضرت علي(ع) همواره توصيه مي کردند که مواظب اطرافيان خود باشند و به گونه اي با آن ها برخورد کنند که توقعات بي مورد در آن ها شکل نگيرد.1-1- ويژگي هاي اطرافيان : اطرافيان رهبر اغلب به دليل نزديکي با رهبر تلاش مي کنند از اين نزديکي منافع مادي و معنوي زيادي را براي خود طلب کنند و با استفاده از موقعيت خود امکانات سازمان را به نفع خويش بهره برداري کنند اين همان چيزي است که امروزه به رانت خواري مشهور شده است.2-1- رانت خواري: مسئله ي رانت خواري و استفاده ي مادي و معنوي از ارتباطات ويژه و موقعيت خاص افراد نسبت به رهبر است.3-1- سيره ي عملي معصومان (ع) در برخورد با اطرافيان: رهبران ديني به ويژه اميرمؤمنان همواره تأکيد مي کردند که مواظب نزديکان و اطرافيان خود باشند و به زياده خواهي و امتياز طلبي هاي بي مورد آنان توجه نکنند. بخش هفتم : کنترل و نظارتفصل اول1) تعريف کنترل : فرايندي است که بايد ها با هست ها ، مطلوب ها را با موجودها و پيش بيني ها را با عملکردها مقايسه مي کند و تصوير واضحي از اختلاف يا تشابه بين اين گروه در اختيار مديران و مسئولان مربوطه قرار مي دهد.2) ضرورت کنترل و آثار آن: دلايل متعددي نيز وجود دارد که وجود يک نظام دقيق و مناسب کنترل و نظارت را ضرورت مي سازد اين دلايل عبارتند از : 1) اشراف بر اثر بخشي ساير وظايف مديريت2) پيش بيني عکس العمل مناسب در برابر تغييرات محيطي 3) اطمينان از روند صحيح پيشرفت کارها4) تشويق به امانت داري5) ترغيب به مدارا با مردم 3) ارتباط کنترل با برنامه ريزي: کنترل با برنامه ريزي رابطه تنگاتنگي دارد زيرا مديران برنامه ريزي را مورد استفاده قرار مي دهند تا مسير فعاليت براي دست يابي به اهداف سازماني را هموار کنند و کنترل فرايندي است که مورد استفاده قرار مي گيرد تا مشخص شود که آيا سازمان به اهداف خود رسيده است؟فصل دوم : فرايند نظارت و کنترل1) تعيين استانداردها و معيارها: مرحله ي اول فرايند نظارت و کنترل اين است که استانداردها ومعيارهايي براي اندازه گيري تعيين شوند ، استانداردها بايد با توجه به برنامه هاي پيش بيني شده ودر راستاي اهداف سازمان و متناسب با آن ها باشند. 2) جمع آوري اطلاعات و اندازه گيري عملکرد: هيچ سيستم کنترلي بدون در اختيار داشتن اطلاعات و آمار درست و به موقع ، نمي تواند نقش خود را به نحو مؤثر در سازمان ايفا کند.3) مقايسه ي اطلاعات به دست آمده از عملکرد با استانداردها: در اين مرحله اطلاعات به دست آمده از عملکرد با آنچه که در صورت استاندارد پيش بيني شده مقايسه مي شود. اگر نتيجه ي مقايسه اين باشد که عملکرد واقعي با استانداردها مطابق است برنامه ادامه مي يابد و اگر نباشد بايد اقدامات اصلاحي لازم را انجام داد.  4) پيگيري وانجام اقدامات اصلاحي : مراحل سه گانه قبل مقدمه اي براي مرحله ي نهايي کنترل که همان مرحله ي پيگيري است مي باشد. اگر اين مرحله نباشد تمام مراحل قبلي کنترل بي نتيجه خواهد بود و هيچ اثر بخشي مثبتي براي سازمان نخواهد داشت.فصل سوم : انواع نظارت و کنترل1) نظارت و کنترل آشکار و علني : اين نوع نظارت و کنترل را مي توان به 2 شيوه ي مختلف انجام داد.1) اين که نظارت و کنترل به وسيله ي شخص مدير انجام شود که مي توانيم آن را کنترل مستقيم و بدون واسطه بناميم.2) اين که نظارت و کنترل به وسيله ي عوامل مختلف انجام شود و مدير خود، مستقيماً وارد اين کار نشود، بلکه نتيجه ي کار آن ها را بررسي نمايد که کنترل غير مستقيم نام دارد.2) کنترل و نظارت مخفي و پنهانفصل چهارم : نظارت همگاني1) نظارت کارکنان سازمان بر عملکرد يکديگر: در اين نوع نظارت همه ي اعضا و کارکنان سازمان بر عملکرد يکديگر نظارت مي کنند و در صورت مشاهده ي هر گونه کم کاري و کوتاهي به يکديگر تذکر مي دهند.2) نظارت کارکنان بر عملکرد مديران و مسئولان سازمان : همه ي اعضاي سازمان بايد در برابر عملکرد مديران و مسئولان سازمان احساس مسئوليت کنند و خود را موظف بدانند تا عملکرد آنان نظارت داشته باشند.3) زمينه سازي براي گسترش نظارت همگانيفصل پنجم : سيره ي رهبران دين در نظارت1) سيره ي پيامبر(ص) : پيامبر (ص) هيچ گاه از نظارت بر عملکرد کارگزاران خود غافل نبودند و اغلب به منظور نظارت بر عملکرد آنان بازرسان و ناظراني مشخص مي کردند و وظيفه ي آنان نظارت بر اعمال و رفتار کارگزاران بود.2) سيره ي علي(ع) : آن حضرت تلاش مي کردند که همواره مسئولان مختلف حکومتي و مأموران خود را زير نظر و تحت مراقبت دقيق داشته باشد و عملکرد و نحوه ي رفتار آنان را مورد بررسي قرار دهد و به دقت حساب رسي کند.فصل ششم : مباحث ويژه1) ويژگي هاي ناظران و بازرسان : 1) خدا ترس2) دينداري3) حق گويي4) صداقت و راستگويي 5) امانت داري6) وفاداري 7) تواضع و فروتني2) ويژگي هاي نظارت و کنترل مؤثر : 1) دقت 2) مبتني بر اهداف سازمان بودن3) تأکيد بر نقاط استراتژيک و راهبردي 4) به موقع بودن5) انعطاف پذيري 6) مقرون به صرفه بودن 7) تناسب 8) مقبوليت داشتن.3) نظارت غير مشروع( تجسس)فصل اول مفاهيم و كلياتبي ترديد مديران سازمانها داراي وظايف و نقشهايي هستند كه انجام و ايفاي آنها ، زمينه موفقيتشان را در دستيابي به اهداف سازماني فراهم مي سازد . يكي از اين وظايف ، كنترل و نظارت است كه در مواردي ، بخش عمده اي از وقت مديران را به خود مشغول مي كند ؛ زيرا برخي كاركنان ، مادامي كه نظارتي دقيق بر روي آنها اعمال نشود ، از زير بار وظايف و مسئوليتهاي خود ، شانه خالي مي كنند ؛ از اين رو مديران مي بايست همواره آنان را مورد نظارت جدي قرار دهند و پيگير امور باشند ، تا سازمان از چرخه حيات خود باز نماند . همين امر موجب مي گردد تا مديران ، از وظايف مهم ديگري همچون برنامه ريزي‌ ، انگيزش و... باز مانند و در نتيجه ، لزومات جدي بر كاركنان ، به شكل معضل مديريتي مطرح شود .  از سوي ديگر ، چنين نظارت جدي و مستمري ، به ويژه در مورد كاركنان متخصص و نيروي انساني سطح بالا ، نه تنها باعث افزايش بهره وري نخواهد شد ، بلكه تا حد بسيار زيادي ، با ايجاد احساس عدم وابستگي به سازماني ، كه به او عدم اعتماد نشان مي دهد ، موجب كاهش بهره وري نيز مي شود . براي رهايي از اين بليه كه از سويي بيشترين وقت مديران را به خود اختصاص مي هد و از سوي ديگر موجب احساس عدم وابستگي و اعتماد كاركنان به سازمان مي گردد ، مي بايست به دنبال شيوه ديگري از نظارت بود كه آفت ديگر كنترلي را نداشته و در عين حال ، مكمل نظارت نيز باشد ؛ و اين در صورتي است كه علاوه بر نظارت معمول و متعارف از سوي مدير ، فرد نيز از درون ، ناظر و كنترل كننده رفتار و عملكرد خويش باشد ؛ و اين همان « خود كنترلي » است كه با تعريف و بيان نقش و اهميت آن و سپس بررسي عوامل خود كنترلي ، به آن پرداخته خواهد شد . 1.    تعريف خود كنترلي درباره خود كنترلي تاكنون تعريف خاصي ارائه نشده است ؛ ولي مي توان چنين استنباط كرد كه خود كنترلي يك نوع مراقبت دروني است كه بر اساس آن ، وظايف محوله انجام و رفتارهاي ناهنجار و غير قانوني ترك مي شود ، بي آنكه نظارت يا كنترل خارجي در بين باشد ؛ بدين معني كه فرد ، بدون توجه به كنترل خارجي ،‌تلاش خود را مصرف انجام كاري نمايد كه بر عهده او گذاشته شده و مرتكب موارد نادرستي از قبيل كم كاري ، سهل انگاري و... نگردد . تاكيد بر اين نكته ضروري است كه نظارت خارجي در تحقيق چنين مراقبتي كه متضمن انجام وظيفه و ترك خلاف است ، نقش ندارد و تنها علت دروني موجب رفتار مزور مي گردد . 2.نقش و ضرورت خود كنترلي شايد بهترين شيوه براي بيان ضرورت خود كنترلي ، مقايسه آن با نظارت بيروني باشد . مي توان ادعا كرد كه اگر خود كنترلي ايجاد و تقويت گردد ، كاركردي به مراتب كارآمدتر ا نظارتهاي خارجي دارد ؛ زيرا در پاره اي ز نظارتهاي بيروني ، همواره اين دغدغه وجود دارد كه آيا از اعتبار و صحت كافي برخوردار است يا آنكه شايبه ها و غرضهاي ديگري در كار بوده و زد و بند هاي رفاقتي يا كينه توزانه در آن نقش داشته است . از اين رو پيوسته مي بايست بر ناظران و بازران نيز ناظران ديگري گماشت تا مراقبت صحت نظارت آنان باشند ؛ و به اين ترتي ناظران در مرحله بالاتر نيز محتاج ناظر ديگري هستند و همينطور و... در صورتي كه اگر ناظران ، خود داراي عامل كنترل بيروني باشند ، اين دغدغه و نگراني تا ميزان قابل توجهي كاهش مي يابد و صحا گزارشهاي آنان از ضريب اطمينان بالاتري برخوردار خواهد بود . همچنين در ضرورت خود كنترلي ، كافي است نظري به منابع اسلامي بيفكنيم و رواياتي را كه توصيه به مراقبت از خويش مي كنند و خود كنترلي را بيان رسا ابراز مي دارند ، مورد توجه قرار دهيم و با استناد به كلام نوراني حضرت علي (ع) آن را همچون تابلوي زيبايي د معرض ديد همگان به نمايش گذاريم ؛ آنجا كه مي فرمايد : از خودت مراقبتي بر خويشتن قرار ده . اساساً  يكي  از ارزشهاي اسلامي كه در سراسر قرآن كريم  به سفارش شده و همه به رعايت آن دعوت شده اند ، « تقوا» است . اين واژه در اصل از ماده «وقايه»  به معناي نگه داري يا خويشتن داري است  و به تعبير ديگر ، يك نيروي كنترل دروني است كه انسان را در برابر طغيان شهوات حفظ مي كند . اين كنترل نيرومند دروني ، روشن ترين آثار ايمان به مبدأ و معاد ، يعني خدا و رستاخيز است ، و معيار فضيلت و افتخار انسان و مقياس سنجش شخصيت او در اسلام ، محسوب مي شود .بايد توجه داشت كه تقوا داراي شاخه ها و شعبي است ؛ تقواي مالي و اقتصادي ، تقواي جنسي ، تقواي اجتماعي ، تقواي سياسي و مانند اينها . آنچه در اين مجمكوعه بيشتر مد نظر مي باشد تقواي كاري است كه معادل خويشتن داري و خود كنترلي در كار است ؛ بعني كنترل خويش به هنگام كار ، و پرهيز از خيانت و كم كاري و... البته اين نكته را نبايد از نظر دور داشت كه خود كنترلي در سازمان ، تنها محدود به انجام وظايف سازماني نيست و فراتر از آن نيز شامل مي گردد ؛  به اين معني كه خويشتن داري اخلاقي و پرهيز ا روابط سوء اجتماعي با ديگران نيز در حيطه خود كنترلي قرار ني گيرد و افراد در فضاي سازمان ، موظفند از غيبت ، تهمت ، تعارض و نزاع ، دروغ و... اجتناب كنند و اخلاق اسلامي را در روابط ميان خود رعايت آن مي باشد . وظيفه خود كنترلي در سازمان ،‌تنها اختصاص به كاركنان ندارد و مديران را نيز در بر مي گيرد ؛ آ»ان نيز مي بايست در حوزه مديريت خويش ، با تقوا باشند و از هر گونه خلافي همچون اِعمال تبعيض، اختلاس ، اخذ رشوه ، حيف و ميل منابع و امكانات و... خودداري كنند . آنچه كه وظيفه خود كنترلي را در مديران اهميتي دو چندان مي بخشد ، نقش مديران در الگو سازي و همچنين تاثير پذيري كاركنان از آنها است . خود كنترلي در مديران به قدري اهميت و ضرورت دارد كه امير المومنين (ع) در زمان خلافت خويش ، كارگزاران خود را همواره توصيه به تقوا و خود كنترلي مي فرمود و توسط نامه هايي كه براي واليان خود مي نوشت ، اين وظيفه را به آنها گوشزد مي كرد . حضرت در فرمان خويش به مالك اشتر ، وي را چنين فرمان مي دهد : (نخست) او را به تقواي الهي ، ايثار و فداكاري در راه اطلاعتش و متابعت از آنچه در كتاب خدا (قرآن) به آنامر شده است ، فرمان مي دهد ... و نيز به او فرمان مي دهد كه خواسته هاي نابجاي خود را در هم بشكند و به هنگام وسوسه هاي نفس ، خويشتن داري را پيشه خود سازد . در عهد محمد بن ابي اكبر نيز ، حضرت سفارش به تقوا و خود كنترلي مي نمايد و مي فرمايد : حضرت ، او را امر به رعايت تقواي الهي و اطاعت او در نهان و آشكار مي نمايد . در بالا ، به دليل آنكه حضرت علي  (ع) به كارگزاران خود ، سفارش به تقوا و خود كنترلي مي كند ، مي توان استنباط كرد كه نظر حضرت ، بيشتر ناظر به خود كنترلي در عرصه كار و كارگزاري است ، و كارگزار موظف به خود كنترلي در همه كارها ،‌به ويژه در مديريت است .  اين همه سفارش از سوي حضرت علي (ع) بيانگر اهميت خود كنترلي در كارگزاران و مديران است و آنان مي بايست پيش از بيش از كاركنان ، خويشتن دار باشند . ضرورت خود كنترلي در مديران هنگامي آشكار تر مي شود كه بدانيم آنها با راههاي قانوني براي انجام خلاف آشنا هستند و به راحتي مي توانند از طريق گريزهاي قانوني ، كارهاي حلاف خود را توجيه و خود را تبرئه سازند؛ همچنين اگر بدانيم هيچ گونه نظارت جدي اي نسبت به آنها صورت نمي پذسرد و مورد ارزيابي قرار نمي گيرند.فصل دوم عوامل خود كنترلي درباره عوامل خود كنترلي ، تا كنون بحث مستقلي از وي صاحب نظران مديريت ، مطرح نگرديده است ؛ از اين رو آنچه كه به نظر مي رشد قابليت طرح به عنوان عوامل خود كنترلي را دارد ، در ذيل مورد توجه و تحليل قرار مي دهيم. 1.    تلفيق هدفهاي فرد و سازمان هنگامي كه فرد با انجام كار ، نياهايش ارضا شود ، طبعاً كار كه هدف سازمان است ، هدف او نيز مي گردد ؛ و در اين صورت ميان هدف فرد و سازمان ، آشتي حاصل مي شود ، تا هم فرد ه نتيجه مود نظر خود برسد ، و هم هدفهاي سازمان تحقق يابد . و زماني كه كار ، هدف فرد را تشكيل داد ، طبعاً تمايل به انجام آن را نيز در پي خواهد داشت ؛ و گرايش به انجام كار و وظايف ، حكايت از خود كنترلي فرد دارد . يكي از ابزارهايي كه به اين تلفيق كم كمي كند ، طرحهاي تكه كاري وكارانه است . در اين نوع طرحها ،‌پرداخت به كارگران بر اساس استانداردهاي مشخص و با توجه به ميزان كارايي آنان صورت مي گيرد. در اين روش ، علاوه بر حقوق ثابتي كه براي يك ميزان كاركرد معين در نظر گرفته شده است ، در ازاي هر واحد توليد يا خدمت اضافي ، مبلغي نيز پرداخت مي گردد . در واقع فرد براي رسيدن به سود بيشتر كه هدف مورد نظر او است ، مي كوشد تا كار بيشتري را به دلخواه خود انجام دهد ؛ از اين رو تمايل به كسب درآمد بيشتر ، او را به انجام كار بيشت سوق مي دهد ، بي آنكه كنترل خارجي وجود داشته باشد . و از سويي سازمان نيز به هدف مورد نظر خود ، كه توليد يا خدمات بيشت ، و به دنبال آن ، افزايش سود و يا اعتبار است ، نايل مي گردد . در تحليل اين عامل خود كنترلي ، مي بايست به اين حقيقت اعتراف كرد كه هدف فرد و سازمان هيچ گاه با هم يكي نمي شوند ؛ اما مي توان آنها را به هم نزديك كرد و از شدت تضاد ميان آنها كاست . در طرحهاي تكه كاري و كارانه نيز افزايش بهره وري سازمان ، تا آنجا كارگر را از سود منتفع مي سازد كه به سود سازمان لطمه اي وارد نيايد . 2.    خويشتن كاري نظريه خويشتن داري افقي جديد در آينده مديريت كه بر اساس آن ،‌الگوي كار ، دگرگون مي شود و كارها بر اساس شرايط و موقعيت افراد و ترجيحات آنان شكل مي گيرند ، كار و سرگرمي د هم آميخته مي شوند و خانه و محله ، مراكز كاري مي گردند. انسان خود ، كنترل كار خويش را بر عهده مي گيرد و براي رفع نيازهايش كار مي كند ؛ در روش خويشتن كاري ، كار براي خود فرد و در راه اهداف او مي باشد . اين فرضيه گرچه مي تواند به عنوان يك نظريه علمي و تخيلي ، آغاز گر مباحث جديدي در مديريت باشد، اما در عصر حاضر ، مصاديق شايعي ندارد و بر فرض رواج خويشتن كاري ، موضوع خودكنترلي در سازمان منتفي خواهد بود؛ ضمن آنكه تلازم خويشتن كار با خود كنترلي ، جاي ترديد دارد و نمي توان خود كنترلي را بر فرض خويشتن كاري تضمين كرد . 3.    انگيزه توفيق طلبي اين انگيزه و يا نياز به كسب موفقيت ، يكي از عمده ترين ابزاري است كه انگيزش را از برون به درون انسان مي كشاند و كنترل را به خود فرد مي رساند . نياز به موفقيت چنين تعريف شده است : كوشش و پويايي براي درخشيدن ،‌با رعايت معيارها و استانداردهاي تعيين شده براي كسب موفقيت . افراد موفقيت طلب ، نيروهايي خودكار و خود كنترل هستند كه موفقيتشان ، پاداششان نيز هست و مديريت ، نيازي به ايجاد انگيزش در آنها ندارد . به ديگر سخن ، اين افراد از انگيزشهاي بروني بي نياز هستند ، و يا دست كم ،‌نياز كمتري به انگيزش هاي بروني دارند . انگيزه توفيق طلبي مي تواند در صاحب خود ايجاد حركت و تلاش براي انجام وظايف كند ، به گونه اي كه او با كنترل و نظارت بر خويش ، وظايف خود را انجام دهد و موفقيت را كسب نمايد . اما معمولاً چنين افراد توفيق طلبي در سازمان اندك مي باشند و با آموزش نيز نمي توان توفيق طلبي را در افراد خلق كرد ؛ زيرا اين انگيزه ، اگر چه تا حدودي ممكن است اكتسابي باشد و با آموزش ، تحصيل گردد ، اما بيش از آنكه اكتسابي باشد ، ذاتي است ؛ از اين رو اين عامل نمي تواند به طور عام و گسترده مورد توجه قرار گيرد . 4.    ارزشها و احساسات ملي از ديگر عوامل خود كنترلي ، ارزشها و احساسات ملي است . ارزشها همچون تعهد به يكديگر ، كشور و تقيد به پيشرفت مداوم ، رابطه اي نزديك با خود كنترلي دارند ؛ همچنين احساساتي مانند مليت خواهي ، ميهن دوستي و احساس عميق وظيفه ، در ايجاد خود كنترلي نقش به سزايي داند ،« از اين رو برخي مي كوشند تا از طريق تقويت احساس مليت خواهي و ميهن دوستي ، افراد را خود كنترل سازند»البته اينكه ارزشها و احساسات ، عامل خود كنترلي هستند ، مطلب قابل قبولي است ؛ امام بايستي اذعان كرد كه عامل بود آنها بستگي به ميزان پايبندي افراد  و نيز پشتوانه و ريشه ارزشها و احساسات آنها دارد . 5.    وجدان كاري از وجدان كاري تعاريف و برداشت هاي متعددي شده است ؛ تعريف زير شايد مناسب ترين آنها باشد : گرايش دروني انسان نسبت به انجام كار با كيفيت و كميت مناسب و بالا ، و بدون اسراف منابع . ولي آنچه كه در همه برداشت ها از وجدان كاري مفروض گرفته شده ، ريشه دار بودن اين حالت ( گرايش دروني ) د وجدان است ؛ يعني وجدان ، سرچشمه و منشاء چنين احساسي در انسان ها است . در بررسي اين عامل خود كنترلي ، توجه به نكات ذيل ضروري است : 1.    وجدان چيزي جر عقل نيست . 2.    ارزشهاي پذيرفته شده از سوي فرد ، پشتوانه عقل يا وجدان او است ؛ كه در اثر از دست دادن آنها ، تاثر و اندوه دروني پديد مي آيد . بر اين اساس نبايد از نقش مهم و كليدي ارزشها در جهت دهي به عقل يا وجدان غافل گشت ؛ زيرا هنگامي كه ارزشهاي پذيرفته شده از سوي افراد ، متفاوت و يا متعارض باشند ، وجدانها نيز به همان نسبت ، داراي تعارض و تغاير خواهند بود ، و چه بسا فردي از انجام عملي جزئي دچار وجدان و تنش گردد ، و فرد ديگري با انجام عملي بزرگ تر ، هيچ گونه دغدغه خاطري به خود راه ندهد . 3.    گرايش دروني نسبت به كار با كميت و كيفيت مناسب و بالا و بدون اسراف منابع ، چيزي جز خود كنترلي نيست ؛ يعني مي توان با كمي مسامحه ، وجدان كاري را خود كنترلي و نه علت و ريشه آن دانست ؛ زيرا همان گونه كه گذشت ، خود كنترلي يك نوع مراقبت دروني است كه بر اساس آن ، وظايف محوله انجام و رفتارهاي غير قانوني و ناهنجار ترك مي شود ، بي آنكه مستند به نظارت ديگران باشد . 6.    باورها و ارزشهاي اسلامي در ميان عوامل خود كنترلي ، قوي ترين عامل ، باورها و ارزشهاي اسلامي است . با اندك تاملي در اين عامل مي توان دريافت كه خود كنترلي ، برخاسته و غير قابل انفكاك از آ» است . باورها در واقع پشتوانه  و ريشه پايبندي به يك سري ارزشها هستند كه در محيط كار ، ظهور مي يابند ؛ و نتيجه آن چيزي جز خود كنترلي نمي باشد ؛ به هر ميزان كه باور افراد ،‌يا به تعبيري ، ايمان آنها به يك سري حقايق ديني قوي باشد ، پايبندي و اهتمام به ارزشها نيز بيشتر مي شود و در نهايت ، خود كنترلي نيز شديد تر مي گردد . اين مطلب با توضيحات بعدي كاملاً آشكار مي گردد . اكنون براي اثبات اين مدعا ، ناگزير از تبيين هر يك از باورها و ارزشهاي اسلامي و رابطه آن با خودكنترلي هستيم . 6-1تبيين باورهاي اسلامي باورها چيزي بيش از علم و آگاهي هستند ؛ در باور ، تنها علم و آگاهي مطرح نيست ، بلكه مرحله اي است كه در جان آدمي رسوخ مي كند و اعتقاد قلبي او را شكل مي دهد . باورها در واقع همان ايمان افراد هستند :« ايمان حالتي است قلبي و رواني كه در اثر دانستن يك مفهوم و گرايش به آن حاصل مي شود ، و با شدت و ضعف هر يك از اين دو عامل ، كمال و نقص مي پذيرد . »بنابراين از انضمام دانش با گرايش ، ايمان و باور حاصل مي شود ، و قوام ايمان نيز به همين گرايش قلبي است . اما از نقش علم و معرفت ، اگر هم امكان داشته باشد ناپايدار خواهد بود و از آنجا كه ايمان ، عنصر گرايش را در درون خود دارد ، همين امر موجب مي شود تا ارتباط تنگاتنگي با مقوله عمل برقرار سازد و ايمان بدون عمل را غير ممكن سازد . « لازمه ايمان آن است كه شخص با ايمان ، تصميم اجمالي بر عمل كردن به لوازم چيزي كه به آن ايمان دارد بگيرد .» و هر قدر ايمان ، قوي تر و كامل تر باشد ، تاثير بيشتري در انجام اعمال مناسب با آن بر جاي خواهد گذاشت . براي مثال ، ايمان به خدا كه  دو عنصر معرفت و گرايش را در خود دارد ، مستلزم عمل به فرامين او است ؛ كسي كه خداوند را يگانه خالق هستي و سزاوار پرستش بداند و تدبير عالم هستي را در دست او ببيند ، و با چنين معرفتي ، خضوع قلبي را نسبت به او در خود احساس كند ف بي شك چنين معرفت و گرايشي ،د عمل ، خود را نشان مي دهد و شخص  مومن را به عبوديت او و عمل به فرمانهايش فرا مي خواند . از اين جهت ايمان ، شور انگيز و حركت آفرين است . به اين ترتيب ،‌ارتباط ميان ايمان و عمل ، آشكار مي گردد و فهم رابطه ميان باورهاي اسلامي و رفتار ها ، تسهيل مي شود ؛ همان رفتارهاي مطلوبي كه از افراد خود كنترل انتظار مي رود . در مباحث آتي ، اين رفتار ها مشخص خواهد شد . پس از روشن شدن ارتباط ميان باورها و رفتارها و اينكه باورها مي توانند مولد و منشا يك سري رفتارها گردند ، اكنون مي بايست توجه خود را از تعريف ايمان ، به انواع باورهاي اسلامي معطوف كنيم و با بيان آنها ، تاثيرشان را ه عنوان عاملي قوي باي خود كنترلي جويا شويم . به بيان ديگر ، متعلق ايمان بايستي تبيين گردد و مشخص شود كه باور به چه چيزهايي موجب خود كنترلي مي شود . الف) ايمان به خدا پيش از اين گفتيم كه اسا ايمان ]، آگاهي است كه با خضوع و تسليم همراه باشد ؛ كسي كه به خداوند مومن باشد و نسبت به او معرفت توام با خضوع و تسليم دارد ، او را خالق هستي و جهان را يك پارچه مخلوق او مي داند ؛ چنين كسي خدا را عالم به همه چيز و ناظر بر همه كارهاي بندگان مي داند و عالم را محضر خدا و او را محيط بر كل عالم هستي مي بيند ؛ با چنين معرفتي نسبت به خداوند ، اگر عنصر خضوع و تسليم نيز موجود باشد ، هرگز معصيت و خلافي رخ نخواهد داد ؛ شخص با ايمان ، از خالق هستي شرم مي كند و دست به گناه نمي آلايد . البته اينكه تخلف در كار و انجام نادرست آ» ، معصيت و يا مستلزم معصيت باشد ، مطلبي است كه بايستي در اينجا به عنوان اصل موضوعي پذيرفت و دليل آن را در مبحث ارزشها جويا شد . در هر حال ، ايمان به خدا و اينكه او آگاه به همه اعمال و رفتار بندگان است و هيچ چيز از ديد او پنهان نيست ، موجب مي گردد تا شخص ،‌مراقب كردار خويش باشد و خود را كنترل نمايد تا مبادا گناهي از او سر بزند . ب) ايمان به معاد يكي ديگر از باورهاي ديني كه مي تواند عاملي قوي در جهت خود كنترلي افراد به شمار آيد ، ايمان به معاد است ؛ باور به اينكه فرداي قيامت از همه اعمال سوال خواهد شد و انسان ، مسئول اعمال و رفتارهاي خويش است ، باور به حساب رسي و پاداش و كيفر الهي ، تاثير شگرفي بر روي انسان مي گذارد و وي را خود كنترل مي سازد . اعتقاد به معاد ، ياد قيامت و رستاخيز عظيم ، پشتوانه نيرومندي باري احساس مسئوليت و پذيرفتن محدوديتهاي رفتاري و خودداري از ظلم مي باشد . كسي كه ايمان به معاد دارد و معتقد است تمام اعمال او در روز قيامت ، محاسبه خواهد شد و به حساب ريز و درشت اعمال او رسيدگي خواهد شد ، و آنگاه جزاي هر يك از رفتارها را خواهد ديد ،  در اين دنيا مراقبت رفتار و كردار خود خواهد بود و از كم كاري و سهل انگاري در كار پرهيز مي كند ، و نيز خود را در محضر خداوند به معصيت آلوده نمي سازد زيرا از مجازات الهي در قيامت هراسناك است و از عذاب دردناك پروردگار ، بيمناك . 2-6 ارزشها ارزشها در اسلام – كه مبتني بر جهان بيني اسلامي و نگرش توحيدي به عالم هستي است – در واقع ، حكم شاخ و برگ هاي درخت تنومند اسلام را دارد كه ريشه آن را اصول دين تشكيل مي دهد و مجموعه اين ارزشها كه نظام ارزشي اسلام را شكل مي دهد ، در قالب «بايد ها » و « نبايد ها » و يا دستور هاي اسلامي مطرح مي شوند . آن دسته از ارزشها كه رايژبطه مستقيمي با سازمان دارند و به نحوي با مقوله خود كنترلي در سازمان مرتبط مي شوند ، باور و پايبندي به آنها ، افراد را به طو طبيعي به سوي خود كنترلي سوق مي دهند . دليل اين مدعا هنگامي آشكار مي شود كه شاخص هاي خود كنترلي را مورد توجه قرار دهيم و غالب انتظاراتي كه از افراد خو كنترل مي رود ، موارد زير بدانيم . 1.افراد خود كنترل ، راغب به انجام كار هستند از سستي و كاهلي مي پرهيزند ؛ 2. اين افراد ،‌همواره مراقب هستند تا هنگام كار ، خلافي از آنان سر نزند ؛ 3. از گرفتن رشوه و اِعمال تبعيض خودداري مي كنند ؛ 4. كار را با اتقان انجام مي دهند و از سهل انگاري و ناقص انجام دادن آن پرهيز مي كنند ؛ 5. خيانت در كار را روا نمي دارند  كم كاري نمي كنند ؛ 6. انضباط در كار را رعايت مي نمايند و سر وقت حاضر مي شوند ؛ 7.در مصرف منابع و امكانات ،‌اسراف نمي كنند و از هدر رفتن آن جلوگيري مي كنند ؛ 8. به حقوق ديگران تعدي نمي كنند و حق آنها را محترم مي شمارند . در صورتي كه ارزشهاي اسلامي مورد پذيرش واقع شود و افراد به آنها پايبند باشند ، تمام انتظارات فوق برآورده خواهد شد ؛ در نتيجه خود كنترلي نيز تحقق خواهد يافت . ارزشهايي كه در اين قسمت مورد بحث قرار مي گيرند عبارتند از : 1.    ارزش و قداست كار ؛ 2.    اتقان در كار ؛ 3.    نظم و انظباط كار ؛ 4.    انجام كامل كار ؛ 5.    صرفه جويي در مصرف منابع و امكانات ؛ 6.    عدالت و دوري از ظلم و تبعيض ؛ 7.    كسب حلال . 8.    اكنون هر يك از اين ارزشها را جداگانه مورد بحث قرار مي دهيم و رابطه آ» را با خود كنترلي بيان مي كنيم :الف) ارزش و قداست كار با نگاهي كوتاه به فرهنگ اسلامي مي توان دريافت كه كار ، جان مايه حيات آدمي ، بزرگ ترين سرمايه سازندگي و اساس سعادت دنيا و آخرت است . اسلام بر كار و عمل ، به ويژه عمل شايسته ، تاكيد بليغي مي كند و شخصيت انسانها را با عمل صالح ، عجين مي داند . اسلام ، كار امري مقدس و در مقابل ، بيكاري مردود و مطرود شناخته شده است . در زبان دين ، هنگامي كه بخواهند قداست چيزي را بيان كنند ، مي گويند كه خداوند فلان چيز را دوست دارد . اين دوستي در حديثي از امير المومنين(ع) چنين ابراز شده است : خداوند ، انساني را كه داراي حرفه ( شغل ) و امانت دار باشد، دوست مي دارد . در روايت ديگري امام صادق(ع)، كسي را كه براي امرار معاش افراد تحت تكلف خود ، تلاش مي كند همتاي مجاهد در راه خدا مي داند و مي فرمايد : انساني كه براي (گذراندن زندگي ) افراد تحت تكلف خود ، سخت تلاش مي كند ، مانند آن رزمنده اي است كه در راه خدا جهاد مي كند . ب)اتقان كار يكي از ارزشهاي اسلامي در زمينه كار ، دقت در انجام آن و اتقان در عمل است. انجام درست و متقن عملي كه بر عهده فرد گذاشته مي شود ، خود  ارزشي است كه در روايات بدان توصيه شده و سيه عملي معصومان (ع) نيز بيانگر آن است . شايد اتقان در عمل ، اشاره ب كيفيت مطلوب نيز باشد ؛ در اين صورت بر مديرانت و همه كساني كه مسئوليت طراحي و توليد رادارند ، لازم است تا با دقت در كيفيت و ارتقاي سطح آن ، خدمات يا كالاهايي عرضه كننده كه مورد پسند ارباب رجوع يا مشتريان واقع شود . در فرهنگ مديريتي اسلام ، به همان اندازه كه از بي دقتي و سرسري گرفتن كارها ابراز تنفر مي شود، از اتقان و استحكام كار – كه محبوب خداوند است – جانب داري مي گردد ؛ پيامبر گرامي اسلام (ص) فرمود : خداوند متعال دوست مي دارد هنگامي كه يكي از شما مسلمان كاري را انجام مي دهد ، با دقت و اتقان لازم ، محصول كارش را ارائه ئهئ . پيامبر گرامي اسلام (ص) هر گونه كاري كه انجام را براي فرد و جامعه لازم و ضروري تشخيص مي داد – كوچك يا بزرگ – در دقت و صحت كار ، توجه كافي را مبذول مي فرمود و هرگز كاري را با كيفيتي نا مطلوب انجام نمي داد . اگر چنين ارزشي در ميان كاركنان و حتي مديران نهادينه شد ، آنها بدون آنكه نظارتي در كار باشد ، خود به دليل ارزش بودن اتقان كار و توصيه هاي ديني به آن تلاش مي كنند كاري بي عيت و نقص ارائه نمايند . ج) نظم و انضباط در كار بي نظمي در عالمي كه بر پايه نظم استوار است ، چونان وصله اي ناجور ، چهره اي كريه خواهد داشت . اشاشاً برنامه ريزي كه يكي از مهم ترين وظايف مديران است ، در واقع ايجاد نوعي نظم ميان فعاليتهاي سازماني ، براي دست يابي به اهداف است . اگر برنامه درستي در كار نباشد ، انجام كارهاي پراكنده و بي هده ، سازمان را به ركود مي كشاند و موجب هدر رفتن منابع و امكانات مي گردد . نظم ، محصول برنامه ريزي و لازمه نيل به اهداف است . فرد خود كنترل در محيط كاري ، اهتمام جدي به انجام كارهاي روزانه دارد و كارها را به آينده حواله نمي كند و به توصيه امير المومنين (ع) عمل مي كند كه فرمود: در هر روز ، كار همان روز را انجام بده ؛ زيرا هر روز ، كار مخصوص خود را دارد. د) انجام كامل كار يكي از ارزشها در زمينه كار ، انجام كامل آن و پرهيز از نيمه كاره رها مردن است . كار را به انجام نرساندن و سراغ كاري ديگر رفتن ، علاوه بر مشوش كردن ذهن شخص ، در مواردي ، موجب هدر رفتن منابع نيز مي گردد. انجام كامل كار  و پرهيز از ناتمام گذاشتن آن ، مستلزم داشتن پشتكار است ؛ بدون مداومت و پايداري در كارها ، به نتيجه اي نمي توان رسيد . روايات متعددي از معصومان (ع) وارد شده كه بيانگر اهميت ، جايگاه و اعتبار پشتكار است ؛ براي نمونه ،‌از رسول خدا(ص) روايت شده است كه فرمود:بي گمان محبوب ترين كارها نزد خدا پايدارترين آنهاست ، هر چند اندك باشد . ه) صرفه جويي در مصرف منابع و امكانات در نظام ارزشي اسلام ، توصيه هاي زيادي نسبت به صرفه جويي و پرهيز  از اسراف و تبذير  شده است و آيات و روايات فراواني در اين زمينه وجود دارد ؛ كه براي نمونه برخي از آنها را ذكر ميكنيم ؛ از جمله اينكه خداوند در قرآن كريم مي فرمايد : و اسراف نكنيد ؛ همانا خداوند اسراف كننده گان را دوست ندارد . همچنين امام صادق (ع) در مذمت اسراف مي فرمايد : بي ترديد ميانه روي ، كاري است محبوب نزد خداي بزرگ و اسرافكاري مبغوض الهي است . گرچه وظيفه صرفه جويي در مصرف منابع و امكانات در درجه اول ، متوجه مديران است ؛‌زيرا آنان با در اختيار داشتن منابع و امكانات ، قدرت تصرف در آن را دارند ؛ ولي در هر صورت ، مديران و كاركناني كه صرفه جويي را به عنوان يك ارزش اسلامي پذيرفته اند و اسراف و تبذير را ضد ارزش مي دانند، در محيط كار ، از ريخت و پاشهاي اداري و زياده روي در مصرف اموال اداري پرهيز مي كنند و بي آنكه نظارت و يا منبعي از سوي كسي متوجه آنا باشد ، خود به كنترل خويش اهتمام مي ورزند ؛ زيرا مي دانند كه اسراف ، امري حرام و مبغوض پروردگار است و انجام حرام ، عقاب  اخروي را به دنبال دارد . و) عدالت و دوري از ظلم و تبعيض در انديشه ديني ، مقصد حكومت و تصدي امور ، بر پايي حق و عدل در ميان مردمان است ؛ مديريت رسول خدا(ص) نيز بر همين اصل استوار بود . دستور العملها و فرمانهاي حكومتي آن حضرت گوياي آن است كه برپايي حق و عدل و لوازم آن بايد به عنوان بنيادي ترين اصل ،‌پيوسته مراعات شود . همين اصل در سخنان امير المومنين (ع) نيز به همين روشني آمده است ؛ ابن عباس مس گويد : در" ذي قار  " بر امير المومنين (ع)وارد شدم . آن حضرت مشغول پينه زدن كفش خود بود ؛ چون مرا ديد  فرمود : قيمت اين كفش چند است ؟ گفتم :  بهايي ندارد . فرمود : به خدا سوگند ! اين كفش نزد من محبوب تر از حكومت بر شما ؛ مگر آنكه حقي را بر پا دارم يا باطلي را دفع كنم . نقطه مقابل عدل ، ظلم و تبعيض است و اين هر دو ،‌ضد ارزش بوده و در آيات و روايات بسياري از آنها نهي شده است . نگاهي به سيره معصومان (ع) نشان مي دهد كه آنها اهتمام زيادي به اجراي عدالت داشتند ،‌و از هر گونه تبعيض و نابرابري در اجراي حق ، خودداري م يورزيدند . رسول خدا(ص) در اجراي حق (ص) در اجراي حق ، همگان را يكسان مي ديد و به مساوات عمل مي كرد . ز) كسب حلال انسانها براي ادامه حيات خود نيازمند روزي پروردگار هستند ؛ اگر اين روزي از طريق حلال و مشروع به دست آيد، اصطلاحاً « روزي حلال » ناميده مي شود ؛ ولي اگر از راه حرام تحصيل شود « روزي حرام » محسوب مي شود . در اسلام ، كسب روزي حلال ، مورد تاكيد و سفارش زيادي قرار گرفته ، تا آنجا كه طلب حلال ، برترين و با فضيلت ترين عبادت شمرده شده و رسول گرامي اسلام درباره آن فرموده است : عبادت هفتاد جزء‌ دارد كه برترين آن ، طلب (روزي ) حلال است . رواياتي از اين قبيل فراوان است و همه بيانگر اهميت بسيار زياد كسي حلال در ميان واجبات الهي مي باشند . البته به همين ميزان كه روي كسب حلال تاكيد شده ، ارتزاق از راه حرامنيز مورد سرزنش قرار گرفته و احاديث بسياري ، در مذمت آن وارد شده است . حقوق و دستمزدي كه افراد دريافت مي كنند از دو حال خارج نيست : يا حلال است ، يا حرام . اگر حقوق ،‌در مقابل كار انجام نشده ، كم كاري ، سهل انگاري ، خيانت در كار ، گرفته شود ،‌اخذ آن ، مجو شرعي ندارد و در حقيقت ، مال حرام ، يا آميخته به حرام محسوب مي شود و از اين جهت كه مصداق مال حرام است ،‌مصرف آن اصطلاحاً «حرام خواري »  نام دارد ، از گناهان بزرگ و سنگيني است كه با گوشت و خون انسانها عجين مي گردد . در اين باره امام باقر (ع) فرمود : همه گناهان ،‌سنگين و بزرگ هستند و سنگين ترين آنها ،‌گناهي است كه گوشت و خون بر اثر آن برويد و ايجاد شود . اكنون با جمع بندي مختصري از مطالب گذشته ، بحث را دنبال مي كنيم : باورها و ارزشهاي  اسلامي عاملي قوي براي خود كنترلي افراد در محيط كار است . براي اثبات اين مدعا ، پس از تبيين باورها ،‌ رابطه آنها با خود كنترلي در سيره امير المومنين (ع) ترسيم شد ؛ آنگاه با بيان ارزشها ، چنين ادعا گرديد كه فرد معتقد و پايبند به ارزشها ، خود را در عمل ،‌ملتزم به آنها مي داند و در نتيجه ، غالب انتظاراتي كه از فرد خود كنترل مي رود را برآورده مي سازد ؛ مگر نه آن است كه از فرد خود كنترل ،‌توقع است كه كار را به صورتي متقن و بي عيب و نقص انجام دهد ،‌كم كاري و سهل انگاري ننمايد ، داراي انضباط كاري باشد ،‌در مصرف منابع و امكانات صرفه جويي كند ، به ديگران ستم روا ندارد ، ضرر نرساند ، دستمزد خود را با خيانت در كار و كم كاري به حرام نياميزد ، هم اين انتظارات از فردي كه معتقد به ارزشهاي اسلامي است ، عملي مي باشد و بدون توجه به نظارت خارجي ، قابل تحقق است . البته همانگونه كه قبلاً نيز اشاره شد ،‌ميزان خود كنترلي و يا برآورده شدن است انتظارات ، بستگي به درجه ايمان به خدا و معاد و همچنين پايبندي به ارزشها دارد ؛ به هر مقدار كه ايمان به ارزشها و پشتوانه آن ، يعني ايمان به خدا و معاد بيشتر باشد ،‌ميزان عملي شدن انتظارات مزبور نيز افزايش خواهد يافت . از اين رو مي توان گفت ، باورها و ارزشهاي اسلامي ،‌در تحقق خود كنترلي ، عاملي قوي شمرده مي شوند . فصل سوم  مكانيزمهاي خود كنترلي پيش از اين ،‌عوامل  خودكنترلي ،‌تا حد امكان مطرح شد و باورها و ارزشهاي اسلامي به عنوان قوي ترين عامل مورد بررسي و تحليل قرار گرفتند . اكنون ببينيم در منابع اسلامي ، با استفاده از چه شيوه ها و ابزارهايي مي توان به خود كنترلي دست يافت . 1.    تقويت ايمان و ترويج ارزشهاي اسلامي با روشن شدن نقش باورها و ارزشهاي اسلامي به عنوان عاملي قوي در خود كنترلي سازماني ،‌ساز و كار و ايجاد خود كنترلي نيز خود به خود آشكار مي گردد ؛ و آن عبارت است از تقويت ايمان و ترويج ارزشهاي اسلامي . ارزشهاي اسلامي كه خود كنترلي يا تقواي كاري يكي از آنها است . در واقع حكم شاخ و برگ هاي درخت تنومند اسلام را دارند كه ريشه آنها ، اصول دين يا همان باورهاي اساسي كه پشتوانه عملي نظام ارزشي اسلام (بايد ها و نبايد ها )نيز مي باشد . به هر ميزان كه باورها ( ايمان به خدا ، قيامت ، حساب رسي ،‌بهشت  دوزخ ) در افراد قوي تر باشند ، ارزشها نيز از قوت و ضمانت بالاتري براي عمل برخوردار خواهند بود . بر اين اساس ،‌اصلي ترين گام ، تقويت  ايمان و يا باورها است و مي بايست در درجه اول ، آن را در افراد پرورش داد . اما نكته شيوه هاي تقويت و پرورش ايمان چيست ،‌خود نياز به تحقيق جداگانه اي دارد ، ولي به طور اجمال مي توان به دو روش عمده اشاره كرد : 1.    بالا بردن سطح معرفت ديني 2.    افزايش عبادت و معنويت قبلاً در تعريف ايمان ، دو عنصر معرفت و خضوع را ذكر كرديم و گفتيم كه شدت و ضعف ايمان ، بستگي به همين دو عنصر دارد . بالا بودن سطح معارف ديني و ميزان عبادت كه نوعي خضوع و كرنش در مقابل پروردگار است . علاوه بر افزايش درجه ايمان ،‌رابطه مستقيمي نيز با خود كنترلي و تقوا دارد . اين ارتباط در منابع اسلامي ذكر شده است ؛ قرآن كريم پس از آنكه مردم را به عبادت فرا مي خواند ، نتيجه آن را خود كنترلي و تقوا معرفي مي كند و چنين مي فرمايد : اي مردم ، پروردگارتان را كه شما و كساني را كه پيش از شما بوده اند آفريده است ، پرستش كنيد ؛ باشد كه به تقوا گرايد . همچنين امير المومنين (ع) مي فرمايد : هر كه معرفت يافت ، خود نگه دار ( خود كنترل شد ). بنا براين با افزايش سطح معرفت ديني و ميزان عبادت و بندگي ،‌علاوه بر تقويت ايمان ، خود كنترلي نيز حاصل مي شود . اما ايمان نيز همانگونه كه گفته شد ، ريشه و پشتوانه ارزشها است . زماني پايبندي افراد به ارزشها و يا نظام ارزشي اسلام كه شامل يك سري بايد ها و نبايد است . ثابت مي شود و ارزشها عملي مي شوند كه معلوم و مشخص باشند ؛ يعني افراد مي بايست نسبت به نظام ارزشي اسلام آگاهي داشته ، بايد ها و نبايد ها ، يا ارزشها و ضد ارزشها را بسناسند ؛ و اين مستلزم تعليم و ترويج نظام ارزشي اسلام است ؛ به ويژه بخشهايي كه به كار مربوط مي شوند . البته ترويج اين ارزشها در محيط كار ، محتاج راهكارهايي است كه مي بايست با تحقيق بيشتري در اين زمينه ، آنها را شناسايي كرد . نتيجه آنكه براي تقويت ايمان و ترويج ارزشهاي اسلامي در زمينه كار ، بايستي تدابيري انديشيد و با دروني كردن ارزشها در كاركنان و مديران ، به هدف خود كنترلي دست يافت . از اين رو نيل به هدف خود كنترلي ، نيازمند كار عظيم فرهنگي است  و يكي از ويژگي هاي مديريت اسلامي ، آن است كه بخش عظيمي از هزينه ها و نيروهايي كه در نظامهاي ديگر ، صرف كنترلهاي شديد خارجي ،‌بازرسي ، اطلاعات و ضد اطلاعا ت مي شود در راه ارتقاي فرهنگي و رشد معنوي كاركنان به كار گرفته مي شود تا با تقويت روحيه ديني ،‌تقوا و خدا ترسي ، عامل كنترل كننده دروني در افراد به وجود آيد و ضمن تامين اهداف سازمان ، رشد و ترقي و تعالي معنوي انسانها نيز حاصل گردد . بر اين اساس ، در سايه مديريت اسلامي ، از يك سو هزينه هاي نظامهاي اطلاعاتي كاهش مي يابد ، و از سوي ديگر سطح فرهنگ و معنويت كاركنان بالا مي رود . 2.    اصلاح گزينش امروزه نگرش سيستمي به سازمان  ، نگاهي نو منطقي است . آنچه در سازمان يا كارخانه رخ مي دهد ، بي ارتباط با محيط خارج از سازمان نيست ، بلكه مي توان گفت كه سازمانها همواره از محيط پيراموني خود تاثير مي پذيرند ؛ هر چند خود نيز بر محيط خارجي تاثير گذارند ؛ زيرا معمولاً سازمانها به صورت سيستمها ي با اجتماعي مي باشند و بيشتر آنها با صد ها عامل خارجي سر و كار دارند . يكي از عوامل محيطي ، منابع انساني است كه يكي از ورودي هاي سيستم سازماني را تشكيل مي دهد . افراد معمولاً با يك سري باورها و نگرشهاي قبلي ، وارد سازمان مي شوند ؛ زيرا  شخصيت آنها در خارج از سازمان شكل گرفته است . اين افراد ، رفتار خود را كه بر اساس باورها و نگرشهاي آنها است عيناً به سازمان منتقل مي كنند . براي گزينش و جذب داوطلبان ورود به سيستم سازماني ، عوامل و پارامترهاي متعددي را مي بايست مد نظر قرار داد ؛ يكي از اين عوامل ، سيستم ارزشي فرد داوطلب ، با باورها و ارزشهاي اسلامي ، همخواني و سنخيت دارد ؛ هر قدر كه اين همخواني بيشتر باشد ، اميد بيشتري به خود كنترلي مي توان داشت . بر اين اساس ، مي توان يكي از سياستهاي كلي در گزينش داوطلبان را باورها و ارزشهاي اسلامي آنان دانست . از اين رو پيامبر گرامي اسلام (ص ) خطاب به امير المومنين علي (ع) دين داري و پرهيزكاري را از شرايط لازم براي گزينش متصديان امور بر مي شمرد و مي فرمايد:« از ميان صاحبان تجربه و عقل و حيا و از خانواده هاي صالح و متدين و پرهيزكار ،‌آنان ( كارمندان ) را برگزين ؛ زيرا آنها داراي اخلاقي كريم مي باشند و به لحاظ خويشتن داري (خود كنترلي ) و اصلاح خويش ، شديد ترند و (همچنين ) كم طمع تر و در سنجش عواقب كارها ، بينا ترند ؛ پس اينها بايد كارگزاران و ياورانت باشند »از همين جا مي توان اين نكته را نيز استفاده كرد كه هرگز نبايد افراد بي ايمان را در مديريتها به كار گرفت . اما در بين مسلمانها هم بايد افرادي را انتخاب نمود كه سابقه دين داري آنان زياد و پرهيزكار باشند ؛ زيرا اينان به خود كنترلي در سازمان نزديك تر هستند و در انجام كارها خيانت نمي كنند . 3.    تامين و توسعه رفاه كاركنان يكي از عوامل مهمي كه موجب انگيزش و ترغيب كاركنان به انجام صحيح كارها مي شود ، توجه به نيازها ي زيستي و تامين احتياجات مادي آنها از سوي مديريت است . اگر از كاركنان ، انتظار انجام وظايف ، آن هم به شكل مطلوب و دور از هر گونه كم كاري و خيانت وجود دارد ، مي بايست آنها را به لحاظ زندگي مادي تامين كرد ، تا با فراغت و دلگرمي بيشتر كار كنند ؛ زيرا كاركنان هنگامي با علاقه و پشتكار خواهند بود كه حقوق مكفي و متناسب با شرايط زندگي دريافت كنند ؛ حقوقي كه با آن بتوانند زندگي معقول و  نسبتاً مرفهي را اداره نمايند . اگر ميزان دريافتي كاركنان با مخارج زندگي متوسط آ»ا ، باربري نداشته و پايين تر از آن باشد ، اين زنگ خطري براي مديران خواهد بود كه كاركنان ، با دلسردي كار را انجام دهند و آن را با اتقان و استحكام به انجام نرسانند ، يا آنكه كم كاري كنند و چنين استدلال كنند كه ما به اندازه حقوقي كه دريافت مي كنيم ، كار مي كنيم و بيش از آن ، حاضر به انجام آن نيستيم . در واقع ، پرداختي هاي كم و ناكافي كاركنان ، موجب كاهش انگيزه ، و در نهايت عدم رضايت شغلي آنان مي شود . در صورتي كه اگر زندگي آنان تامين شود ، اين امر تا  حدود زيادي موجبات رضايت شغلي كاركنان را فراهم مي سازد و باعث دوري آنان از هر گونه كم كاري، خيانت ، سهل انگاري در كار و تعدي به اموال عمومي مي شود ؛ و در نتيجه روح خودكنترلي را در آنها پرورش مي دهد و امير المومنين (ع) پس از گزينش درست كاركنان در يك نظام اداري ، مسئله تامين زندگي وئ بهبود وضعيت معيشتي آنان را وظيفه مديران  مي داند و به آنها گوشزد مي كند كه به طور جدي ،‌ امور معيشتي و رفاهي كاركنان را مورد توجه قرار دهند و وسعت روزي را براي آنان فراهم سازند ؛ از اين رو خطاب به مالك اشتر مي فرمايد : « سپس روزي كاركنانت را فراخ دار ؛ كه فراخي روزي ، نيرويشان دهد تا در پي اصلاح خود برآيند ، و بي نيازشان سازد تا  به مالي كه در اختيار دارند دست نگشايند ،‌و حجتي بود بر آنان اگر فرمانت را نپذيرفتند يا در امانت خيانت ورزيدند »امير المومنين علي (ع) به مالك اشتر فرمان مي دهد كه رزق و روزي را  بر كاركنان و كارمندان خود « اسباغ » نمايد ، يعني كامل ، وافر و فراخ سازد . ايشان دو دليل براي اين فرمان خود ذكر مي كنند : 1.    اين كار ، آنها را در اصلاح خويش تقويت مي كند ؛ 2.    از خيانت در اموالي كه زير دست آنها است بي نيازشان مي سازد . 3.    حضرت ، در اولين دليل فرمان خود ، به حقيقتي تربيتي اشاره مي كند و مي فرمايد ، پرداخت كامل حقوق و گشايش در روزي كاركنان ، به آنان كم كمي كند تا در جهت اصلاح خود گام بر مي دارند و از فقري كه مايه زيان دين و اسباب آشفتگي خاطر و پريشان حالي است ، نجات يابند ؛ زيرا تنگناهاي زندگي ،‌هر انساني را وسوسه مي كند و ممكن است زير فشارهاي سخت معيشتي ،‌دست به كارهاي نادرست و دوري از امانت داري بيالايد . پس نظام اداري بايد به گونه اي باشد كه كاركنان آن ، از نظر زندگي و معيشت ، تامين باشند و  امنيت لازم را از اين نظر برايشان فراهم گردد و زمينه خيانت و ستمگري مسدود و راه اصلاح و خدمت گذاري گشوده گردد . از اين رو حضرت در تعليل دوم خود ، خطر در تنگنا قرار  گرفتن كاركنان را چنين گوشزد مي كند كه اگر آ»ا از حقوق حقه خويش ، كه زندگيشان را به طور كامل  تامين مي كند ، محروم باشند ، ممكن است بعضي از آنها نتوانند تحمل كنند و خواسته يا ناخواسته ،‌به كجي گرايش يابند و اموال و امكاناتي را كه در اختيار شان است ، مورد تعدي قرار دهند و از آن به نفع خويش بهره ببرند . اما اگر كاركنان به طور كامل و كافي تامين شوند ، ديگر چنين تنگنايي بروز نخواهد كرد . و اگر كسي با وجود آنكه به اندازه كافي تامين شد، دست به خيانت و تجاوز دراز كند و در امانت داري و خدمت گزاري كوتاهي ورد ، ديگر هيچ حجتي  براي او نيست . هنگامي كه زندگي افراد به خوبي تامين شد ، تعداد كساني كه خلافكاري مي نمايند ، يا وظيفه اي را كه بر عهده دارند ، خوب ادا نمي نمايند و در انجام آن سهل انگاري مي كنند ،‌اندك خواهد بود ، براي اينان حجت تمام است و توجيهي از آنها پذيرفته نمي شود . فصل چهارم خودكنترلي 1.    فرآيند خود كنترلي صاحبنظران  رشته مديريت براي نظارت ، فرآيند چهار مرحله اي را به ترتيب زير ذكر كرده اند : 1.تعيين استانداردها و معيارها با توجه به هدفهاي از پيش تعيين شده . 2. جمع آوري و تنظيم اطلاعات ، اندازه گيري عملكرد و عمليات انجام يافته و در حال انجام ؛ 3. مقايسه و تطبيق اطلاعات به دست آمده با استانداردهاي از پيش تعيين شده ؛ 4. پيگيري و انجام اقدامات اصلاحي اما آيا مي توان خود كنترلي را نيز فرآيندي چند مرحله دانست ؟ به نظر مي رسد كه خود كنترلي نيز مي تواند به صورت فرآيندي مطرح شود و مشابه همان مراحلي را كه براي نظارت ذكر شد، براي آن نيز در نظر  گرفت ؛ زيرا خود كنترلي و يا مراقبت از خويشتن در مقابل هر گونه خطا و لغزش كاري ، نيازمند لوازم و مقدماتي است كه در مجموع مي تواند آن را به شكل فرايند چهار مرحله اي در آورد . اين مراحل ، از تعيين استانداردها آغاز و به انجام اقدامات اصلاحي ختم مي گردد . بنابراين مي توان همان مراحلي را كه در فرآيند نظارت بيروني وجود دارد ، با كمي تفاوت ، در كنترل دروني نيز مطرح ساخت ؛ اين مراحل عبارتند از : 1.مشارطه؛2. مراقبه ؛3. محاسبه ؛4. معاتبه ؛ ذكر اين نكته در اينجا ضروري است كه اين مراحل ، در واقع گامهاي تهذيب نفس و پاك سازي اخلاق مي باشند و بيشتر به آنان كه خواهان قرب الهي هستند توصيه مي شود ، تا با انجام آن ، خود را از رذايل اخلاقي دور سازند و مزين به كرامات اخلاقي و مقامات معنوي گرداند . اين مراحل در منابع اسلامي ،‌به ويژه كتب اخلاقي ، وارد شده و همگان به آن سفارش شده اند . ‌مراحل فوق اگر چه بيشتر ناظر به اخلاقيات هستند ، اما دليلي بر انحصار آن به اخلاق نيست و مي توان آن را در كليه شئون زندگي و از جمله محيط كار جاري ساخت . اكنون به توضيح اين فرآيند مي پردازيم و هر يك از مراحل جداگانه مورد بحث قرار مي دهيم . 1-1. مشارطه مشارطه شباهت زيادي به تعيين استانداردها و معيارها در فرآيند نظارت خارجي دارد . در اين گام آ»چه را مي بايست در محيط كار ، به عنان وظيفه انجام داد ، مشخص مي شود و شخص ،‌با شفاف نمودن وظايف و يادآوري آنها ، با خود عهد مي بندد كه بي هيچ كم و كاستي آنها را انجام دهد . اين مرحله در واقع نوعي شرط و عهد با خويشتن است . در اين مرحله لازم است فرد ، نسبت به  وظايف خود ، آگاهي كامل داشته و با مقررات آيين نامه ها و دستورالعمل هاي اداري آشنا باشد ، حتي بهتر است دلايل كار مورد نظر و همچنين ضرورت آن را بداند . دليل اين امر آن است كه تا اين موارد روشن نباشد ، زمينه اي براي تعهد با خويش يا مشارطه به وجود نمي آيد و مرحله بعدي اين فرآيند ،‌يعني مراقبت انجام نمي شود . نكته بعدي آنكه وظايف ، قوانين و آيين نامه ها ، نبايد هيچ گونه ضديتي با نظام ارزشي اسلام داشته و با آنها در تعارض باشند ؛ بلكه بالعكس ، بايستي در راستاي نظام ارزشي اسلام و هماهنگ با آن نيز باشند . 2-1 . مراقبه در اين مرحله ، شخص با مراقبت از خويش مي كوشد تا خطا و لغزشي در كار ا او سر نزند و وظايف ، به شكل مطلوب انجام شود . درباره مراقبت از خويشتن در مقابل هرگونه خطا و لغزشي ، روايات بسياري وجود دارد ؛ حتي مي توان تمام مواردي كه زير عنوان تقوا وارد شده ، ناظر به همين مرحله دانست؛ زيرا تقوا همان گونه كه قبلاً نيز گفته شد صيانت از خود است ؛ منتهي اين خود نگه داري ، مقتضي انجام وظايف و ترك لغزشها است وجود اين حالت ، شخص را نسبت به واجبات ، تحريك مي كند و از محرمات باز مي دارد . امير المومنين (ع) درباره مراقبت از خويش هنگام لغزش مي فرمايد :  تو (خود)  مانع و بازدارنده خويش باش . آنچه كه افراد بر اين مراقبت تحريك و ترغيب مي كند ، توجه به مراقبت خداوند و فرشتگان ، نسبت به اعمال و كارهاي بندگان است . اين حقيقت كه خداوند  در همه جا و در هر حال و در همه زمانها ، ناظر و مراقب اعمال است ، روح مراقبت را در افراد زنده مي كند . خداوند در قرآن كريم ، خود را مراقب هر چيزي مداند و چنين مي فرمايد : و خداوند ناظر و مراقب هر چيزي است . 3-1. محاسبه اين مرحله شباهت زيادي با  « مقايسه و تطبيق اطلاعات به دست آمده با استانداردهاي  از پيش تعيين شده » در فرآيند نظارت خارجي دارد . در اين گام ، شخص خود كنترل ، عملكرد خود را دقيقاً مورد محاسبه قرار مي دهد و با مقايسه آن با وظيفه واقعي و عملكرد معهود ، پي به درستي يا نادرستي آن مي برد . اكنون براي اهميت محاسبه عملكرد ، محتواي برخي روايات را ذكر مي كنيم : 1.    هر كه با خود عهد كند كه به حساب خويش رسيدگي كند ، از مسامحه و سهل انگاري ايمن مي گردد . 2.    دور انديش كسي است كه خود را مقيد به محاسبه خويش نمايد؛ 3.    كسي كه در هر به حساب خويش رسيدگي نكند ا ما نيست ؛ 4.    پيش از آنكه به حساب شما برسند ، خود به حساب خويش رسيدگي كنيد ؛ 5.    ثمره « محاسبه » اصلاح خويش است ؛ 6.    كسي كه محاسبه خويشتن كند ، بر عيوب خود واقف مي شود و از گناهانش با خبر مي گردد ؛ ( به دنبال آن) از گناه توبه مي كند و عيوب را اصلاح مي نمايد . 4-1 . در اين مرحله ، شخص در برابر خطاها و لغزشهاي كاري كه از وي سرزده ، خويش را مورد سرزنش قرار مي دهد و به اصلاح آن مي پردازد . شايد تعبير به «نفس ملامتگر» در آيه (وَ لآ اُقسِمُ بِانَّفسِ الَّوَّامَهِ)اشاره به همينمرحله از فرايند خودكنترلي باشد. «نفس لوّامه»، يكي از شئون نفس آدمي است كه به هنگام انجام گناهان ، به ملامت و سرزنش صاحب خويش مي پردازد . 2.آثار و فوايد خود كنترلي برخي از فوايد خود كنترلي را چنين مي توان شمرد ؛ 1.    ارزان بودن هزينه خودكنترلي ؛ 2.    اصلاح سريع اشتباهات و جبران آن ؛ 3.    افزايش بهره وري ؛ 4.    گسترش قسط و عدالت اجتماعي . خود كنترلي در مقايسه با نظارتهاي بيروني ، بسيار كم هزينه است . شايد بيشترين هزينه آن مربوط به انجام كار فرهنگي در سازمان براي تقويت ايمان و ترويج ارزشهاي اسلامي باشد ؛ و اين به مراتب ،‌از انجام نظارتهاي مستمر خارجي كم هزينه تر است . همچنين كاركنان خود كنترل به محض رخ دادن اشتباهي و يا نمايان شدن انحرافي در كار ، بي درنگ در مقام اصلاح آن بر مي آيند و تلاش مي كنند تا خطاي موجود را بر طرف و جبران سازند . از طرفي ، گسترش فرهنگ خود كنترلي در سازمان و جامعه ، موجب مي شود كه از تمامي امكانات  و ابزارهاي كار و از لحظه لحظه زمان كار ،‌بيشترين و بالاترين بهره برداري به عمل آيد ، بي آنكه كمترين اسراف ، حيف و ميل ، ريخت و پاش و به هدر دادن منابع و امكانات صورت گيرد ؛ زيرا اين موارد در اسلام ، ضد ارزش مي باشند و افراد خود كنترل ، در برابر آنها از خود مراقبت مي كنند . از سوي ديگر ، در محيطي كه فرهنگ خود كنترلي درآن  نهادينه شده و در جاي آن حاكم است ، معمولا  افراد ،‌ بدون انجام كار مفيد ، توقع چشم داشتي ندارند و حاضر نيستند حقوق ديگران را پايمال كنند ؛ آنها به خود اجازه نمي دهند كه به امكانات و منافع جمعي صدمه اي وارد كنند ،  يا در انجام وظايف خود قصور و كوتاهي نشان دهند؛ نتيجه چنين حالتي ايجاد و گسترش « قسط و عدالت اجتماعي » است . اگر خود كنترلي با قصد و انگيزه الهي همراه باشد ، تمام آثار و بركاتي كه براي تقوا شمره شده را خواهد داشت. چنين تقوا و يا خود كنترلي داراي آثار فراتر از سازمان مي باشد كه با مراجعه به منابع اسلامي ، مي توان آنها را جمع آوري كرد . 

تاريخ : چهارشنبه یازدهم مرداد 1391 | 20:3 |نویسنده غزیز : امیرمحبی نورالدین وند |
تاريخ : سه شنبه سیزدهم تیر 1391 | 11:11 |نویسنده غزیز : امیرمحبی نورالدین وند |
تاريخ : یکشنبه یازدهم تیر 1391 | 19:34 |نویسنده غزیز : امیرمحبی نورالدین وند |
تاريخ : یکشنبه یازدهم تیر 1391 | 19:28 |نویسنده غزیز : امیرمحبی نورالدین وند |


تاريخ : شنبه بیست و هفتم خرداد 1391 | 8:53 |نویسنده غزیز : امیرمحبی نورالدین وند |
برای آپلودکلیک اینجا کنید



تاريخ : شنبه سیزدهم خرداد 1391 | 12:35 |نویسنده غزیز : امیرمحبی نورالدین وند |



دا، در گویش محلی به معنی مادر است و زهرا حسینی با انتخاب این عنوان خواسته رنج، اندوه، تلاش و مقاومت مادران ایرانی را یادآور شود.
سیده زهرا حسینی یک کرد ایرانی است که پدر و مادرش پیش از ولادت او در عراق زندگی می‌کردند و او در سال ١٣٤٢ در آنجا به دنیا آمد. در کودکی همراه خانواده‌اش به ایران بازگشت و پدرش در خرمشهر ساکن شد و پس از مدت‌ها سرگردانی به عنوان رفتگر به استخدام شهرداری درآمد. حسینی پس از کلاس پنجم ترک تحصیل کرد. او فرزند دوم از شش فرزند خانواده بود. خانواده او، به ویژه پدرش سخت پای‌بند مذهب بود و او با چنان اعتقاداتی پرورش یافت و همراه برادر بزرگترش، علی، در فعالیت دوران انقلاب و پس از آن شرکت کرد.
با آغاز جنگ، زهرا حسینی که در آن هنگام دختری هفده ساله بود،‌ خود را در وسط ماجرا یافت. همین که اعلام کردند جسد شهدا در گورستان روی زمین مانده است، به یاری غسالان شتافت و با شهامت و مقاومت روحی کم‌نظیری در کار غسل و کفن و دفن شرکت کرد. به کارکنان گورستان غذا رساند، مردم را برای این کار بسیج کرد، امدادگری آموخت و در هر کاری که پیش می‌آمد، از امدادگری، زخم‌بندی، حمل مجروحان، تعمیر و آماده‌سازی اسلحه، پخت و پز و توزیع امکانات فعالیت داشت. تنها هدفش این بود که مفید باشد و به مردم خدمتی بکند. پدر و برادرش در جنگ خرمشهر شهید شدند و او با دست خود آنان را در گور نهاد. خواهر کوچک‌ترش را در کارها شرکت داد. در جریان دفاع از خرمشهر مجروح شد و ترکشی در نخاع او جای گرفت که پس از آن همیشه با اوست و ناگزیر از تحمل عوارض آن است.
با این حال، او از پای ننشست و پیوسته کوشید تا در خدمت جبهه و جنگ یا مردم جنگ‌زده باشد.
گزارش حسینی از جنگ بی‌نظیر است، و به هیچ یک از کتاب‌های متعددی که ایرانیان و خارجیان درباره جنگ نوشته‌اند، شباهتی ندارد. خواننده ممکن است با اعتقادات حسینی مخالف باشد و حتی او را دختری عامی بداند که طوطی‌وار چیزهایی را باور کرده است و تکرار می‌کند. ولی باید ابله یا مغرض باشد که درباره گزارش او از وقایع تردید کند. این گزارش حقیقی و دست اول از سبعیت از یک طرف و مظلومیت و بی‌پناهی از طرف دیگر است. در آن، چنان صحنه‌هایی از ایثار و شور ایمان به چشم می‌خورد که قلب را می‌لرزاند.
انسان از خواندن این کتاب و اندیشیدن به کسانی که گزارش کارهایشان در آن آمده است ـ انسان‌های معمولی، کم‌سواد یا بی‌سواد، دارا یا ندار اما بی‌ادعا، با‌ایمان و پاکباز ـ به راز ماندگاری ایران پی می‌برد.
بیایید مردم خود را بشناسیم. فرهنگمان، تاریخمان و باورهایمان را بشناسیم. نه از بیرون، که از درون تحقیق و پژوهش را آغاز کنیم، به این بیندیشیم که اگر زهرا حسینی‌ها امکان درس خواندن داشتند، امکان آموزش داشتند، با چنین استعداد و قابلیتی که دارند چه کارها که نمی‌کردند؟ به این بیندیشیم که امروز کودکان ما، مردان و زنان فردایمان، چگونه آموزش می‌بینند و این آموزش چقدر کارآمد است و چقدر به ساختن جامعه فردا کمک می‌کند؟ رسانه‌های ما در رساندن پیام‌های درست و کارآمد چقدر موفق‌اند؟ آیا در سال‌های اخیر در القای عشق به همنوع، عشق به میهن، احساس همدردی و وظیفه‌شناسی موفق بوده‌ایم؟
آیا امروز پس از سی سال تجربه، وقت آن نرسیده است که به جای پیشگیری از ابراز چیزهای ناخوشایند، برای مقابله با‌ آن‌ها به فکر ایجاد و ارایه چیزهای خوشایند باشیم؟ باید بدانیم پیام‌رسانی یک فن و یک هنر است که باید آن را شناخت و آموخت. پیام، هر قدر هم خوب و انسانی، اگر درست ارایه نشود، بی‌اثر و سعی باطل است. در حالی که ما چنین مواد و مصالحی ـ همچون سرگذشت سیده زهرا حسینی را داریم، چه پیام‌ها که نمی‌توان به گوش بشریت رساند.

برای دانلود اینجاکلیک کنید




تاريخ : شنبه سیزدهم خرداد 1391 | 12:18 |نویسنده غزیز : امیرمحبی نورالدین وند |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.